این کتاب روایتی دربارهی ساختهشدن تدریجی یک انسان است. ویلهلم در ابتدای مسیر هنوز خودش را نمیشناسد و تصورش از زندگی بیشتر تحت تأثیر میل، خیال و شور جوانی است؛ بهخصوص شیفتگیاش به تئاتر که در ابتدا برایش چیزی فراتر از یک علاقهی ساده است و بخشی از هویتی را که میخواهد برای خودش بسازد، شکل میدهد. اما هرچه جلوتر میرود، آدمها، تجربهها و موقعیتهایی که با آنها روبهرو میشود، کمکم فاصلهی میان تصویری که از خودش ساخته و کسی را که واقعاً میتواند باشد، آشکار میکنند. اهمیت رمان هم دقیقا در همین شدن است. تربیت در اینجا فرآیندی است که طی آن انسان یاد میگیرد خودش را در نسبت با جهان تعریف کند. ویلهلم قرار است بفهمد چگونه باید زندگی کند، چه چیزهایی را باید رها کند، در برابر دیگران چه مسئولیتی دارد و استعدادهای شخصیاش را چگونه از یک میل خام به چیزی پختهتر تبدیل کند. هشت بخش کتاب هم باعث شده این تغییر ناگهانی اتفاق نیفتد. زندگی ویلهلم پر از مسیرهای فرعی، آدمهای مختلف، شکستها، دلبستگیها و موقعیتهایی است که بعضی وقتها حتی بیربط به نظر میرسند، اما در مجموع تصویری از شکلگیری تدریجی شخصیت او میسازند. اینجا گوته اجازه میدهد خود زندگی به بخشی از فرآیند تربیت تبدیل شود. ویلهلم باید مدتی زندگی کند تا بتواند این سؤال را جدیتر بفهمد. هنر هم در این میان جایگاه مهمی دارد. تئاتر برای ویلهلم در ابتدا راهی برای بیان خودش و فرار از زندگی معمولی است، اما مواجههی طولانی او با هنر باعث میشود معنای آن برایش تغییر کند. هنر دیگر فقط محلی برای رؤیاپردازی نیست؛ میتواند وسیلهای برای شناخت خود، شناخت دیگران و حتی فهم جامعه باشد. همین تغییر نگاه برای من جذاب بود، چون نشان میدهد یک علاقهی شخصی زمانی ارزش پیدا میکند که بتواند انسان را از خودش فراتر ببرد. از طرف دیگر، رمان کمکم مسئلهی مسئولیت اجتماعی را وارد همین مسیر فردی میکند. آدم شدن فقط رسیدن به یک آرامش درونی یا کشف استعدادهای شخصی نیست. انسان در نهایت در جهانی زندگی میکند که دیگران هم در آن حضور دارند و رشد فردی وقتی کاملتر میشود که نسبت آدم با این جهان هم روشنتر شود. اینجاست که مفهوم اشرافیت روح برای من معنای جالبی پیدا میکند؛ نوعی کیفیت درونی که از خودخواهی صرف فاصله میگیرد و انسان را به مسئولیت، انضباط و فهم دیگران نزدیک میکند. با این حال، حجیم بودن رمان چیزی نیست که بتوان بهسادگی از کنارش گذشت. بعضی مسیرها و گفتوگوها برای من طولانی شدند و گاهی حس میکردم گوته بیش از آنکه عجلهای برای پیش بردن داستان داشته باشد، میخواهد اجازه بدهد ایدههایش در ذهن خواننده تهنشین شوند. اما شاید همین کندی با ماهیت اثر تناسب داشته باشد؛ رمانی که دربارهی تربیت است، خودش هم از خواننده صبر میخواهد.
