با احترام به سلیقه کتاب خوانی دوستان این کتاب رو هدیه گرفتم و بنظرم محتوی مفید و ویژه ای نداشت تقریبا میتونم بگم که فقط با جملات بازی میکرد و متن مدام تکرار میشد ۱۳۵ صفحه کتاب رو با دشواری خوندم انگار که از هر کتاب روانشناختی و روانشناسی یه چیزی برداشته بودن و گذاشتن توی این کتاب درکل که فکر نمیکنم دلم بخواد دوباره بخونمش
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
کتاب بیشتر پیرامون طبیعت بود تا جنایی فضای دلگیری داشت که آدم رو میگرفت ولی تا اخر ادم رو گیج نگه میداشت
آدمی باید انگار گاهی از مسیری که میرود، ایست کند و برگردد و یک مسیر بزند به راهی که آمده تا به خاطرش بیاید چند وقت گذشته است و زمان از هر دری وارد میشود که تو نفهمی کجا بوده ای و خامایت که بوده و فقط میخواهد تو را ببلعد؛ گویی زمان است که عاشقِ آدمی است و دوست ندارد جز خودش،تو را کسی با خود ببرد.
و کاش هیچ زنی هیچ مردی را نخواهد.
کتابخانهی نیمهشب بیشتر با حسرت انتخابها روبهرومون میکرد؛ اینکه اگر مسیر دیگری رو میرفتیم، چی میشد. اما قطار نیمهشب انگار از حسرتی عمیقتری حرف میزنه؛ چیزهایی که در همین زندگی داشتیم اما ندیدیم، زود قضاوتشون کردیم و قدرشون رو ندونستیم.
کیمبال از متفکر آلمانی؛ هانس بلومنبرگ، نقل میکند: اگر یک هدف نهایی فوری برای تاریخ وجود داشته باشد، آنگاه کسانی که باور دارند از آن هدف مطلعاند و ادعا میکنند به دنبال تبلیغ دستاوردهایش هستند، مشروعیت دارند تا از تمام کسانی که از آن خبر ندارند، به عنوان ابزارهایی صرف استفاده کنند. زمانی که این باور جا افتاد که راهحل نهایی یک گزینه است، بدون شک فردی توتالیتر، هیتلر یا استالینی، از آن ایدئولوژی گریزناپذیری تاریخی برای توجیه هر وسیله لازمی استفاده خواهد کرد.
ارزش کتاب بیشتر در باز کردن یک مناقشه است تا در بستن آن. مسئلهی اصلی برایم این شد که اقتصاد را نمیتوان فقط با نیتهای اخلاقی سنجید؛ هر نظام اقتصادی باید توضیح دهد تصمیمهای پراکندهی میلیونها انسان چگونه با یکدیگر هماهنگ میشوند، اطلاعات چگونه منتقل میشود و هزینهی اشتباه یک تصمیم تا کجا میان دیگران توزیع میشود. قیمت نیز در این میان، نوعی زبان اجتماعی است. افزایش قیمت یک محصول میتواند همزمان کمبود، تغییر تقاضا، دشواری تولید یا انتظار مردم از آینده را منعکس کند. حذف این سازوکار بدون جایگزین کردن یک نظام اطلاعاتی همسطح، مسئلهی اقتصاد را حل نمیکند؛ فقط آن را به اتاقهای تصمیمگیری منتقل میکند. با این حال، دفاع از بازار وقتی جدی میشود که بتواند مسئلهی قدرت اقتصادی را هم توضیح دهد. در قسمت مربوط به مالکیت خصوصی هم ممکن است فرد از نظر حقوقی آزاد باشد، اما وابستگی شدید اقتصادی دامنهی انتخابهای واقعی او را محدود کند. آزادی قرارداد زمانی معنای کاملتری پیدا میکند که طرفین از حداقلی از قدرت چانهزنی برخوردار باشند. تفاوت درآمدها هم لزوما نشانهی بیعدالتی نیست؛ تفاوت استعداد، انتخاب، ریسکپذیری، سرمایه و بهرهوری واقعا وجود دارد. اما این هم به همان اندازه نادرست است که هر تفاوت اقتصادی را نتیجهی شایستگی فردی بدانیم. ثروت درون شبکهای از آموزش، خانواده، قانون، زیرساخت و موقعیت تاریخی شکل میگیرد و هیچ فردی تولیدکنندهی مستقل همهی شرایط موفقیت خودش نیست. چیزی که همیشه برایم مهم بوده، این است که ممکن است کسی کاملا حق قانونی داشته باشد که