خانه کتاب بی

جامعه خانه کتاب بی

همه جمله‌ها و نقدهای کاربران

تازه‌ترین جمله‌های ماندگار و نقدهایی که کتاب‌خون‌ها درباره کتاب‌ها نوشته‌اند.

این کتاب خواننده رو وارد ذهن آشفته، خشمگین و بی‌قرار شخصیتی میکنه که تقریبا از همه‌چیز بیزاره و تمام کتاب یک مونولوگ خشمگین و پیوسته‌ست. ولی مویا در این اثر فقط یک شخصیت بدبین خلق نمیکنه بلکه از انزجار به‌عنوان ابزاری برای زیر ذره‌بین بردن جامعه، فرهنگ، روشنفکری و حتی خودِ ادبیات استفاده میکنه. وگا کاکتر اصلی کتاب از همه‌چیز بیزاره، اما مسئله فقط فهرست کردن چیزهای نیست که دوست نداره، بلکه اون تقریبا هر پدیده‌ای رو به نشانه‌ای از انحطاط یک جامعه تبدیل میکنه! از یک غذای محلی به هویت ملی میرسه، از یک رفتار روزمره به وضعیت فرهنگی مردم و از یک تجربه‌ی شخصی به نقد کل ساختار سیاسی و اجتماعی کشور... اما آیا واقعا تمام جامعه همین‌طوره؟ به نظرم این یکی از مهم‌ترین ترفندهای مویاست! خواننده کم‌کم به جای اینکه فقط درباره‌ی السالوادور قضاوت کنه، شروع میکنه به قضاوت درباره‌ی خود وگا، و اینکه آیا اون واقعا جامعه‌اشو دقیق توصیف میکنه یا اینقدر در خشم خودش گرفتار شده که دیگه توان دیدن همه چیز رو نداره؟! قطعا بخش عظیمی از اونچه وگا درباره‌ی جامعه میگه درسته، اما شیوه‌ی بیانش انقدر افراطیه که اعتبار قضاوت‌هاشو زیر سؤال میبره و اون رو فردی خودشیفته و از خود راضی نشون میده! شاید قضاوت‌هاش درست باشه، اما وقتی همه‌چیزو محکوم میکنه، دیگه تفاوت بین خوب و بد، استثنا و قاعده، و حتی حقیقت و اغراق از بین میره! سؤال فقط این نیست که یک جامعه چقدر میتونه فاسد، ناآگاه یا مبتذل باشه؛ این هم یک سؤال بزرگه که آیا کسی که تمام جهان رو از پشت عینک انزجار میبینه، هنوز توانایی دیدن واقعیتو داره؟ وگا هجده سال از کشورش دور بوده، اما هنوز تمام ذهنش درگیر همون جاییه که ادعا میکنه تحملشو نداره! و حتی بعد از سال‌ها دوری، با جزئیات درباره‌ی همه چیز کشورش حرف میزنه. و به نظرم این تناقض نکتهٔ اصلی کتابه. آیا کسی که اینقدر از زادگاهش متنفره، واقعا از اون جدا شده؟ آدمی که دائم داره میگه هیچ علاقه‌ای به سرزمینش نداره، همچنان بخش بزرگی از هویت و ذهنیتش رو از همون سرزمین میگیره! وگا میخواد از سرزمینی که از اون بیزاره فاصله بگیره، اما برای تعریف کردن خودش هنوز به همون سرزمین نیاز داره! یه جورایی میشه گفت انزجار تو این کتاب نقطه‌ی مقابل تعلق نیست، بلکه شکل معکوس و بیمارگونه‌ای از همون تعلقه. پس سعی نکنید با تک‌تک حرف‌های وگا موافقت یا مخالفت کنید. به‌جاش ببینید که در چه لحظه‌هایی خشمش از نقد اجتماعی به وسواس شخصی تبدیل میشه. در نهایت، نفرت وگا فقط حمله به کشور خودش نیست؛ نوعی زبان جهانی برای بیان یک بیزاریه و همون‌طور که خود نویسنده هم در یادداشت انتهای کتاب میگه، هر کسی میتونه اون رو به کشورش تعمیم بده؛ پس جملات کتاب کاملا قابل لمسه :) و باید گفت این کتاب خوندنیه، نه صرفا به‌خاطر اینکه تمام حرف‌های راوی رو باید پذیرفت، بلکه به‌خاطر جسارت فرمی و تناقضی که در مرکز اثر قرار داره.

