عباس معروفی دربارهی «سال بلوا» گفته: «با یک دست مجسمهای میتراشیدم و با دست دیگر روی مجسمه را میپوشاندم.» رمان پر از تندیسهای پوشیده است؛ چیزهایی که باید در خوانش دوباره، پرده از رویشان کنار برود. بیشتر خوانشهای «سال بلوا» یکی از این پردهها را کنار زدهاند و همانجا متوقف شدهاند: نوشا را دیدهاند و از زن ایرانی گفتهاند، حسینا را دیدهاند و از عشق ناکام، شهر را دیدهاند و از تاریخ، دار را دیدهاند و از خشونت. همهی اینها در رمان هست؛ اما شاید معروفی قصد نداشته مجسمه را فقط برای دیدن یک چهره بتراشد. او آدمهایش را میتراشد، بعد روی آنها افسانه، خاطره و روایت میکشد تا نتوانیم با اطمینان بگوییم آنچه میبینیم، همان چیزی است که اتفاق افتاده. به همین دلیل، «سال بلوا» برای من بیش از آنکه رمانِ یک عشق ناکام باشد، رمانی دربارهی تبدیل شدنِ زندگی به افسانه است. نوشا را در آغاز میتوان مثل هر آدم دیگری دید؛ دختری با خواستهها و ترسهای خودش. حسینا کوزهگری است که با خاک کار میکند. اما هرچه جلوتر میرویم، این آدمها از زندگی روزمره فاصله میگیرند. حسینا دیگر فقط حسینا نیست؛ کمکم چیزی میان انسان، معشوق، خاطره و اسطوره میشود. شاید برای همین است که در پایان، غیبت حسینا از حضورش مهمتر میشود. میرزا حسن نمیتواند با اطمینان بگوید چه بر سر او آمده؛ شاید رفته، شاید مرده، شاید اصلاً چنین آدمی وجود نداشته و شاید افسانه بوده است. همین تردید، قلب روایت است. معروفی نمیخواهد حسینا را به ما تحویل بدهد؛ میخواهد او را در ذهن ما باقی بگذارد. آدمی که سرنوشتش را دقیق بدانیم، پروندهاش بسته میشود. اما آدمی که ندانیم واقعاً چه شد، از مرز زندگی عبور میکند و وارد حافظه میشود. از آنجا به بعد، هرکس سهمی از او را برای خودش میسازد. «سال بلوا» خطی روایت نمیشود، چون خاطره هم خطی نیست. گذشته در آن هر لحظه میتواند دوباره وارد اکنون شود. زمان در ذهن نوشا جلو و عقب میرود و روایت، تکههای زندگی را مثل خاطراتی که ناگهان به ذهن هجوم میآورند کنار هم میگذارد. معروفی نشان میدهد که آدمها در حافظه به ترتیب زندگی نمیکنند. یک بو میتواند ما را سالها عقب ببرد، یک اسم میتواند مردهای را زنده کند و یک صدا میتواند تمام یک رابطه را برگرداند. برای همین در «سال بلوا» گذشته هیچوقت واقعاً گذشته نیست. و درست همینجا، افسانه وارد میشود. معروفی در این رمان مرز افسانه و واقعیت را عمداً بیمرز کرده است. شاید اشتباه باشد اگر بخواهیم در پایان، پرده را کنار بزنیم و بگوییم «حقیقت واقعی داستان این بود». رمان اساساً برای چنین قطعیتی ساخته نشده است. پرده قرار نیست کاملاً کنار برود؛ چون اگر کنار برود، افسانه میمیرد. یکی از هوشمندانهترین کارهای معروفی این است که اجازه نمیدهد نوشا و حسینا در حد دو شخصیت تاریخی باقی بمانند. آنها را آنقدر از دسترس واقعیت دور میکند که بعدها بتوانند در حافظهی دیگران زندگی کنند. در پایان، قصه به