مالک چیزی باشد، اما این پرسش همچنان باقی بماند که قدرت ناشی از آن مالکیت چه اثری بر دیگران میگذارد. حقوق مالکیت برای جلوگیری از تعرض ضروریاند، اما خودشان نیازمند نهادی هستند که حدود و ضمانت اجرای آنها را تعیین کند. از سوی دیگر، دولت هم موجودیتی است که بتواند با یک تصمیم اداری همهی ناکارآمدیهای بازار را اصلاح کند. دولت از انسانهایی تشکیل شده که همان محدودیت اطلاعاتی، انگیزههای شخصی و خطاهای شناختی را دارند. تفاوت فقط در مقیاس است؛ خطای یک فرد ممکن است زندگی خودش را تغییر دهد، اما خطای یک نهاد عمومی میتواند به میلیونها نفر منتقل شود. مسئلهی یارانه و حمایت اجتماعی نیز به نظرم با دوگانهی سادهی «دولت خوب یا بازار خوب» قابل فهم نیست. جامعهای که اجازه میدهد انسان در بیماری، فقر شدید یا ناتوانی کامل سقوط کند، با مسئلهی همبستگی اجتماعی روبهروست. در عین حال، حمایتی که هیچ رابطهای با توانمندسازی ندارد میتواند وابستگی را تثبیت کند و انگیزهی خروج از وضعیت موجود را کاهش دهد. تجربهی قرن بیستم برای من یک نکتهی دیگر را روشن کرده است: هرجا دولت قرار است خیر عمومی را به نمایندگی از همه تعریف کند، باید پرسید چه کسی قدرت تعریف «خیر» را به دست میآورد. این مسئله به آزادی وجدان، سبک زندگی و حق متفاوت بودن هم مربوط میشود. اقتصاد متمرکز اگر با تمرکز فرهنگی و سیاسی همراه شود، خطرش چند برابر میشود. در مقابل، بازار میتواند منابع را با کارآمدی بیشتری تخصیص دهد و همزمان به ترجیحات و خواستههایی پاسخ دهد که الزاما ارزشمندترین خواستههای انسانی نیستند. اینکه مردم حاضرند برای چیزی پول بپردازند، فقط دربارهی تقاضای آنها اطلاعات میدهد؛ دربارهی ارزش اخلاقی آن کالا یا رفتار، حکم نهایی صادر نمیکند. برای همین، من میان «اقتصاد بازار» و «جامعهی بازار» تفاوت مهمی میبینم. اولی یک سازوکار برای هماهنگی اقتصادی است؛ دومی وضعیتی است که در آن منطق مبادله کمکم به معیار سنجش همهچیز تبدیل میشود. وقتی موفقیت انسان فقط با درآمد، بهرهوری و قدرت خرید سنجیده شود، حتی آزادی اقتصادی هم میتواند به نوعی فقر معنایی منجر شود. در نهایت، نقد جدی سوسیالیسم برای من زمانی ارزشمند است که به دفاع سادهلوحانه از سرمایهداری ختم نشود. شکست برنامهریزی متمرکز دلیل کافی برای عادلانه بودن هر شکل از بازار نیست؛ همانطور که وجود فقر یا نابرابری در سرمایهداری نیز بهخودیخود مالکیت خصوصی را باطل نمیکند. مسئلهی واقعی، پیدا کردن نهادی است که هم اطلاعات پراکندهی جامعه را جدی بگیرد، هم قدرت را مهار کند، هم امکان تحرک اجتماعی را حفظ کند و هم انسان را به یک واحد تولید و مصرف تقلیل ندهد. شاید مهمترین چیزی که از این بحث برای خودم باقی ماند همین تفکیک باشد: آزادی اقتصادی، برابری، عدالت و رفاه یک مفهوم واحد نیستند و گاهی حتی با یکدیگر تنش پیدا میکنند. بلوغ سیاسی از جایی آغاز میشود که حاضر باشیم این تعارضها را همانطور که هستند ببینیم و برای رسیدن به یک پاسخ ایدئولوژیک، پیچیدگی واقعیت را حذف نکنیم.
شاید اوایلش خوب ورق بخوره ولی جلوتر که رفت برای من خسته کننده شد به مرور و انگار دفتر خاطرات یه نفر رو داشتم میخوندم ولی اکر سر و کارتون با بچه هاست به خصوص تو زمینه آموزشی ارزشش رو داره که دیدگاه متفاوتش رو تجربه کنید
چرا نمی فهمید زندگی لعنتی من همین یک دلخوشی را دارد. فقط همین یکی را .
