«همچنان بسیار میشنویم که میگویند اگر از قضا، یهودیستیزی، هسته و نقطه تبلور ایدئولوژی ناسیونالسوسیالیستی را ساخته، امری تصادفی بوده است. گمان میکنند این سماجت تزلزلناپذیر سیاست رایش سوم در این مسئله هیچ سازشی نمیشناخت و در نهایت به ریشهکنی همه یهودیان یافت شده در حوزه قدرت هیتلر انجامید، با توضیحاتی روانشناختی درباره نوع تعصبورزی نیمهروانپریشانه توضیحپذیر است. تنها وحشتی که در پی فاجعه نهایی پدید آمده بود و مشکلات مستقیمی که از بیمیهن و بیکشور ماندن بازماندگان ایجاد شده بود، باعث شد مسئله یهودیان به منزله پرسشی سیاسی مطرح و جدی گرفته شود اما این مانع آن نشد که همچنان مانند گذشته در ارزیابی ناسیونالسوسیالیسم، آنچه نازیها خود مدعی بودند کشف اصلیشان است (همانا نقش قوم یهود در سیاست بینالملل) و آنچه به منزله هدف اصلیشان اعلام شده بود (همانا پیگرد و در نهایت ریشهکنی یهودیان در کل جهان) صرفا به عنوان بهانه و نوعی ترفند تبلیغاتی کمبها انگاشته شود.»
یکی از مهمترین مسائل در فهم تاریخ سیاسی، تفاوت میان آنچه یک جنبش واقعا میگوید و آنچه دیگران مایلاند دربارهی گفتههایش باور کنند است. بارها دیدهایم که جامعهها نشانههای خطر را تا زمانی که به فاجعه تبدیل نشدهاند، جدی نمیگیرند؛ چون پذیرفتن معنای واقعی یک ایدئولوژی، مستلزم کنار گذاشتن این تصور است که «حتما آنقدرها هم جدی نیست». به نظرم این خطا فقط یک اشتباه تحلیلی نیست؛ میتواند پیامد سیاسی داشته باشد. وقتی یک جریان سیاسی، گروهی از انسانها را به عنوان تهدید معرفی میکند، ارزش و حقوقشان را مشروط میکند یا حذفشان را از دایرهی مشروعیت عمومی مطرح میکند، نباید منتظر ماند تا این زبان به عمل تبدیل شود تا اهمیتش را فهمید. تاریخ برای من از این جهت اهمیت دارد که نشان میدهد فاجعهها معمولا یکشبه آغاز نمیشوند. پیش از خشونت سازمانیافته، دورهای وجود دارد که زبان تغییر میکند، مرزهای «خودی» و «بیگانه» جابهجا میشوند و امری که زمانی غیرقابلقبول بود، آرامآرام قابلیت دفاع پیدا میکند. شاید وظیفهی جدی مطالعهی تاریخ همین باشد: شناختن لحظهای که یک جامعه هنوز امکان انتخاب دارد، اما نشانههای از دست رفتن آن انتخاب در حال آشکار شدن است. این نگاه باعث میشود نسبت به هر ایدئولوژی، حتی زمانی که هنوز در حاشیه است، با دقت بیشتری برخورد کنم.
