باسی میرسد؛ کسی که روایت را تحویل میگیرد. اینجا رمان حرکت ظریفی انجام میدهد: داستان از زندگی آدمها به حافظهی آدمها منتقل میشود. شاید باسی از خود نوشا مهمتر باشد؛ چون نوشا زندگیاش را از دست میدهد، اما قصهاش از دست نمیرود. اینجاست که عنوان «سال بلوا» برای من معنای دیگری پیدا میکند. بلوا فقط آن چیزی نیست که در شهر اتفاق افتاده. بلوا بعد از تمام شدن اتفاق هم ادامه دارد؛ در ذهن کسانی که ماندهاند، در روایتهایی که دهانبهدهان میچرخند، در حقیقتهایی که با شایعه مخلوط میشوند و در آدمهایی که دیگر معلوم نیست واقعاً چه بودهاند و چه چیزی از آنها ساخته شده است. حتی دارِ ابتدای رمان را هم میشود از همین زاویه دید. دار فقط نشانهی مرگ نیست؛ در طول داستان به چیزی تبدیل میشود که مردم به حضورش عادت میکنند و از یک حادثه به بخشی از منظرهی شهر تبدیل میشود. معروفی نشان میدهد چگونه خاطرهی خشونت هم میتواند به افسانه تبدیل شود. شاید این همان چیزی باشد که او از آن به عنوان «تندیس پوشیده» حرف میزند. تندیس، آدمها هستند؛ پرده، روایت است. هرچه بیشتر به آنها نگاه میکنیم، کمتر مطمئن میشویم که زیر پرده دقیقاً چه چیزی وجود دارد. اما همین نادانی باعث نمیشود کمتر دوستشان داشته باشیم. من «سال بلوا» را از آن رمانهایی نمیدانم که باید بعد از خواندن، معنایش را یکبار برای همیشه کشف کرد. بخشی از آن همیشه پوشیده میماند. شاید معروفی از ابتدا همین را میخواست: نه اینکه خواننده معما را حل کند، بلکه چیزی را با خودش از کتاب بیرون ببرد که نتواند بهسادگی توضیحش دهد. برای من، آن چیز نوشا است؛ اما نه فقط نوشایی که عاشق حسینا شد و زندگیاش را از دست داد؛ نوشایی که بعد از رفتنِ خودش، در روایت دیگران ادامه پیدا میکند. حسینایی که شاید دیگر وجود نداشته باشد، اما هنوز در خاک، در خاطره و در قصه زندگی میکند. و شهری که بلوا در آن تمام شده، اما قصهاش هنوز تمام نشده است. شاید «سال بلوا» در نهایت داستان آدمهایی نباشد که از بین رفتند؛ داستان چیزی باشد که نتوانستند از بین ببرند: روایت آنها. شاید خوانندهی «سال بلوا» قرار نیست تمام پردهها را کنار بزند؛ شاید فقط باید بفهمد که زیر هر پرده، کسی هنوز زنده است.
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
داستایوفسکی و اثارش واقعا نیاز به تعریف و تمجید ندارن و همه حتی کسایی که به کتاب خوانی علاقه ندارن و یا حداقل هنوز شروع نکردن هم معمولا با اون و اثارش آشنایی دارن. شب های روشن میشه گفت اولین رمان عاشقانه من بوده و واقعا میشه گفت تجربه خوبی بود و به همین خاطر به شما هم پیشنهاد میکنم. در آخر به کسایی که به خوندن اثار داستایوفسکی علاقه دارن و نمیدونن از کجا شروع کنن هم پیشنهاد میکنم از این کتاب شروع کنن و اگر زیاد به فضا سازی های پیچیده (جملات و توصیف های سنگین و شاعرانه)ادبیات روسیه عادت ندارن از ترجمه اقای سروش حبیبی از نشر ماهی استفاده کنن.
