خانه کتاب بی

جامعه خانه کتاب بی

همه جمله‌ها و نقدهای کاربران

تازه‌ترین جمله‌های ماندگار و نقدهایی که کتاب‌خون‌ها درباره کتاب‌ها نوشته‌اند.

به صورت کلی تفکرات افلاطون در این کتاب بیش تر به سمت انتزاع معطوف هست تا واقعیت . بدان معنا که بیش تر به دنبال ساخت یک تصویر نهایی و آرمانی از یک حکومت به صورت مطلق هست تا بدان سان که در واقعیت قابل اجرا باشد . بر خلاف کتاب سیاست ارسطو که مبتنی بر واقعیت های دنیوی هست و بر پایه منطق انسانی نگاشته شده است و نگاه واقع بینانه تری دارد

جمهور

عجیب غریب آدمو درگیر میکنه، درگیر اشتباهات، ظلم، خواسته، مظلومیت، عشق، انتظارات، عقده، ترس.... هم افسوس زیادی خوردم، هم خیلی جاها مغزمو قلقلک میداد و درباره شخصیت های مختلف سردرگم میشدم، اما میتونم بگم جنون رو عالی به تصویر کشیده، و شخصیت هایی تشریح شدن که به نحو و نوعی روح خراشن، هرکدوم به نحوی با قلب شما بازی میکنن، دیکتاتوری پدر سادگی و سرسختی مادر مظلومیت آیدا بدبختی یوسف عقده به دل موندن اورهان و خود آیدین که هر صفحه کتاب زخمی بود که اقبال آیدین به قلبم میزد. و چه بسا که آیدین های بی‌شماری داریم هنوز که دارن تو سخت ترین و بدترین موقعیت ها میجنگن، در برابر ظلم و کوته فکری و نادانی آدمای اطرافشون نمیدونن چجوری دووم بیارن و گناهشون اینه که متفاوتن و بقیه از این تفاوت میترسن و سعی دارن کنترل‌شده کنن، و من امیدوارم بتونن آیدین درون خودشونو نجات بدن.

اولین تجربه ام تو خوندن رمان عاشقانه بود که بر خلاف تصورم ، اگزجره و پیش پا افتاده نبود

غرور و تعصب

بنظرم ارزش خوندن داره. شاید برای ساده زیستی و لذت بردن از لحظات تا حدودی بتونه توی این دنیایی که سرعت عجیب غریبی داره بهمون یه تلنگری بزنه.

وابی سابی

خیلی آرامش بخش ، وقتی کلافه ای و دلت میخواد کتابی بخونی که آرومت کنه و تو رو از همه چی دور کنه خیلی کارسازه، این کتاب تو رو وارد دنیای خانوادگی خودش میکنه و با روند ملایمش آرومت میکنه

دنیایی کمونیستی که در آن قهرمان داستان ما دچار تزلزل شده و نمی‌داند من درست است یا ما

ما

آخ آیدین من، چقدر تلخ و غم‌انگیزه با جماعتی سر و کله بزنی که کتاب براشون معنایی نداره

ادبیات و نثر داستایفسکی منو با خودش به دل داستانها میبره، همیشه از یه نقطه‌ی کور روان پرت میشم درون یه ماجرای عشقی

