«در خویشتنِ خویش تنهایم.»
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
«ما همه ممکن است برحق باشیم و این هم هست که شاید حق با هیچکداممان نباشد.»
«چنان تنها هستم که راز دلم را حتی به خودم هم نمیتوانم گفت.»
«هر چه بیشتر به دیگران دروغ میگفتم، نزد خودم حقیقت را بیرحمانهتر بیان میکردم.»
«آیا هر کس که جرئت به زبان آوردن حقیقت را دارد دیوانه است؟»
«آدمها عقیدهات را که میپرسند، نظرت را نمیخواهند.»
«چه کارهایی؟» جواب دادم «نمیدانم.»
«میخواهم چند ساعت در روز تنها باشم، میخواهم با کسی از چیزهایی که دوست دارم حرف بزنم.»
«ورِ مهربان ذهنم پرسید: تو چی میخواهی؟»
«یکی از عیبهایم این بود که نمیتوانستم درجا جواب آدمها را بدهم.»
ما يكبار ناخواسته اشتباه مى كنيم و بار ديگر تصميم مى گیریم و با آگاهی اشتباه راتكرار مى كنيم.
نشان آدم ناپخته اين است كه مى خواهد در راه یک آرمان، شرافتمندانه بميرد و نشان آدم پخته اينكه مى خواهد در راه يک آرمان، خاضعانه زندگی كند.
گاهی فقط باید فراموشش میکردیم، میخندیدیم و روز بعدی ... .
در جادههای متعدد پیش رو، انتخابتان هر چه باشد امیدوارم انتخاب نکنید بانویی موردتأیید همه باشید.
متاسفانه پاداش رک گویی غالبا تکبر و یا سوء تفاهم نسبت به منظور گوینده است.
اکثر آدم های آزاده برای دریافت پول تن به هر کاری می دهند.
بگذارید مساله ای را روشن کنم ؛ من نمی خواهم با شما همچون زیر دستانم رفتار کنم. منظورم این است که من فقط از این جهت خود را نسبت به شما برتر می دانم که بیست سال از شما بزرگ تر هستم و تجربه بیشتری دارم…
بیهوده است که دلباختگی را پیوند میان اذهان و افکار بدانیم. ماجرا به آتش افتادن هم زمان دو روحی است که هر کدام مستقلا درگیر بالیدناند و غلیان عواطف نتیجهی انفجاری است که بیصدا درونمان اتفاق میافتد و دلباخته ، حول و حوش این اتفاق، بهتزده و پریشانحواس، میجنبد تا تجربه خود را بیآزماید. اویی که دوستش داریم صرفا کسی است که همزمان و خودشیفتهوار در تجربهمان شریک است و میل نزدیک بودن به این موجود عزیز هم از ابتدا به قصد تصاحب او نیست، به قصد مقایسه دو برداشت از یک اتفاق واحد است، مثل مقایسه تصویر سوژهای واحد در آینههای مختلف. همه اینها مقدم است بر اولین نگاه، بوسه یا لمس، مقدم است بر جاه طلبی، غرور یا حسادت و مقدم است بر اولین ابراز علاقههایی که نقطه عطف رابطهاند، چون از اینجاست که عشق به عادت، به مالکیت، تنزل میابد و به تنهایی برمیگردد.
من زمانی که هم سن شما بودم یک آدم خوش قلب و ساده لوح بودم ؛ دلم برای آدم های بی پناه ، گرسنه و بیچاره میسوخت . اما سرنوشت یک روز من را به زمین زد و حتی به این هم اکتفا نکرد ؛ پس از آن ، مرا زیر مشت و لگد گرفت و اکنون من خوشحالم از این که آدم سنگدل و خشنی شده ام . با وجود این هنوز هم در وجود به ظاهر نفوذناپذیرم یکی دو روزنه پیدا می شود و در میان این توده ی سفت و سخت هنوز هم یک نقطه حساس وجود دارد.
احترام زیادی برای زیبایی ، وقار و رفتار مودبانه قائل بودم اما اگر این خصایص در هیبت یک مرد تجسم می یافت ، می فهمیدم که آن مرد به هیچ چیز در وجود من علاقه ای ندارد و نخواهد داشت. خیلی خوب می دانستم که باید از این آدم ها روی برگردانم ؛ همانطور که انسان از آتش ، نور و یا هر چیز براق دیگری که چشم را می آزارد ، روی بر می گرداند.