مرگ یعنی چه؟ ما برای چه کسی و چرا زندگی میکنیم؟ اعمال ما نشان از حیات حقیقی ماست یا واکنش اجباری برای جلب رضایت جامعه؟ آلبر کامو در این کتاب به پاسخ به این سوال ها میپردازد و ما را در محیطی قرار میدهد تا بی رحم بودن جامعه در رابطه با مسائال مختلف را به ما نشان دهد و ما را با پوچی حقیقی درون ذهن اشفته اش آشنا کند. او در این کتاب مردی را به ما نشان میدهد که به شدت مورد خشم جامعه قرار میگیرد تنها بخاطر اینکه اعمالش منعکس کننده خوده حقیقی اوست بدون حس ترس از ترد شدگی از جامعه و تنها بخاطر اینکه این کار را در ان لحظه دوست دارد انجام دهد، و به همین منظور او را نه برای جرمی که مرتکب میشود بلکه بخاطر اینکه او را آنطور که هست نمیپذیرند و مجازات میکنند
به جرعت میشه گفت که کتاب بوف کور، مهمترین کتاب در ادبیات مدرنیسم ایران و جزو آثار ارزشمند این سبک در ادبیات جهانه و ترجمه این کتاب به 35 زبان زنده مهر تایید به این موضوعه. بعلاوه نکته جالب و شگفتانگیز این اثر تحریر، چاپ و انتشارش توسط صادق هدایت در سن بیست و هشت سالگیه که بزرگی این شخص رو نشون میده. اما جدا از این تعریف و تمجید ها کتاب بوف کور یک مشخصه مهم داره که باعث میشه به این اندازه در این صد سال محکوم به سانسور و سکوت شده باشه که اون هم فضای به شدت تاریک و غمگین این اثر در کنار ادبیات خارج از چهارچوب عرف جامعهست و نشون دهنده میزان روشنفکری این شخص در صد سال گذشتهست. صادق هدایت در این کتاب با قلمی بسیار تاریک به طوری که هرکسی تحمل خوندنش رو نداره به جدال بین مدرنیته و جهل و خرافات موروثی جامعه میپردازه و قدرت این تفکرات پوسیده رو در یک چرخه زمانی در دو خط داستانی کتاب به نمایش میذاره.
هر انسانی در زمان درد و درماندگی بدنبال پیدا کردن جوابی برای علت زندگی و مرگه . ″هیچ″ از نگاه تولستوی تنها و شاید میشه گفت درست ترین پاسخ به تمام این سوالاته و اون به زبان ادبی در این کتاب به بهترین شکل این موضوع رو بیان میکنه. این کتاب یه درس زندگیه و به شدت پیشنهاد میشه.
فرق رویا و حقیقت چیه؟ از نظر من که تفاوتی ندارن و اهمیتی هم نداره که رویا ها چقدر برای ادم بزرگا قابل درک باشن چون در نهایت همه ی اینها دلیلی برای یاد گرفتن و لذت بردن هستن و نه بیشتر! من از شازده کوچولو یاد گرفتم که چجور دوست داشته باشم و تفاوت ها رو نه در ظاهر افراد بلکه در درون خودم ببینم شازده کوچولو خیلی چیزا برای یاد دادن و یاد گرفتن داره اگر به سوالاش جواب بدین و ازش سوال بپرسین... کتاب شازده کوچولو به همون اندازه که محبوب و معروفه لیاقت این توجه رو داره و میتونه من رو مجاب کنه که بارها و بارها بخونمش. این کتاب با هرکسی در هر سنی ارتباط برقرار میکنه و قول میدم بعد خوندنش هربار که آسمون و ستاره ها رو نگاه کنین شازده کوچولو براتون دست تکون میده.
