چیزی که در «راهنمای رواندرمانی اگزیستانسیال» برایم جذاب است، این است که یالوم مسائل عمیق و گاهی ترسناک زندگی را از چیزی دور و انتزاعی به بخشی از تجربهی روزمرهی انسان تبدیل میکند. مرگ، آزادی، مسئولیت، تنهایی و بیمعنایی چیزهایی نیستند که فقط در فلسفه دربارهشان بحث کنیم؛ دیر یا زود در زندگی شخصی ما خودشان را نشان میدهند. شاید مهمترین نکته برای من این باشد که یالوم نمیگوید قرار است این مسائل را برای همیشه حل کنیم. بیشتر تلاش میکند نشان دهد چگونه میتوانیم با آگاهی بیشتری با آنها زندگی کنیم. مثلا آگاهی از مرگ لزوما فقط ترس ایجاد نمیکند، میتواند باعث شود زندگی، انتخابها و رابطههایمان را جدیتر ببینیم. برای همین، این کتاب را بیشتر از اینکه فقط کتابی دربارهی رواندرمانی بدانم، دعوتی برای روبهرو شدن با خودمان میبینم؛ با چیزهایی که معمولا ترجیح میدهیم دربارهشان فکر نکنیم، اما اتفاقا بخش مهمی از معنای زندگیمان را شکل میدهند.
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
چیزی که از «اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر» برای من ماند، بیشتر از خود مفهوم اگزیستانسیالیسم، مواجههی انسان با انتخابهایش بود. سارتر انگار ما را روبهروی خودمان مینشاند و میپرسد اگر نتوانیم همهچیز را انتخاب کنیم، با چیزهایی که برایمان انتخاب نشدهاند چه میکنیم؟ شاید آزادی آن چیزی نباشد که همیشه تصور میکنیم، آزادی فقط امکان انتخاب میان چند راه نیست، بلکه پذیرفتن مسئولیت راهی است که انتخاب کردهایم. همینجا حرف سارتر هم جذاب و هم کمی سنگین میشود: دیگر نمیتوانیم همیشه خودمان را فقط قربانی شرایط بدانیم. برای من، ارزش این کتاب در همین تلنگر است؛ اینکه به جای جستوجوی یک نسخهی آماده برای زندگی، دوباره به انتخابهای خودمان نگاه کنیم و ببینیم چه اندازه از چیزی که امروز هستیم، حاصل انتخابهای خودمان بوده است.
کتاب خوبیه و موضوع خوبی داره و لیلی کسیه که لازمه بشناسیم
بنظرم کتاب خوبیه حال و هوای راسکولنیکف رو داره با این تفاوت که تا اخر روی نظر خودش میمونه اما راسکولنیکف وقتی نمیتونه نظریه که داشته اثبات کنه از درون میشکنه، راسکولنیکف دیوانه نبود کسی بود که میخواست مرزهارو برداره میخواست ثابت کنه میتونه مثل ناپلئون قتل انجام بده و بنظرم بیشتر دنبال برداشتن مرز خویی و بدی و نسبت بین خیر و شر در ذهن اجتماع و خودش بود اما اینجا با کسی سروکار داریم که اولش اصرار داره دیوانه نیست و همه چیز با برنامه بوده و بعد از درون با پرسش از خود مرزهای ذهنی خودش رو برمیداره و دچار فروپاشی میشه، درواقع اینجا پرسش از خود رو داریم که کجاییم و در جنایات و مکافات پرسش از سرچشمه خیر و شر
