اتفاق پیشبینینشده وجود ندارد.
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
Heads , I kiss you . Tails , you kiss me And either way , it means something
یک دوست قدیمی مثل خانه ای دلباز و راحت است که می توانی در آن مطابق میلت بیتوته کنی.
تکیه کلام خولین همین بود. همیشه می گفت تا وقتی یک نفر هست که ما را به خاطر می آره، ما وجود داریم و به زندگی ادامه می دیم.
لونتال با خود گفت پس لابد این همه آداب و اخلاقیات صرفا واکنش آدمیزاد است به سرشت خویش. اگر به همان سادگی که نفس می کشیم، عشق می ورزیدیم، دیگری نیازی بود به ما دستور بدهند عشق بورز؟ قطعا نه! البته معنیش این نیست که دیگر هیچ کس از عشق بهره ای نداشت. بلکه لازم بودهربار موتور عشقمان خاموش می شد، کسی ما را هل دهد.
برای رژیمهای توتالیتر کار سختی نیست که مردم را نادان نگه دارند. وقتی بهخاطر ضرورتها از آزادیات دست میکشی، یا بهخاطر انضباط حزبی، برای تطبیقدادن خودت با رژیم، برای عظمت و شکوه میهن یا هر گزینۀ دیگری که به انجام دادن آن مجاب شدهای، دیگر از تلاش برای مطالبه حقیقت صرف نظر کنی، آرامآرام، قطرهقطره، زندگیات مثل زمانی که رگ دستت را زده باشی، میچکد و هرز میرود؛ و تو خودت را از پا درمیآوری.
تنها از طریق بدجنسی می توان به دفع حمله پرداخت. از این روست که مردم برای اینکه خود محاکمه نشوند، در محاکمه کردن شتاب می کنند. چه توقع دارید؟ طبیعی ترین تصور انسان، اندیشهای که با سادگی به مخیله اش خطور می کند گویی از اعماق فطرتش سرچشمه می گیرد، تصور بی گناهی خویش است.
شیطانی که میشناسی ، بهتر از شیطانی است که نمیشناسی ....
آدمیزاد دوست دارد که دوست صمیمی خود را پیش خود خوار ببیند. دوستی اغلب بر پایهٔ حقارت حریف استوار است.
آدمیزاد دوست دارد که دوست صمیمی خود را پیش خود خوار ببیند. دوستی اغلب بر پایهٔ حقارت حریف استوار است.
«من رؤیابافم. زندگی من پر از خیال و رؤیاست. من در خیال خودم دنیاهایی میسازم که هیچوقت وجود نداشته اند و در آنها زندگی میکنم…» «ما در خیال و رؤیا زندگی میکنیم، و این رؤیاها برای ما واقعی تر از خود زندگی اند.»
سانسور هر چیزی را که نهی می کند، به فریاد بلند اعلام می دارد.
یکی از فوق العاده ترین کتاب ها خیلی توصیه می کنم خوندنش رو بی نظیره
هیچ چیز مال خودم آدم نیست مگر همان چیزهایی که خیال میکند دلبستگیهایی به آن دارد. بعد یکییکی آن را از آدم میگیرند و تنها یک سر میماند، آنهم بر نیزه
حقیقت همچون روشنایی چشم را کور می کند. دروغ برعکس، همچون آفتابی که در حال برخواستن است به همه چیز جلوه می بخشد.
روحیه رُمانتیک شیلرمآب که میگویند همین است دیگر: یکی را هِی بزک میکنند، هِی بزرگ میکنند، هی میگویند انشاءالله اینطور است، انشاءالله آنطور نیست، و با این که آن روی سکه را هم میدانند چیست، اصلا به روی مبارک خودشان نمیآورند، حتی فکرش هم میترساندشان! ترجیح میدهند بمیرند و حقیقت را قبول نکنند؛ تا بالاخره همان آدمی که خودشان به آسمان هفتم بردهاند، حماقتشان را به خودشان ثابت کند.
من می گویم مردم بیشتر از هر چیز از این وحشت دارند که قدم تازه ای بردارند یا حرف تازه بزنند.
چرا بجای لعنت فرستادن به تاریکی یک چراغ روشن نمیکنی؟
هیچکس نمیداند چه چیزی در آینده انتظارش را میکشد.
وقتی طوری زندگی میکنید که دیگران را راضی نگهدارید معلوم است که خودِ واقعیتان را فراموش میکنید.