یک کتاب خوب،روان،با پیچیدگی هایی که تا انتها رهایتان نمیکند

رژه خاموش

پیشنهاد میکنم این کتاب و بخونید.این کتاب بهمون میگ که آدما میتونن چشمشونو روی کارها خوبی که کردی ببندن و چه بلاهایی سرت بیارن

آدم خواران

هیچ کس نبود ک هشدارش بدهد و بگوید:مواظب باش جووانی دروگو!او در بند توهمی سمج بود.گل جوانی اش رو به پژمردگی می رفت،اما چشمه شباب را خشک ناشدنی می پنداشت.دریغا ک از تیز پایی زمان هیچ نمی دانست. نعمتی نا چیز که با تنگ چشمی به او داده شده بود و ادمی می توانست سال هایش را با انگشتان دست بشمرد و هنوز ب دست نیامده از دست می رفت.

پی برد که اگر انسانی رنج ببرد، رنجَش از آنِ خود اوست و هیچ‌کس نیست که حتی اندکی از بار آن رنج را از دل او بردارد. دریافت که اگر کسی دردمند باشد، حتی عاشق بی‌قرارش هم نمی‌تواند با درد او درد بکشد و دانست که علت تنهایی آدمی همین است.😔

«بیابان تاتارها» داستان سرباز جوانیه که برای خدمت به یک قلعه‌ی دورافتاده می‌ره؛ جایی که همه منتظر حمله‌ی دشمنی هستن که شاید هیچ‌وقت نیاد. هرچی زمان می‌گذره، انتظار برای یک اتفاق بزرگ تبدیل می‌شه به خودِ زندگی. چیزی که بیشتر از همه توی کتاب برام موند، حسِ انتظار و گذشتن عمره؛ اینکه آدم ممکنه آن‌قدر منتظر «یک روز مهم» بمونه که نفهمه زندگی واقعی همون روزهایی بوده که منتظرشون نبوده.

رازهایی هستند که به فاش شدن راه نمی‌دهند. آدم‌ها شبانه، درحالی‌ که دست روحانی شافی را می‌فشارند و با درماندگی به چشمانش زل می‌زنند، در بسترشان می‌میرند، یا با یأسی از سویدای جان، با بغضی که گلویشان را به خاطر قباحت اسرار نهانشان می‌فشارد، اسراری که به فاش شدن راه نمی‌دهند. ولی افسوس که گاه وحشت برای گران‌چنان بر وجدان سنگینی می‌کند که فقط می‌شود آن را با خود به گور برد.

مرزهایی که زندگی و مرگ را از هم جدا می‌کنند در بهترین حالت گنگ و مبهم‌اند. چه کسی می‌تواند بگوید زندگی کجا پایان می‌یابد و مرگ از کجا آغاز می‌شود؟

تصویر پروفایل NahalNahal@inahalجمله

من می‌میرم؛ تو زنده می‌مانی؛ ... به اکراه دم برآور، تا داستان مرا بازگو کنی. هملت، پرده پنجم، صحنه دوم

همنت

مورسو شخصیت اصلی داستان بیگانه برای من شخصیتی غریبه و ناشناخته بود، شخصیتی بی‌تفاوت که مورد پسند عموم جامعه نیست. این شخصیت با خودش و احساساتش بیگانه ست چه برسه به دیگران، یه آدم افسرده و پوچ‌گرا... مورسو به شدت افکارم رو درگیر خودش کرد و تا ساعتها و بلکه روزها بهش فکر می‌کردم، به رفتارهاش و بی‌تفاوتی‌هاش، حتی از همون ابتدای کتاب که شروعی عالی و متفاوت داشت و در مورد مرگ مادر مورسو بود و رفتار و اعمالش در مورد مرگ مادر که عزیزترین فرد زندگی هرکسی می‌تونه باشه... خلاصه که کتاب بسیار خوبی بود و به شدت خوندنش رو پیشنهاد می‌کنم. آذین

بیگانه

من‌نویسنده مورد علاقم آرمان آرینه کتاب مورد علاقمم اشوردنگهه است فکر میکردم بعد اون حتی اگه آرمان آرینم‌نوشته باشه چیزی شگقت زده ام‌نمیکنه ولی وقتی جلد یک رو خوندم با خودم‌گفتم چیکار کرده این مردد

پتش خوآرگر۱

با اینکه کتاب سومه ولی هنوز استرس ک نگرانی اتفاقات توی وجودم کم نشده و هنوز نگران کارکترای داستانم این از قلم نویسنده اس که واقعا دستخوش

بعد از این‌همه سال کتاب خوندن هنوزم این مجموعه مجموعه مورد علاقمه

اشوزدنگهه 2