من این کتاب رو سه بار خوندم. بار اول فقط منتظر بودم تموم شه ولی اصلا نمیدونم چیشد که کتابی رو که انقدر برام خسته کننده بود دوباره و حتی سه باره خوندم و هر بار کمی بیشتر دلیل معروفیتش رو درک کردم؛ و حالا فکر میکنم مهمترین نکته در مطالعهی این کتاب اینه که کتاب خیلی راحت میتونه بد فهمیده شه. داستان ظاهرا فقط چند روز از زندگی هولدن کالفیلد، نوجوان شونزدهسالهایه که از مدرسه اخراج شده و چند روزی رو در نیویورک سرگردانه، اما اتفاق اصلی در درون هولدنه. هولدن تقریبا از همهچیز ایراد میگیره: آدمهای دروغگو، بزرگترها، مدرسه، روابط اجتماعی، پول، رفتارهای جنسی، حتی آدمهایی که ظاهرا دوستشون داره؛ ولی نکته اینجاست که هولدن خودش هم چیزی نیست که میخواد و ادعا میکنه. هولدن میخواد جهان صادق و قابلاعتماد باشه، اما مدام مبینه که آدمها پیچیدهان، دروغ میگن، تغییر میکنن، عاشق میشون، رابطه جنسی دارن، پول و موقعیت براشون مهمه و همیشه قرار نیست همون آدمی باشن که اون دوست داره! ولی هولدن نمیتونه این پیچیدگیو تحمل کنه، برای همین جهان رو دو قسمت میکنه، یکی کودکی که پاک و واقعیه و قسمت دوم که بزرگسالیه و فریبکار و آلودهست. این تقسیمبندی خودش یک دفاع روانیه و همین مقاومت هولدن در برابر بزرگشدن یکی از محورهای اصلی رمانه. هولدن خودشو تو دشتی پر از بچه تصور میکنه که مشغول بازین و به پرتگاه نزدیک میشن و وظیفهی اون اینه که بچهها رو قبل از سقوط بگیره، اما تناقض اینجاست که کسی که خودش در حال سقوطه میخواد نجاتدهندهی دیگران باشه! سقوطی که فقط سقوط فیزیکی نیست و میتونه نماد ورود به بزرگسالی باشه؛ جایی که معصومیت، سادگی و امنیت کودکی از بین میره... هولدن هم قربانیه، هم خودش بخشی از مشکلیه که از اون رنج میبره :) کتاب میتونه برای بعضیا بیش از حد تکراری و خستهکننده بشه چون اتفاق چندانی نداره و تماما حول محور یک نوجوان ناراضی میچرخه؛ مخصوصا اگر خواننده نتونه پشت این تکرار، وضعیت درونی هولدن رو ببینه، پس ممکنه کل کتاب براش تبدیل بشه به یک نوجوان غرغرو(که البته اینطورم هست) و احتمالا شهرت کتاب هم باعث شده ارزش ادبیش بیش از حد بزرگ جلوه داده شه. چیزی که باید بهش توجه بشه اینه که هولدن قرار نیست مؤدب، مرتب و قابلالگو گرفتن باشه؛ قراره نوجوانی باشه که هنوز خودشو نمیفهمه و در برزخ بلوغ گرفتاره و هنوز نمیدونه چطور باید با تغییر خودش و جهان اطرافش کنار بیاد. من فکر میکنم ناطور دشت به اندازهای که مشهوره، عمیق نیست؛ اما به اندازهای که مشهوره، دقیقه و درواقع وظیفش رو که به تصویر کشیدن دنیای گنگ نوجوانی و بلوغه خوب به تصویر کشیده. قرار نیست این کتاب یک نظام فکری پیچیده بهتون بده ولی سلینجر تونسته یک وضعیت روانی مشخص رو با صدایی زنده ثبت کنه! آدمی که میخواد نزدیک شه، اما میترسه؛ میخواد صادق باشه، اما دروغ میگه؛ از آدمها متنفره، اما تنهایی رو هم نمیتونه تحمل کنه؛ از بزرگشدن میترسه، اما دیگه نمیتونه کودک بمونه! و شاید مهمترین تناقضش همین باشه: هولدن بیشتر از اینکه از بزرگسالان متنفر باشه، از تبدیل شدن خودش به یکی از اونها میترسه. در نهایت پیشنهادم به همهی کسانی که قصد خوندن این کتاب و یا بازخوانیشو دارن اینه که کتاب رو به صورت صوتی از استودیو نوار و با گویندگی عرفان ابراهیمی بشنون چون لحن خوانش گوینده بسیار مناسب کتابه و لذتی که احتمالا از خوندن کتاب نخواهید برد رو جبران میکنه.