کتاب 1984 جز زیبا ترین آثار علمی تخیلی تاریخ ادبیاته که با قلمی گیرا شما رو به جهانی سیاه و سفید میفرسته که توش بجز چند سانتی متر مکعب فضای درون مغز افراد هیچ چیز متعلق به خودشون نیست. این کتاب به زیبایی تمام یک جامعه پادآرمان شهر رو توصیف میکنه که توش چیزی به نام آزادی بیان وجود نداره و مردم بدون اینکه بدونن درحال فراموشی مفهوم زندگین. این کتاب هیچگونه تاریخ انقضایی نداره و برای هر نسل از هر دوره زمانی آموزندهس. هر ایرانی موظفه که یکبار این شاهکار ادبی رو بخونه!
کتاب مزرعه حیوانات یه کتاب کوتاه سیاسی اجتماعی با سبک متفاوته و سعی به نشون دادن چگونگی شکل گیری انحرافات اخلاقی در تفکرات انقلابیی که روزی به جهت گسترش عدالت و آزادی در بین مردم رواج پیدا کرده بود میکنه و راستش رو بخوایین با کلیت تفکرات کمونیستی شما رو آشنا میکنه و برای شروع کتاب خوانی گزینه خوبیه.
بعضی کتاب ها خیلی ارزشمندن، اما نه صرفا بدلیل بار ادبی و آموزندگی اونها؛ ارزشمندن بخاطر سختی هایی که این نویسندهها در دوره نگارش و بعد اون به جون خریدن اما ذره ای از هدفشون پا پس نکشیدن تا بتونن خودشون رو از اسارت جبر آزاد کنن و مفهوم آزادی رو زندگی کنن. زامیاتین و اثر «ما» اون مصداق بارز این موضوع هستن. اون برای نشر این کتاب سختی های زیادی کشید، از اذل مقام گرفته تا تبعید و تحقیر و جلوگیری از انتشار برای سال های طولانی، نمونه ای از سختی هایی بود شوروی به زامیاتین تحمیل کرد اما ذره ای از این هدف پا پس نکشید. جدای از این موضوعات خوده این کتاب در سبک پاد آرمانشهر نوشته شده و پایه گذار این سبک در ادبیات مدرن بوده و بعد ها اثار زیادی مثل 1984 ، دنیای قشنگ نو ، روزگاری بی عیب و نقص ، میرا ، ۴۵۱ فارنهایت و ... با الهام از این اثر منتشر شدن تا میراثی بزرگ از زامیاتین بجا بگذارن.
از اون کتابهایی بود که بعد از تموم شدنش هنوز یه گوشه از ذهنت میمونه. رومن گاری جوری این کتاب رو نوشته که هم لبخند به لبت میاره،هم یه جاهایی بغضت رو در میاره. یه کتاب گرم،تلخ و دوست داشتنی که یادآوری میکنه آدمها بیشتر از هر چیزی به کمی همدلی و محبت نیاز دارند هر وقت بخوام به بقیه رمان معرفی کنم این کتاب رو تو اولویت میزارم.از بس که به دل میشینه
سووشون؛ وقتی یک مرگ، دیگر فقط یک مرگ نیست «سووشون» از همان نامش چیزی بیشتر از یک داستان را وعده میدهد. سوگ سیاوش، پیش از آنکه وارد جزئیات زندگی یوسف و زری شویم، به ما میگوید با مرگی روبهرو هستیم که قرار نیست در همان لحظه تمام شود. سیاوش فقط کشته نمیشود؛ مرگش در حافظه میماند، روایت میشود، سوگواری میشود و هر بار در زمان دیگری معنای تازهای پیدا میکند. به همین دلیل، به نظرم مهمترین سؤال «سووشون» این نیست که چرا یوسف کشته میشود؛ سؤال مهمتر این است که بعد از کشته شدن او، چه چیزی در آدمهای باقیمانده تغییر میکند. از این زاویه، یوسف شاید آنقدر که در نگاه اول به نظر میرسد قهرمان اصلی رمان نباشد. او از ابتدا تقریباً میداند چه میخواهد، مرزهایش را میشناسد و