خیلی کتاب خوبی هست من ازش یاد گرفتم چگونه پول پسنداز کنم
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
سلام خیلی کتاب خوبی هست
«تا نیمهی کتاب که پیش رفتم، عمقِ حقارتی که زنان در آن روزگار با صبوریِ تلخشان تاب میآوردند، مرا در اندوه فرو برد. نکتهای که در این کتاب سخت مرا درگیر کرده، آنجاست که «آهو» به جای مواجهه با همسرش، در میدانی نابرابر با زنی دیگر میجنگد. دریغ و درد که برخی مردان، چگونه ارزشمندترین قهرمانِ زندگیشان را در غبارِ بیمهری و فلاکت، به دست فراموشی میسپارند.»
«دزیره» رمانی عاشقانه و تاریخیست که حالوهوایی شبیه به دفتر خاطرات دارد و زندگی دزیره کلاری را از روزهای جوانی و نامزدیاش با ناپلئون، تا رسیدنش به جایگاه ملکه سوئد روایت میکند. چیزی که برای من دزیره را به شخصیتی تأثیرگذار تبدیل کرد، قدرت، شجاعت و نترس بودنش بود؛ زنی که در میان اتفاقات بزرگ و پرالتهاب تاریخ، مسیر خودش را پیدا میکند و در نهایت به قهرمان زندگی خودش و بخش بزرگی از اروپا تبدیل میشود. در کل، این کتاب را خیلی دوست داشتم. روایتش روان و جذاب بود و با اینکه با یک رمان تاریخی طرفیم، نوع نگارشش اصلاً خستهکننده نبود و خیلی راحت با داستان همراه شدم. 🤎📖
کتاب"زرد پوست" یک داستان هیجانی دربارهی دنیای داستان نویسی و نژاد های مختلف را روایت میکند ،اگه به نویسندگی و داستان های هیجان انگیز علاقه داری این گزینه ی خیلی خوبیه!🙂
تا حدود ۷۰٪ کتاب بهش ۴ از ۱۰ میدادم. ایدهش رو دوست داشتم؛ اینکه امبر توی کماست و میخواد بفهمه چه اتفاقی براش افتاده، در حالی که خاطراتش هم قابل اعتماد نیستن.امکان بیشتر چیزی که باعث شد ادامه بدم این بود که میخواستم بدونم بالاخره چی شده چون ریتمش برای من معمولی رو به کند بود و به نظرم خیلی جاها با جزئیات زندگی روزمره الکی کشش داده بود. امبر هم واقعاً کلافهکننده بود. خیلی منفیباف و بدبین بود و انگار همیشه دنبال بدترین اتفاق ممکن میگشت. از اون شخصیتهایی بود که اگه تو زندگی واقعی ببینیش احتمالاً بعد یه مدت انرژیت رو میگیره تا یه جایی هم فکر میکردم کلر مشکل اصلیه و حرفهای امبر دربارهش رو باور کرده بودم، ولی آخرش که بیشتر از ماجرا فهمیدم، نظرم کاملاً عوض شد. در واقع به نظرم کلر بیشتر قربانی بود و امبر خیلی بیشتر از چیزی که اول فکر میکردم مشکل داشت. پایانش جالب بود و باعث شد نمرهم از ۴ برسه به ۵ یا حتی ۶، ولی هنوز حس میکنم بعضی چیزها رو خیلی واضح توضیح نداده و یه مقدار توئیست رو به منطق ترجیح داده. در کل کتاب بدی نبود و برای وقت گذروندن خوبه، ولی اگه الان توی کتابفروشی ببینمش، احتمالاً نمیخرمش.
«کشتن مرغ مقلد» برای من بیشتر درباره آدمهای بیآزاری بود که قربانی قضاوت و تعصب شدن. همون حرف اتیکوس که میگه کشتن مرغ مقلد گناهه چون فقط آواز میخونه و به کسی آسیب نمیزنه، عملاً کل روح کتابه. تام رابینسون، بو رادلی، حتی یه جاهایی خود جم… همشون یه جور «مرغ مقلد» بودن. جم بیشتر از همه تو ذهنم موند. بعد از دادگاه انگار یه چیزی توش شکست؛ اون سنی که آدم تازه میفهمه حقیقت داشتن همیشه کافی نیست و دنیا الزاماً عادلانه نیست. «تا وقتی خودتو جای یکی نذاری و با کفشهای اون راه نری، نمیفهمیش.» و شاید کل کتاب خلاصه همین جمله بود. اتیکوس بعضی وقتا زیادی ایدهآل و غیرواقعی بود، ولی خب شاید هارپر لی عمداً همچین آدمی ساخته بود وسط اون همه زشتی و تعصب. و با اینکه کتاب کاملاً علیه نژادپرستیه، یه جاهایی حس کردم داستان بیشتر از دید سفیدپوستهای “خوب” روایت میشه تا خود قربانیهای اون تبعیض. تام رابینسون خودش خیلی فرصت شخصیتپردازی پیدا نمیکنه و بیشتر تبدیل میشه به ابزاری برای نشون دادن شرافت اتیکوس. با این حال، به نظرم کتاب بیشتر از اینکه فقط درباره نژادپرستی باشه، درباره اینه که جامعه چقدر راحت آدمهای بیدفاع رو قربانی ترس و تعصب میکنه. و اینکه اخلاق واقعی وقتی معنی داره که هیچ شانسی برای بردن نداری.