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
وقتی این کتابو خوندم دیدگاهم به رابطه ها به رفتار های اجتماعی و حتی فردی و رفتار های شخصی خودم حتی عوض شد ، خیلی کمک میکنه که چطور از یک دغدغه و منجلاب فکری عشقی رها شی یاد میگیری که خودت نجات گر خودتی و هیچ منجی جز خودت نمیتونه تو رو رها کنه ، واقعا ارزش خوندن و نگهداشتن توی قفسه برای روزای اینده که بش نیاز پیدا میکنی و داره
واقعا داستان جالبی داره اما اونطور که باید روی کاغذ نیومده نویسنده داستان بمبی به سرش خورد ولی اصلا خوب ننوشته کاراکتر های اصلی تازه صفحه ۷۰ به بعد باهم اشنا شدن و این یعنی عملا یک سوم کتاب رفته سلیقه من نبود به شخصه و اینکه اولین کتابی ام بود رمانی که خوندم منو از این ژانر دور کرد ولی بعدش با کتاب های خیلی بهتری اشنا شدم درکل تنها کتابی که هیچ وقت دوسش نداشتم این بود🤷♀️
برای من تجربه خوشایندی نبود متأسفانه «سایههای میان ما» اصلاً با سلیقه من جور نبود. فضای داستان و نوع پرداخت بعضی از روابط و رفتارهای شخصیتها برای من بیش از آنکه جذاب یا معنادار باشد، به فحاشی، خودآزاری و رفتارهای آزاردهنده نزدیک میشد. این عناصر نهتنها نتوانستند داستان را برایم جذابتر کنند، بلکه باعث شدند نتوانم با اثر ارتباط برقرار کنم. در مجموع، کتابی نبود که از خواندنش لذت برده باشم و شخصاً آن را توصیه نمیکنم.
خوشم اومد از این کتاب و سبک نویسنده، کتاب آیین زندگیش رو هم پیشنهاد میدم👌🏻
داستانش جذبم میکرد که ادامش رو بخونم👌🏻
خیلی وقته که از خوندنش میگذره نمیدونم اون موقع چه انتظاراتی از این کتاب داشتم ولی برای منی که زیادی درگیر حسرت های گذشته بودم کمک کرد تا کمی دیدگاهمو تغییر بدم هنوزم از خوندن جملاتی که تو این کتاب هایلایت کردم لذت میبرم ارزش یه بار خوندن رو داره بدون اینکه ازش انتظار یه شاهکار رو داشته باشی.
خیلی بهم کمک نکرد واقعیت!
راهکارهای عملی معرفی میکنه و در کل باید مدت زمان طولانی تمرینهاش رو انجام بدی و بری تو دل ترسهات تا شاید به نتیجه برسی!
یکبار خوندنش میتونه جالب باشه
کارهای کوچیک در گذر زمان اثرات بزرگ به جا میزارن چیزی که مهمه تداوم در انجام همون کارهای کوچیکه.
واقعا کتاب عالی و آموزنده ای هستش
واقعا خیلی کتاب خوبیه مخصوصا برای اونایی که تازه وارد دنیای کتاب باز ها شدن
به نظر من جذاب بود
کتابی بود که باعث شد از کتابخواندن خوشم بیاد، داستان خیلی با مفهوم بود و واقعا باعث شد که فکر کنم هر رویایی امکان تبدیل شدن به واقعیت رو داره
به نظرم خیلی روان و جذاب بود
کتابش با انیمه قلعه ی متحرک هاول خیلی فرق داشت، اگر تا الان انیمه رو نگاه نکردید اول کتاب رو بخونید و بعد انیمه رو نگاه کنید، دعوا های سوفی و هاول داخل کتاب خیلی بیشتر بود و داستان جزئیات بیشتری داشت فقط هم به این دلیل که انیمه رو طولانی تر از یه حدی نمیشه ساخت وگرنه انیمه های هایائو میازاکی واقعا زیبا هستن :)
«سمفونی مردگان» برای من داستان فروپاشی یه خانوادهست؛ جایی که تعصب، حسادت و ناتوانی در پذیرفتن تفاوتها، کمکم همهچیز رو به نابودی میکشونه. معروفی خیلی خوب تونسته فضای سرد و خفهکنندهی داستان رو بسازه و با روایتهای مختلف، نشون بده که چطور یک آدم میتونه زیر فشار خانواده و جامعه، آرومآروم از بین بره.
«سقوط» برای من بیشتر از اینکه داستان یک اعتراف باشه، یه جور روبهرو شدن آدم با خودش و تمام تناقضهاشه. کامو خیلی آروم و بدون شعار، غرور، قضاوت و احساس گناه آدم رو میذاره جلوی خودش؛ کتاب کوتاهیه ولی بعد از تموم شدنش راحت از ذهنت بیرون نمیره.
باغ آلبالو آخرین نمایشنامه چخوف عزیز، نمایشگر اضمحلال آدم هاییه که نتونستن خودشون رو با شرایط جدید روزگار وفق بدن و این عدم توانایی نهایتا باعث نابود شدن اونا و چیزهایی میشه که دوست دارن. آدمهایی غرق در گذشته که حتی از مواجه شدن با واقعیت هم ترس و واهمه دارن