کتابی که برای من پر از چالش بود و از خواندنش به هیچ عنوان پشیمون نیستم. با اینکه نظرات خوبی دربارهش نشنیده بودم اما عالی بود. اگر به ادبیات روسیه علاقه دارید و قبلاً هم از قلم داستایفسکی مطالعه کردید، حتما پیشنهاد میکنم. 🪷✨
خودم را ول میکنم روی مبل قرمز و هزار ساعت هم که بشینم حوصله ام سر نمی رود بس که فکر می دود توی سرم. فکر اینکه چرا به اینجا رسیدیم. کجا را اشتباه کردیم. کجای خلقت و با کدام فشار شالوده مان ترک خورد که بدون اینکه بدانیم برای چه ، با یک باد ، طوری آوار شدیم روی خودمان که دیگر نمی توانیم از جایمان بلند شویم. نمی توانیم خودمان را بتکانیم و دوباره بایستیم و اگر بتوانیم ، آنی نیستیم که قبل از آوار بوده ایم. اشتباه کدام طراح بود که فشار ها را درست محاسبه نکرد و سازه مان را طوری غیر مقاوم ساخت که هر روز می تواند برای شکستن مان چیزی داشته باشد؟! فکر زندگی بی خنده و بی آرزو تکه تکه ام می کند.
در این دنیا، همه چیز دست خود آدم است، حتی عشق، حتی جنون، حتی ترس. آدمیزاد می تواند اگر بخواهد کوه ها را جابه جا کندو می تواند آبها را بخشکاند. می تواند چرخ و فلک را به هم بریزد... بدن آدمیزاد شکننده است اما هیچ نیرویی در این دنیا، به قدرت نیروی روحی او نمیرسد، به شرطی که اراده و وقوف داشته باشد.
اگر آدم گناه کرد و موفق شد، آنگاه به عقیده خودش و دیگران گناه نیست ولی اگر موفق نشد، آن وقت گناه گناه است و باید جبرانش کرد.
سعی کن روی پای خودت بایستی. اگر افتادی بدان که در این دنیا هیچ کس خم نمیشود دست ترا بگیرد بلندت کند. سعی کن خودت پا شوی.
پدر گفت: «دوست داشتن که عیب نیست باباجان دوست داشتن دل آدم را روشن میکند اما کینه و نفرت دل آدم را سیاه میکند. اگر از حالا دلت به محبت انس گرفت بزرگ هم که شدی آماده دوست داشتن چیزهای خوب و زیبای این دنیا هستی دل آدم عین یک باغچه پر از غنچه است. اگر با محبت غنچه ها را آب دادی باز میشوند اگر نفرت ورزیدی غنچه ها پلاسیده میشوند. آدم باید بداند که نفرت و کینه برای خوبی و زیبایی نیست برای زشتی و بی شرفی و بی انصافی است. این جور نفرت علامت عشق به شرف و حق است.
کلمات فقط وقتی ارزش دارند که معنایشان را احساس کنیم.
عشق کافی نیست!
به شدت کتاب روانی هست نسبت به ادبیات روسیه. بند و جملات ادبی دارهو ممکنه خوانشکتاب برای افراد علاقه مند به سطور روان و عامیانه سخت ب نظر بررسه اما بسیار زیبا و قشنگه. من دوستش دارم و پیشنهادش میکنم🤍
من فیلمای جنایی زیادی دیدم و ژانر مورد علاقم محسوب میشه ولی کتاب جنایی تا حالا نخونده بودم، ولی کمی خسته کننده بود برام. اگه فیلم بود نهایتا دوساعت میشد ولی خوندنش یه ۶ ساعتی زمانبر بود. هرچند خوب نوشته شده بود، داستان پرکشش بود و با شخصیتها همراهمون میکرد و همهی جزئیات در خدمت نویسنده بود و فلشبکها به موقع و به اندازه بود. ولی برام نه تکان دهنده بود نه حس میکنم چیزی رو بهم اضافه کرده. پایانبندی کتاب تا قبل از پنج دیقهی آخر خیلی خوب و قابل قبوله، ولی نمیدونم چرا نویسندهها دلشون میخواد آخر کتاب یه چیز غیر منطقی اضافه کنن که مثلا تکان دهنده تمومش کنن و با این کار حتی کل منطق سوالایی که توی طول کتاب به پاسخش میرسیم زیر سوال میره. خلاصه که با وجودیکه این کتاب توی دستهی کتابای جنایی جزء پیشنهادشدهترین ها بود انقدری ازش لذت نبردم که شاید دیگه سراغ خوندن داستان جنایی نرم. البته واقعا نمیتونم بگم کتاب بدی بود، شاید صرفا سلیقهی من نبود.
اگر هر داستانی پایان خوشی داشت، هیچ وقت دلیلی برای شروع دوباره نداشتیم. زندگی یعنی انتخاب و دانستن اینکه چطور وقتی در هم شکستهایم باز خودمان را از نو بسازیم. همه ما این را میدانیم، حتی آنهایی که تظاهر به ندانستن میکنند.