«بندها» برای من بیشتر از اینکه درباره خیانت باشه، درباره آدمهایی بود که کنار هم زندگی میکنن اما کمکم همدیگه رو نمیبینن. نه اونقدر ضعیف بود که ولش کنم و نه اونقدر خفن که بخوام مدتها دربارهاش حرف بزنم. کتاب روونیه و زود تموم میشه، اما چیزی که تو ذهنم موند بیشتر از خود داستان، آدمهاش بودن. یه مکالمه داشتن که میگفت: "-اینها همه ش فکر و خیالاتته به خاطر اینه که به چشمت نمیام +می بینمت. -نه تو فقط زنی رو میبینی که خیس عرق پای گاز وایساده خونه رو میشوره و می سابه بچه ها رو تروخشک میکنه. ولى من يه چیز دیگه هم هستم، آدمم." کابوس من واقعا همینه؛ اینکه یک روز بفهمی برای کسی که دوستش داری، دیگه یک آدم نیستی، فقط نقشی هستی که داری تو زندگیاش بازی میکنی. جدای کار مضخرفی که کرد لیدیا برام شخصیت جذابی بود. عوضش،اکثر وقتا از دست واندا عصبانی میشدم. نه به خاطر دردهایی که کشیده بود، به خاطر انتخابهاش. با همه ی اون تحقیرها، کمبودها و خیانتهایی که تجربه کرده بود، باز هم خودش رو به همون رابطه گره زد. واقعا چرا؟ وقتی هنوز فرصت ساختن یک زندگی بهتر وجود داره، چرا باید خودت رو بند چیزی نگه داری که هر روز بیشتر فرسودهات میکنه؟ شاید برای همین اسم کتاب برای من فقط به بندهای یک رابطه اشاره نمیکنه؛ به بندهایی اشاره میکنه که گاهی خودمون دور دست و پای خودمون میبندیم و جرئت پاره کردنشون رو نداریم. نکتهای که کتاب مدام توی ذهن آدم تکرار میکنه اینه که عشق بهتنهایی کافی نیست. آدمها عوض میشون، نیازهاشون عوض میشه و گاهی فاصلهای بینشون شکل میگیره که هیچکس متوجه بزرگ شدنش نشده. کتاب فقط درباره قربانی بودن نیست؛ درباره مسئولیت انتخابهاییه که میکنیم و انتخابهایی که از ترس، عادت یا وابستگی انجام نمیدیم. وسط خوندنش چند بار به آدمهای اطرافم فکر کردم؛ به اینکه چند نفر رو فقط از روی نقشی که در زندگی من دارن میشناسم و نه چیزی که واقعا هستن. چند نفر رو فقط «مامان»، «همسر»، «دوست» یا «همکار» میبینم و نه یک آدم کامل با ترسها و آرزوهای خودش. مشکل من بیشتر با حس کلی داستان بود. کتاب مدام این سوال رو توی ذهن میاره که "واقعا دنیا و رابطهها اینقدر تلخاند؟" برای همین اگه بخوام پیشنهادش کنم، میگم بخونیدش تا ببینید رابطه همیشه شبیه روزهای اول نمیمونه و آدمها در طول زمان تغییر میکنند. اما اگه این روزها حال روحی حساسی دارید و به زمین و زمان بدبین شدید، شاید بهتر باشه فعلا سراغش نرید؛ چون احتمالا با این حس کتاب رو میبندید که: «فاک... ریدم دهن همهتون!»
