«واژه فوق العادهای کشف کردم. زیادی، فکر نمیکنم دیگران از این واژه برای توصیف خودشان استفاده کنند، مردم خشمگین، مهربان، عاقل، احمق، آرام و یا ناآراماند اما زیادی... نه. قطعاً بدون همهی این مردم نیز، دنیا شادمانه به گردشاش ادامه میدهد اما بدون شک زیادیبودن نقطهی برجستهی شخصیت و وجه تمایزشان نیست و زمانی که دربارهی آن ها صحبت میکنی، اولین واژهای که بر زبانت جاری میشود، واژهی «زیادی» نیست، اما دربارهی من هیچچیز نمیتوان گفت، جز زیادی. بله انسان زیادی، همین و بس.»
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
هر جرمی شکل متفاوتی از دزدیه،قتل هم همینطور.کسی را ک می کشی زندگی را ازش می دزدی.گمونم واسه همین من یک دزد حسابیم.
با صفحه به صفحه اش سردم شد
من سیزده سالگی این کتابو خوندم و احساس میکنم یکم برای اون سن سنگین بود اما روند داستان رو دوستداشتم
بلام صحنهای را روایت میکند که روزولت پس از بازگشت از تهران دربارهی خطر حضور جاسوسان آلمانی در شهر صحبت میکند: در جایی مثل تهران، احتمالا صدها جاسوس آلمانی در اطراف ما هستند. تصور میکنم اگر میتوانستند هر سهی ما را هنگام عبور از خیابانها گیر بیندازند، شکار بسیار خوبی نصیبشان میشد.
گاهی برای اینکه مطمئن بشی چیزی دوباره تکرار نمیشه باید جلوش ایستاد حتی اگر همراه با درد و خون باشد.
«زنان در آینههایی عظیمتر از اندازهی طبیعی، تصویر مردان را دو برابر بزرگتر از واقعیت نشان میدهند.»
«شب مثل اتاقیست که خاطرهها در آن بیدار میمانند.»
تصویر درون آینه اهمیت بسزایی دارد، زیرا نیروی حیات را بر میانگیزد، و دستگاه عصبی را تحریک میکند. آن را از مرد بگیرید و ممکن است بمیرد، مثل معتاد مفلوکی که از کوکائین محروم شده باشد.
:(پس اگه میخوای یه خداناباور ثابت قدم تربیت کنی، اونرو با تربیت سفت و سخت بزرگ کن ))🙃🙃🫀
تمام مردم جهان داشتند زندگی میکردند و ما فقط داشتیم زنده می ماندیم.
هیچ کس نبود ک هشدارش بدهد و بگوید:مواظب باش جووانی دروگو!او در بند توهمی سمج بود.گل جوانی اش رو به پژمردگی می رفت،اما چشمه شباب را خشک ناشدنی می پنداشت.دریغا ک از تیز پایی زمان هیچ نمی دانست. نعمتی نا چیز که با تنگ چشمی به او داده شده بود و ادمی می توانست سال هایش را با انگشتان دست بشمرد و هنوز ب دست نیامده از دست می رفت.
پی برد که اگر انسانی رنج ببرد، رنجَش از آنِ خود اوست و هیچکس نیست که حتی اندکی از بار آن رنج را از دل او بردارد. دریافت که اگر کسی دردمند باشد، حتی عاشق بیقرارش هم نمیتواند با درد او درد بکشد و دانست که علت تنهایی آدمی همین است.😔
رازهایی هستند که به فاش شدن راه نمیدهند. آدمها شبانه، درحالی که دست روحانی شافی را میفشارند و با درماندگی به چشمانش زل میزنند، در بسترشان میمیرند، یا با یأسی از سویدای جان، با بغضی که گلویشان را به خاطر قباحت اسرار نهانشان میفشارد، اسراری که به فاش شدن راه نمیدهند. ولی افسوس که گاه وحشت برای گرانچنان بر وجدان سنگینی میکند که فقط میشود آن را با خود به گور برد.
مرزهایی که زندگی و مرگ را از هم جدا میکنند در بهترین حالت گنگ و مبهماند. چه کسی میتواند بگوید زندگی کجا پایان مییابد و مرگ از کجا آغاز میشود؟
من میمیرم؛ تو زنده میمانی؛ ... به اکراه دم برآور، تا داستان مرا بازگو کنی. هملت، پرده پنجم، صحنه دوم
اما منفکر میکنم که این عشق است که میتواند یک آدم را به یک انسان یا هیولا تبدیل کند🙂🫀🥹
عشق : مردم بی هیچ وسواسی برای ساده ترین لذت هاو تشکر ها از این واژه استفاده میکردند 🫀
معمولی بودن سخت ترین راه است 🥹🥹💔
صداقت زیاد به دیگران صدمه میزند 🫀