WoOoOoW واقعا عجیب و غریب بود
خیلی کتاب عجیبی بود؛ از اون کتابهایی که همزمان هم پس میزنتت و هم وادارت میکنه ادامه بدی. چیزی که برای من خیلی پررنگ بود این بود که پاسکال دوآرته خودش میدونه آدم خشنی بوده، اما هیچوقت مسئولیت را کاملا و بیواسطه نمیپذیره؛ مدام سرنوشت، خانواده، فقر و شرایط را وسط میکشه، انگار میخواد بگه من اینطور شدم، نه اینکه ذاتاً اینطور باشم. از طرفی، بدبینی عمیقش نسبت به زنها و خشمی که مدام روی بقیه فرافکنی میکنه، شخصیتش را برای من هم ترحمبرانگیز کرد و هم آزاردهنده. ضمیمه و نامههای آخر هم حس عجیبی به کتاب میدهند؛ انگار قرار نیست حقیقت این آدم هیچوقت کامل و قطعی فهمیده بشه. برای من، کتاب بیشتر از اینکه فقط داستان یه جنایتکار باشد، روایت ذهن زخمی و آشوبزدهای هست که بین اعتراف، توجیه، ترس و درماندگی گیر کرده. واقعا عجیب سنگین و دردناک بود
کتاب خوبی بود ولی اونطوری که انتظار داشتم شاهکار نبود. بعضی جاها زیاد کش میومد و خسته میکرد. پیچش خوبی داشت
اگر بخوام خیلی ساده بگم، جلد دوم «روباهی به نام پکس» برای من بیشتر از اینکه دربارهی جنگ و طبیعت باشه، دربارهی فقدان، ترس و دوباره دوست داشتنه. چیزی که توی این جلد خیلی به دلم نشست، اینه که کتاب فقط دربارهی از دست دادن نیست؛ دربارهی اینه که بعد از یک فقدان بزرگ، با خودمون و با عشق چه کار میکنیم. گاهی وقتی خیلی آسیب میبینیم، فکر میکنیم اگر دیگه کسی رو دوست نداشته باشیم، اگر وابسته نشیم و اگر فاصلهمون رو با آدمها حفظ کنیم، دیگه چیزی هم برای از دست دادن نداریم. به نظرم کتاب خیلی قشنگ نشون میده که آدم ممکنه برای محافظت از خودش، حتی از چیزهایی فرار کنه که بیشتر از همه بهشون نیاز داره؛ مثل محبت، صمیمیت و دوست داشتن. و شاید یکی از مهمترین حرفهای کتاب این باشه که دوست داشتن همیشه با احتمال از دست دادن همراهه، اما ترس از دست دادن نباید باعث بشه اصلِ دوست داشتن رو از خودمون بگیریم. از طرف دیگه، جنگ و اتفاقهایی که برای طبیعت افتاده، یه لایهی دیگه هم به داستان اضافه میکنه؛ اینکه بعضی زخمها فقط زخم یک نفر نیستند. جنگ میتونه آدمها، حیوانات و حتی طبیعت رو زخمی کنه و اثرش خیلی بیشتر از چیزی باشه که اول فکر میکنیم. اما با همهی این تلخیها، کتاب یه جور امید آروم هم با خودش داره. امید به اینکه بعد از یه دورهی سخت، دوباره میشه به آدمها نزدیک شد. دوباره میشه اعتماد کرد. دوباره میشه خانواده ساخت. و حتی دوباره میشه دوست داشت. فکر میکنم «روباهی به نام پکس ۲» بیشتر از اینکه بپرسه «چطور از درد فرار کنیم؟»، از ما میپرسه: آیا حاضریم با وجود اینکه میدونیم ممکنه دوباره آسیب ببینیم، باز هم دوست داشته باشیم؟ و به نظرم جواب کتاب، خیلی ساده و قشنگه: آره، چون بدون دوست داشتن، شاید از درد فرار کنیم، ولی بخشی از زندگی رو هم از دست میدیم. آذین
«و هر روز صبح راه خانه دورتر و دورتر میشود» کتابی کوتاه، دوستداشتنی و لطیف بود. هرچند پیر شدن، و مخصوصاً فراموشی، میتونه غمانگیز باشه، اما بیگمان بخشی از زندگیه؛ بخشی که شاید بهتر باشه دربارهش حرف بزنیم و از پذیرفتنش نترسیم. یکی از جملههای کتاب رو خیلی دوست داشتم: «بزرگترین ترس من این است که تخیلم را قبل از بدنم از دست بدهم.» فکر میکنم ترس عجیبی نیست. شاید خیلی از ما بیشتر از پیر شدن، از روزی میترسیم که چیزهایی رو که دوست داریم به یاد نیاریم، یا دیگه نتونیم مثل قبل خیالپردازی کنیم. اگه قلم بکمن رو دوست دارید، این داستان کوتاه میتونه انتخاب خوبی برای وقتهایی باشه که زمان زیادی برای خوندن ندارید، اما دلتون میخواد یه کتاب بخونید. آذین
اگر با کودک کار میکنید یا حتی کودک دارید این کتاب میتونه براتون مناسب باشه. ازش توقع کتابی که نثر قوی ای داره نداشته باشید جون صرفا تجارب یک آدم با نثر روان و خودمونیه اما ارزش خوندن داره و زیاد هموقتتون رو نمیگیره
کتاب جالبی بود، دقیقاً متوجه نشدم بر اساس واقعیته یا خیر ولی قطعاً از این بدتر هم اتفاق افتاده برای خیلی از افرادی که اثیر گروهک ها میشدن...