زیباترین داستانش داش آکل بود بنظرم
رادزینسکی در روایت استالین یک نکتهی مهم را روشن میکند: قدرت فقط با خشونت به دست نمیآید استالین میدانست چه کسی از چه چیزی میترسد، و کدام سابقه میتواند در آینده به نقطهضعف تبدیل شود. در چنین ساختاری، داشتن یک دوست در جای درست یا گفتن یک جمله در زمان نامناسب میتوانست سرنوشت آدم را تغییر دهد. شخصیت استالین دقیقا از همین جا پیچیده میشود. او را نمیتوان فقط با «بیرحمی» توضیح داد؛ بیرحمی در اینجا به یک روش حکومتداری تبدیل شده است. ترور وقتی اثر سیاسی واقعی پیدا میکند که فقط قربانی را نترساند؛ به بقیه هم یاد بدهد چه چیزی را نباید بگویند، و حتی در چه لحظهای نباید اعتماد کنند. ترس هم در اینجا، تبدیل به رابطهای اجتماعی میشود. اما در مورد پاکسازیهای بزرگ مسئله این بوده که اتهام میتوانست از واقعیت مستقل شود. وقتی سیستم قضایی تنها مأموریتش تولید حقیقت مورد نیاز قدرت است، انسان بیشتر از این میترسد که هر توضیحی دربارهی خودش هم بتواند علیه او استفاده شود. متاسفانه ایدئولوژی وقتی با جاهطلبی شخصی پیوند میخورد، میتواند تبدیل به مجوزی برای بازتعریف واقعیت شود. چون دشمن ممکن است کسی باشد که حکومت به دلایلی تصمیم گرفته او را «دشمن» بداند. همین! او در جنگ جهانی دوم هم ناچار شد با واقعیت نظامی بسیار سختی روبهرو شود. تصمیمهایش فقط برای بقا بود. همین جاست که قضاوت دربارهی شخصیت تاریخی او سختتر میشود، چون یک انسان میتواند همزمان در یک زمینه تصمیمهایی بسیار مخرب بگیرد و در زمینهای دیگر نقشی تعیینکننده در شکست نازیسم داشته باشد. البته فهم این تناقض، مانع سادهسازی تاریخ میشود. زندگی خصوصی استالین هم با سیاستش گره خورده بود. مرگ نادژدا آلیلوئیوا، رابطهاش با فرزندان، برخوردش با نزدیکان و حتی آدمهایی که زمانی در حلقهی نزدیکش بودند، نشان میدهد آن خشونت عظیم به خانه هم رسیده بود. شاید همین بخشها هست که کمک میکنند دیکتاتوری را بهتر بفهمیم. چیزی که بیشتر از همه موضوعات برایم تلختر بود: سرنوشت آدمهایی بود که خودشان در ساختن این دستگاه نقش داشتند و بعد قربانی همان دستگاه شدند. در نظامی که وفاداری از حقیقت مهمتر شود، هیچ وفاداریای برای همیشه تضمینشده نیست. حتی رابطهی استالین با لنین هم از همین زاویه قابل بحث هست. چون جانشینی سیاسی در حقیقت به معنای انتقال یک میراث فکری و نهادی هم هست. استالین درون ساختاری رشد کرد که پیش از او شکل گرفته بود، اما آن را به شیوهی خودش تغییر داد و ظرفیتهای اقتدارگرایانهاش را به سطحی دیگر رساند. این نکته مهم است که تاریخ را نمیتوان با جملهی «یک نفر آمد و همهچیز را خراب کرد» توضیح داد؛ افراد مهماند، اما افراد درون نهادها، سنتها و بحرانهایی عمل میکنند که پیش از خودشان وجود داشتهاند. در نهایت، چیزی که از کتاب رادزینسکی با قابل برداشت هست، یک نگرانی دربارهی انسان و قدرت بود. آدمی که به تدریج مطمئن میشود تشخیص خودش از خیر عمومی از زندگی و قضاوت دیگران مهمتر است، کمکم برای حذف مخالفت هم توجیه پیدا میکند. بعد دستگاهی ساخته میشود که این توجیه را از یک نفر میگیرد و به هزاران نفر منتقل میکند. برای همین، استالین، نمونهی ترسناکی از لحظهای است که سیاست، حقیقت و اخلاق را به یک مرکز واحد وابسته میکند. از آن لحظه به بعد، مشکل این است که چه تعداد انسان و چه تعداد نهاد، به او اجازه دادهاند تشخیص شخصی یک نفر به معیار واقعیت تبدیل شود.
We may meet each other one day before sunset, where the crawdads sing…
محتوای جذاب و پرتنشی داشت، در بعضی قسمتها میشد استرس اون لحظه احساس کرد. با وجود طولانی بودن متن که خب باعث میشد من به شخصه بعضی حوصلم سر بره از خوندش ولی بازم کشش زیادی داشت و تشویق میشدم بیشتر بخونم.
چقدر زندگی و روزمره به نسبت سخت ما در خاورمیانه شیرین و امیدبخش میشه بعد از خواندن این اثر
خیلی دوست دارم این کتابو بخوانم هنوز فرصتش نشده !!
اصلا دوسش نداشتممم اصلااا صد صفحه اولش که چرت بود صد صفحه دومشم در حد یه داشتان بچگونه بود برام🌚
آخرش باید اونطوری تموم میشد ولی کاش نمیشد، بک رو دوست داشتم
هیجان انگیز و جذاب از کتابهایی که ذهنت رو ورز میدن خوشم میاد
از اینکه چند جلد کتاب هر کدوم یک روایت رو تعریف کنن و یکجا تورو برسونن به کتابهای قبلی خیلیییی جذاب و باحاله و خیلی خوشحال میشم و البته ژانر فانتزی عالیه
فانتزی و باحال و هیجانی
کتابی دوست داشتنی 😍 آموزنده مناسب برای همه سنین
