میتوان آنان را از آزادی عقلی برخوردار کرد، چرا که عقلی در سر ندارند. ۱۹۸۴,جورج اورول
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
از ته دل برابشان همان آرزویی را خواهد کرد که همه ی ما وقتی چیزی را ترک می کنیم برایش داریم: که بروند به درک ، که هیچ چیزی بدون ما درست کار نکند ، که ما خیلی مهمیم و بدون ما نمیتوانند. اما هیچ اتفاقی نخواهد افتاد…
سخت تمرین کن ، آسان ببر
ازدواج طولانی مسئله ی پیچیده ای است ، خیلی پیچیده. آن قدر پیچیده که اغلب آدم ها گه گداری از خودشان میپرسند: به خاطر عشقه که دارم به این ازدواج ادامه میدم یا فقط به این دلیله که نمیخوام کس دیگه ای بیاد و مزاحمم بشه و بخواد از اول من رو بشناسه؟!
چیزی سخت مخوف در حال و روز ما پیداست، اما شهامت و امید هنوز ترکم نگفته اند.. ما جان به در خواهیم برد و اگر هم نبریم، من به تأسی از سکنا با دلی مطمئن جان خواهم سپرد.
کارمند خوب به خودی خود کافی نیست ، باید کسی با ایده های بزرگ هم وجود داشته باشد. منظومه ها زمانی خوب کار می کنند که حول ستاره ها ساخته شده باشند.
او قیافه انسانی یک حیوان اهلی را داشت.
تنها چیزی که به زندگی معنی میدهد این امیدواری است که وقتی آدم میمیرد به جای بهتر میرود و وقتی آن در را به روی آدم می بندند و تنها دری که باز میماند در جهنم است،آن وقت میبیند که بهتر بود به دنیا نمیآمد.
ما همان چیزی می شویم که به ما گفته شده هستیم.
خانوم شاغل . دوستان پیتر او را به این لقب صدا می زنند ؛ برخی با ستایش و برخی با بیزاری. اما هیچکس به پیتر نمی گوید: آقای شاغل . این لقب عصبی اش می کند ، چون کنایه ی آن را خوب می فهمد: اگر کار داشته باشی ، یعنی می توانی نیاز های خانواده ات را فراهم کنی ؛ در حالی که شاغل بودن یعنی خودخواهی محض. کرا الان بین دو دنیا در رفت و آمد است ، و همان قدر در دفترش احساس گناه میکند که در خانه.
بزرگ ترین ترس هر مادری را ؛ هر شب از خواب بیدار شوی و به صدای نفس بچه هایت گوش کنی و بعد هم که دیدی مثل همیشه دارند نفس میکشند احساس حماقت کنی. بعد با خودت فکر کنی: من چطوری به همچین آدمی تبدیل شدم؟! به خودت قول میدهی که آرام باشی چون میدانی هیچ اتفاقی قرار نیست بیفتد. بعد دوباره شب بعد با چشمان باز روی تخت افتاده ای و زل زده ای به سقف و سرت را تکان می دهی تا اینکه بالاخره خودت را مجاب میکنی که: فقط همین امشب. بعد از رختخواب بیرون میخزی و کف دستت را روی سینه ی بچه ها میگذاری تا ببینی بالا و پایین می رود یا نه. بعد یک شب یکی از آن ها سینه اش پایین می رود اما مثل قبل بالا نمی آید. و تو از پا در می آیی…
از روزی که بچه دار شده ، ثانیه ای نیست که احساس نکند مادر بدی است. به خاطر هر چیز کوچکی ، هر درک نکردنی ، هر ناشکیبایی ای ، ندانستن همه چیز ، درست نکردن ناهار های بهتر ، اینکه هنوز هم بیشتر از اینکه یک مادر خانه دار باشد زندگی بیرونش را دارد ، به خاطر همه ی این ها ، فکر می کند مادر بدی است. حرف های زنان دیگر را می شنود که پشت سرش می گویند: آره ، ولی میدونی اون همه اش سر کاره. میتونی تصور کنی؟! هر چقد هم به این حرف ها اهمیت ندهی ، باز هم بعضی از آن ها ناراحتت میکنند. در کارش موفق است اما در مادر بودن چنین حسی را ندارد. حتی در روزهای خوب حس میکند همه چیز مصنوعی است. انگار که او لیاقت آن را ندارد ، انگار که می خواهد یک عکس فوتوشاپ شده را به دنیا نشان دهد.
در میان همه اینها، تنها چیزی که میتوان به آن تکیه کرد، انجام دادن وظیفه است؛ یعنی انجام کار درست، حتی اگر بیمعنا به نظر برسد.
وقتی حرف می زند، میتوانید در او هم دیوانگی ببینید و هم انسانیت. به سختی می توان گفتار دیوانه وار او را روی کاغذ آورد. از پستی انسان می گوید، از زوری که حقیقت را از بین می برد، از زندگی زیبایی که با گذشت زمان روی زمین برقرار خواهد شد، از میله های پنجره که هر لحظه حماقت و بی رحمی زورگویان را به یاد او می آورد.
کاش انسان عاقبت کار امروز را پیش از فرا رسیدنش میدانست. اما همین خود بس که روز به سر خواهد رسید و آنگاه عاقبت کار معلوم است.
وقتی که گدایان میمیرند ستارگان دنبالهدار نمایان نمیشود، مرگ شاهزادگان را آسمانها خود به علائم آتشین مینمایند.
این تابلو نشانهی همیشگی بلایی است که آدمی بر سر روح خود میآورد.
"من اگر به جای او(دکتر)بودم يک شب توی شام همه زهر می ريختم می دادم بخورند، آن وقت صبح توی باغ می ايستادم دستم را به کمر می زدم، مرده ها را که می بردند تماشا می کردم."
شناخت عمیقتر از منطقه میتوانست مؤثر باشد. برای نمونه، بسیار تأسفبار بود که آلمانیها، حتی سازمان آبور، ایران و کردستان را عموما بخشی از جهان عرب میدانستند؛ خطایی اساسی که خود بهتنهایی نشان میدهد آنان تا چه اندازه برای هرگونه فعالیت معنادار در این منطقه آمادگی نداشتند.
« کامل زندگی کن »، « در زمان مناسب بمیر »