اوایل خوندن خیلی برام کند پیش میرفت ولی از اواسط کتاب خیلی جذب شدم و پایانش رو هم دوست داشتم.
خوب بود.
خوب بود.
خوب بود.
خوب بود
راستش یه خلاصه از کتاب های انگیزشی در این حوزه هست ولی در کلیت خوبه🍓🩷
خواندن این کتاب، ورود به دورهای است که تاریخ اروپا در آن هنوز مسیر قرن بیستم را پیدا نکرده بود. بروئه انقلاب آلمان را از لحظهی سقوط قیصر فراتر میبرد و شش سال پرآشوب را دنبال میکند؛ از اعتصابات و شوراهای کارگری و سربازان تا قیامهای اسپارتاکیستی، بحران جمهوری نوپا و آخرین تلاش انقلابی در ۱۹۲۳. یکی از امتیازهای مهم اثر، توجه بروئه به خودِ طبقهی کارگر است؛ نه بهعنوان تودهای یکدست که در لحظهای معین وارد تاریخ میشود، بلکه مجموعهای از جریانها، سازمانها و تجربههای متفاوت که دربارهی جنگ، اصلاحات، انقلاب و آیندهی سوسیالیسم برداشتهای یکسانی نداشتند. همین تنوع اجتماعی، فهم شکاف میان سوسیالدموکراسی و گرایشهای انقلابی را بسیار روشنتر میکند. در روایت بروئه، مسئلهی شوراها نیز از یک نهاد انقلابی فراتر میرود. شوراهای کارگری و سربازان در فاصلهی میان فروپاشی نظم قدیم و شکلگیری نظم جدید، برای مدتی به یکی از اشکال اصلی سازمانیابی سیاسی تبدیل شدند؛ تجربهای که نشان میدهد در شرایط فروپاشی اقتدار، مسئلهی اینکه چه کسی حق تصمیمگیری دارد میتواند پیش از آنکه قانون اساسی یا دولت جدید شکل بگیرد، در خیابانها و محلهای کار تعیین شود. رویارویی سوسیالدموکراتها با اسپارتاکیستها نیز یکی از پیچیدهترین وجوه کتاب است. بروئه نشان میدهد که اختلاف میان اصلاح و انقلاب؛ این دو برداشت از آیندهی جامعه، در شرایط واقعی قدرت سیاسی، خشونت، انتخابات و سازماندهی کارگران به انتخابهایی متفاوت منجر شدند و همین شکاف، سرنوشت جمهوری وایمار را نیز تحت تأثیر قرار داد. مقایسهی انقلاب آلمان با روسیه برای من یکی از مهمترین دستاوردهای این کتاب است. آلمان از نظر صنعتی و سازمانیافتگی طبقهی کارگر با روسیه تفاوت اساسی داشت و با این حال انقلاب در آنجا نتوانست همان مسیر را طی کند. این تفاوت نشان میدهد که هیچ وضعیت اقتصادی یا اجتماعی بهتنهایی شکل آینده را تعیین نمیکند و تاریخ هر کشور به ترکیب خاصی از نیروهای اجتماعی، سنتهای سیاسی و تجربههای تاریخی وابسته است. بروئه در روایت سال ۱۹۲۳، مسئلهی دیگری را پیش میکشد: لحظهای که انتظار انقلاب میتواند خود به بخشی از منطق سیاسی تبدیل شود. بحران اقتصادی، اشغال روهر و بیثباتی سیاسی فضای انفجاری ایجاد کرده بودند، اما وجود چنین شرایطی الزاما به معنای وجود یک مسیر روشن برای انقلاب نبود. فاصلهی میان یک بحران عمیق اجتماعی و امکان تبدیل آن به دگرگونی سیاسی، یکی از دقیقترین مسائلی است که این کتاب برای من برجسته میکند. بروئه به ما امکان میدهد دورهای را ببینیم که در آن جمهوری، سوسیالیسم، کمونیسم و ضدانقلاب هنوز در حال آزمودن ظرفیت تاریخی خود بودند و سرنوشت هیچیک از این مسیرها از پیش نوشته نشده بود.
نسخه زبان اصلی این کتاب رو مطالعه کردم و یکی از عالی ترین تجارب من در زمینه مطالعه زبان اصلی بود. 🪷💫
