خانه کتاب بی

جامعه خانه کتاب بی

همه جمله‌ها و نقدهای کاربران

تازه‌ترین جمله‌های ماندگار و نقدهایی که کتاب‌خون‌ها درباره کتاب‌ها نوشته‌اند.

در واقع، کتاب می‌گوید که زندگی ما شاید در ظاهر تکه‌تکه، پراکنده و بی‌نظم به نظر برسد (خاطرات پراکنده، احساسات متناقض، زخم‌های مختلف)، اما همین تکه‌ها هستند که در نهایت، آن «کل» یا همان «هویت منسجم» ما را می‌سازند.

این چیزی نیست که کنترلش دست خودت باشه، مر. ما کسی که عاشقش می‌شیم رو انتخاب نمی‌کنیم. بیشتر از هر چیزی توی این دنیا آرزو می‌کنم که این انتخاب با خودمون بود.

« اگر نمی خواهیم بازیچه ی دست هر فرومایه ای و تهی مغزی باشیم،اصول اولیه این است که محتاط و دست نیافتنی باشیم».

آدم هميشه تصورهای اغراق‌آميزی راجع به چيزهايی دارد كه چيزی درباره‌شان نمی‌داند

بیگانه

یک معمای ساده اما مؤثر، یک رابطهٔ عاطفی پیچیده، فضای سیاسی، هنر و شخصیتی که هرچه بیشتر دربارهٔ او می‌فهمیم، لزوماً شناخت کامل‌تری از او پیدا نمی‌کنیم.

چشمهایش

ما معمولاً تصور می‌کنیم اگر به اندازهٔ کافی به کسی نگاه کنیم، سرانجام حقیقت او را خواهیم فهمید؛ اما «چشم‌هایش» یادآوری می‌کند که میان دیدن یک انسان و شناختن او، فاصله‌ای بسیار بزرگ وجود دارد.

چشمهایش

یکی از هوشمندانه‌ترین انتخاب‌های بزرگ علوی، این است که داستان را مستقیماً از زبان ماکان روایت نمی‌کند. ماکان، شخصیت محوری داستان، در بخش قابل توجهی از رمان غایب است و همین غیبت باعث می‌شود نوعی هالهٔ رازآلود پیرامون او شکل بگیرد.

چشمهایش
تصویر پروفایل SaraSara@sara.srجمله

قتلی که مردم در حال ارتکابش بودند اعلامیه ای بود برای عشق به مام وطن. عشق به میهن!

آدم خواران

آدم‌ها جدا از عطری که به خودشون می‌زنن، عطر دیگری هم دارن که اتفاقاً تاثیرگذارتر هم هست، عطر چشم‌هاشون، عطر حرف‌هاشون، عطری که فقط مختص شخصیت اون‌هاست و متاسفانه توی هیچ مغازه‌ی عطر فروشی پیدا نمی‌شه.

اخه میدونی پسر هممون راز هایی داریم به نظرت الان وقتش نیست که همشون گفته بشن؟

پنج بازمانده

این کتاب بی نظیره این جمله رو از زبان کسی میشنوید که دیوونه کتاب های جنایی و معماییه !!

تصویر پروفایل FaFa@fa_readsجمله

گفتم: "یکبار دیگر لیست های حقوق را نگاه کن، لیست هایی را که تو می نوشتی- بلند و آن گونه که آدم شعر های مذهبی را می خواند با احساس - اسم آن ها را با صدای بلند بخوان و بعد از هر اسم بگو: مرا ببخش. بعدا اسم ها را جمع بزن، تعداد اسم ها را ضربدر هزاران نان بکن؛ نتیجه را دوباره در هزار ضرب کن. آنوقت از تعداد نفرین ها و فحش هایی که توی حساب بانکی پدرت جمع شده اند، اطلاع پیدا خواهی کرد. واحد محاسبات نان است، نان سالهایی که در ذهنم همچون مه غلیظی سایه افکنده است: سوپ بی مزه و گسی که به ما می دادند تنها شکم پرکن بود و شبها وقتی با تراموا در راه خانه تکان می خوردیم، مزه ی ترش و داغ آن را توی گلویمان حس می کردیم. بادگلویی که از روی ناتوانی و ناچاری می زدیم، و تنها تفریحی که داشتیم نفرت بود - نفرت "

نان آن سال ها
تصویر پروفایل FaFa@fa_readsجمله

من کتاب ها را بدون انتخاب بر می داشتم، معیار انتخاب من تنها قطر آنها بود؛ پدر من آنقدر کتاب زیاد داشت که فکر می کردم کسی متوجه نخواهد شد. تازه بعدا فهمیدم که او تک تک کتاب هایش را همچون چوپانی که گله ی گوسفندانش را می شناسد، می شناخت - و یکی از این کتاب ها خیلی کوچک و کهنه و زشت بود - من آن را به قیمت یک قوطی کبریت فروختم. اما بعدا اطلاع پیدا کردم که ارزش آن به اندازه ی یک واگن پر از نان بوده است. بعد ها پدرم از من تقاضا کرد که برنامه ی فروش کتاب ها را به او واگذار کنم ، او با گفتن این جمله از شرم صورتش سرخ شد، و به این ترتیب خودش کتاب ها را می فروخت و پول را برایم پست می کرد و من با آن برای خودم نان می خریدم...

نان آن سال ها
تصویر پروفایل FaFa@fa_readsجمله

تنها یک چیز بدتر از پسری است که از شما متنفر است؛ پسری که شما را دوست دارد.

کتاب دزد