«هنگامی که از تکاچیوف پرسیدند برای ساختن آیندهای سعادتبار باید چه تعداد از افراد جامعهی قدیمی را نابود کرد؟ پاسخ داد: باید در فکر آن بود که چه تعداد از آنان را باقی گذاشت.»
این بخش را انتخاب کردم چون مرز میان تغییر اجتماعی و حذف انسان را خیلی روشن میکند. از جایی که رسیدن به یک جامعهی مطلوب، به محاسبهی تعداد آدمهایی وابسته شود که باید از میان برداشته شوند، خود انسان دیگر موضوع اصلاح نیست؛ تبدیل به مانعی در مسیر یک آرمان شده است. چیزی که این جمله را سنگینتر میکند، منطق پشت آن است. چون معیار، میزان سازگاری انسان با تصویری است که گروهی از آینده ساختهاند. به نظرم این همان نقطهای است که آرمانخواهی میتواند خطرناک شود؛ وقتی آیندهای که هنوز وجود ندارد، آنقدر ارزشمند تلقی شود که زندگی آدمهای واقعی در برابرش بیاهمیت شود. البته این حرف فقط مربوط به تاریخ جنبشهای انقلابی نیست. هرجا کسی ادعا کند برای رسیدن به یک جامعهی بهتر باید گروهی را حذف کرد، باید اعتراض کرد و پرسید چه کسی حق داده که زندگی انسانهای موجود را با وعدهی یک آیندهی مطلوب معامله کند؟ باید حواسمان باشد تعصب به یک عقیده یا باور، ما را تا کجا میبرد؛ تا جایی که حاضر شویم به انسانی دیگر گزند برسانیم؟ درست همینجا باید مکث کنیم؛ جایی که باورمان دیگر فقط بخشی از فکر ما نیست و دارد رفتارمان با یک انسان را تعیین میکند.