شب های روشن

«وداع با اسلحه» برای من کتابی بود که حس دوگانه‌ای ایجاد کرد؛ هم دوستش داشتم و هم جاهایی نتونستم خیلی باهاش ارتباط بگیرم. بیشتر از همه، ضدجنگ بودن کتاب رو دوست داشتم. اینکه وسط اون همه خشونت و ویرانی، عشق و زندگی برای هنری معنا پیدا می‌کنه و تصمیم می‌گیره از جنگ فاصله بگیره، برام خیلی دوست‌داشتنی بود. جنگ توی این کتاب اصلاً قهرمانانه و باشکوه نیست؛ بیشتر پر از ترس، بیهودگی، اتفاق و از دست دادنه. اما درباره رابطه‌ی هنری و کاترین هنوز واقعاً نظرم دوگانه‌ست. بعضی از حرف‌ها و رفتارهاشون برام ساده‌لوحانه و حتی خیلی سطحی بود، ولی بعضی جاها هم می‌شد عمق عشق و دلبستگیشون رو حس کرد. شاید بخشی از این فاصله هم به این برمی‌گرده که این رابطه متعلق به زمان و دنیای دیگه‌ایه و با نگاه و استانداردهای امروز ما خیلی غریبه‌ست. یکی از قسمت‌هایی که خیلی دوست داشتم، گفت‌وگوی هنری با پیرمرد ۹۴ ساله بود. به نظرم اون گفت‌وگو خیلی خوب نگاه کتاب به جنگ و زندگی رو نشون می‌داد. در نهایت، «وداع با اسلحه» برای من بیشتر از اینکه فقط یک داستان عاشقانه باشه، داستان آدم‌هاییه که وسط جنگ و همه‌ی اون آشفتگی‌ها، سعی می‌کنن یه چیزی از زندگی و عشقشون رو برای خودشون نگه دارن؛ حتی وقتی زندگی قرار نیست اجازه بده همه‌چیز اون‌طور که می‌خوان پیش بره. آذین

کتاب من چراغ‌ها را خاموش می‌کنم در نگاه اول داستانی ساده از روزمرگی‌های یک زن خانه‌دار هست. متن روان و ساده نوشته شده، کل داستان گره‌های پیچیده‌ای نداره، اما در عمق داستان لایه‌های پنهان و بسیار ظریف احساسات یک زن رو روایت می‌کنه که بسیار زیبا و قابل لمس هست. این کتاب در عین سادگی و روان بودن، آدم رو به چالش می‌کشه، کتابی ارزشمند که گمانم میشه در موردش فکر کرد و بهش پرداخت، یه کتاب مناسب برای لذت بردن، غرق شدن و تفکر  هست.... یه نفر تو تعریف این کتاب نوشته بود هر وقت از زندگی خسته میشم این کتاب بهم انگیزه میده. به نظرم تعریف جالبی بود.

کتاب "مرگ ایوان ایلیچ" رو چند بار خواستم شروع کنم، اما هر بار به خاطر اسامی طولانی روسی (که فصل اول هم از این قاعده مستثنی نبود) خوندنش رو به تعویق انداختم. می‌گفتم باید زمانی با تمرکز بیشتر بخونمش. تا اینکه به لطف یکی از عزیزانم به یک دورهمی کتابخوانی دعوت شدم و مجبور شدم سریع کتاب رو بخونم و تموم کنم. کتاب بسیار خوب و قابل تاملی بود. این دورهمی کتابخوانی که این بار تسهیل‌گرش نبودم، برام جالب و بسیار مفید بود. کتاب درباره مرگ و زندگی هست و اون پرسش اساسی که: معنای زندگی تو چیه؟ چرا زندگی می‌کنی؟ وقتی روز مرگت فرا برسه چه احساسی خواهی داشت؟ فکر می‌کنی از این فرصتی که در اختیارت بوده چطور استفاده کردی؟ این پرسش‌ها و فکر کردن به اونها می‌تونه در نحوه زندگی ما تاثیرگذار باشه. همچنین کتاب زندگی مصرف‌گرای آدم‌ها رو به شدت نقد می‌کنه و نشون میده چطور از زندگی اصیل و حقیقی دور شدیم و غرق ظواهر شدیم. کتاب انقدر عمیق و جذاب بود که پتانسیل این رو داره که بخوایم در دوره‌های کتابخونی‌‌مون هم جلسه‌ای براش ترتیب بدیم و در موردش کلی صحبت کنیم.

ناراحت کننده است که همچین آثار بزرگی خوانده نمیشن. البته قسمت اعظمی از دیده نشدن این آثار بدلیل کم توجهی مترجمین محترم زبان فرانسه است. حیف که آثار چنین نویسنده قابل و خوش قلمی بخاطر نبود ترجمه خوب، حتی توسط ما که همچین آثاری رو دوست داریم هم خوانده نمیشه. از تیم عزیز بی‌بوک خواهشی دارم که اگر میتونن سعی در این زمینه داشته باشن.

غرش طوفان