«حقایق چشمگیر و روشنی وجود دارد که آشکارا در کنار جاده زندگی معلوم است و هر عابری ممکن است آنها را ببیند. با این حال، بهسبب آشکار بودنشان بخش اعظم مردم چنین حقایقی را نادیده میگیرند یا حداقل این حقایق را موضوع معرفت آگاهانه قرار نمیدهند. مردم نسبت به برخی از سادهترین حقایق زندگی روزمره آنقدر نابینا هستند که زمانیکه کسی آنها را نسبت به آنچه باید بدانند آگاه میکند بسیار شگفتزده میشوند. از این راهحلهای ساده به تعداد بسیاری در اطراف ما پراکندهاند؛ اما صاحبان چشم بینا بسیار نادرند. بسیاری از انسانها زمانیکه در باغ طبیعت گردش میکنند، آنقدر خودبین هستند که فکر میکنند همه چیز را میدانند درحالیکه تقریبا تمام آنها نسبت به یکی از اصول بارزی که طبیعت در کار خود استفاده میکند بیاطلاع هستند. این اصل جداسازی درونی است که معرف هرگونه نژاد و موجود زنده روی زمین است. حتی یک نگاه سطحی کافی است تا نشان دهد همه اشکال و صورتهای بیشماری که نیروی حیات طبیعت خود را در آنها به نمایش میگذارد تابع قانونی بنیادین یعنی قانون آهنین طبیعت است که گونههای مختلف را مجبور میکند زمانی که تولید مثل و زاد و ولد میکنند، در محدودهٔ مشخص صورتها و اشکال زندگی خود قرار گیرند.»
مسئله از جایی جالب میشود که انسان میان «دیدن» و «فهمیدن» فاصلهای را تجربه میکند که معمولا به چشم نمیآید. بسیاری از چیزها در اطراف ما حضور دارند، اما توجه کردن به آنها الزاما به شناخت درستشان منجر نمیشود؛ ذهن همیشه در حال انتخاب، دستهبندی و معنا دادن به تجربههاست و همین فرایند میتواند برداشت ما از واقعیت را تغییر دهد. این موضوع در زندگی روزمره هم حضور پررنگی دارد. گاهی یک مشاهدهی محدود آنقدر برایمان قانعکننده میشود که بهتدریج آن را به قاعدهای کلی دربارهی آدمها یا جهان تبدیل میکنیم و بعد تجربههای تازه را نیز با همان قاعده میسنجیم. برای من، حساس بودن نسبت به همین لحظه اهمیت دارد؛ لحظهای که مشاهده جای خود را به تفسیر میدهد و تفسیر، آرامآرام به یقین تبدیل میشود. اینجا دقت فکری فقط به معنای بیشتر دیدن نیست، بلکه به معنای شناختن مرز میان واقعیت و معنایی است که خودمان به آن اضافه میکنیم.


