حاضر نیست برای حفظ آسایش خود از آنها عبور کند. شخصیت او بیشتر شبیه یک حقیقت آماده است؛ حقیقتی که دیگران هنوز توان دیدنش را ندارند. حتی مرگش هم پایان مسیر او نیست. اتفاق اصلی بعد از مرگ او برای زری رخ میدهد. زری در ابتدای رمان بیشتر از آنکه بخواهد جهان را تغییر دهد، میخواهد جهان کوچک خودش را حفظ کند. خانه، فرزندان، همسر و امنیت خانواده برایش مهمتر از درگیری با دنیایی است که هر روز خطرناکتر میشود. او الزاماً ترسو نیست؛ بیشتر میترسد چیزی را که دوست دارد از دست بدهد. همین تفاوت مهم است. ترس زری از جنس ضعف نیست، از جنس دلبستگی است. و شاید همینجا یکی از ظریفترین کارهای دانشور اتفاق میافتد: جهان بیرون آرامآرام وارد همان محدودهای میشود که زری تصور میکند میتواند از آن محافظت کند. ابتدا چیزهایی کوچکتر از جان آدمها به حریم خانه وارد میشوند؛ بعد فشار، تهدید، مرگ و در نهایت خودِ تاریخ. خانه دیگر جای امنی نیست. زری هرچه بیشتر تلاش میکند زندگی خصوصیاش را از جهان بیرون جدا نگه دارد، بیشتر متوجه میشود چنین جداییای اصلاً ممکن نیست. این حرکت تدریجی زری بارها مورد توجه منتقدان هم قرار گرفته، اما به نظرم میشود یک قدم جلوتر رفت: مسئله فقط «بیدار شدن» زری نیست؛ مسئله فرو ریختن مرزی است که او میان «زندگی من» و «زندگی دیگران» کشیده بود. برای همین، سیاوش در «سووشون» فقط یک نماد برای یوسف نیست. سیاوش نوعی حافظه است؛ حافظهای که قبل از یوسف وجود داشته و بعد از او هم باقی میماند. زری ابتدا این حافظه را نمیشناسد، اما وقتی یوسف کشته میشود، ناگهان چیزی از گذشته در ذهنش زنده میشود. او تازه میتواند معنای آن سوگ قدیمی را بفهمد. روایت سووشون در همین نقطه از یک داستان شخصی فراتر میرود و به چیزی شبیه حافظه جمعی تبدیل میشود؛ انگار آدمها برای فهمیدن بعضی مرگها، به قصههای بسیار قدیمیتر از خودشان احتیاج دارند. پیوند میان سوگ سیاوش و تجربه زری نیز دقیقاً در همین مسیر شکل میگیرد. شاید به همین دلیل است که مرگ یوسف، برخلاف بسیاری از مرگها در داستان، پایان شخصیت او نیست. بعد از مرگش، او تازه در ذهن زری معنای دیگری پیدا میکند. چیزی که در زندگی مشترکشان شاید فقط یک اختلاف نظر یا تفاوت در میزان خطرپذیری به نظر میرسید، بعد از مرگ تبدیل به میراث میشود. و اینجاست که عنوان رمان برای من معنای عمیقتری پیدا میکند. «سووشون» فقط مراسم سوگ یک مرد نیست؛ سوگواری برای چیزی است که با مرگ یک نفر از بین نمیرود. شاید حتی برعکس، مرگ باعث میشود آن چیز از محدوده زندگی یک نفر خارج شود و وارد حافظه دیگران شود. در این خوانش، زری نیز فقط زنی نیست که از ترس به شجاعت میرسد. او زنی است که مجبور میشود معنای «ادامه دادن» را یاد بگیرد. یوسف میتواند بمیرد، اما زری باید بماند. باید بچهها را بزرگ کند، خانه را تحمل کند، فقدان را با خودش حمل کند و در عین حال تصمیم بگیرد با آنچه از یوسف در او باقی مانده چه کند. قهرمانی او شاید دقیقاً در همین «ماندن» باشد؛ در تحمل کردن زندگی بعد از یک فقدان، نه فقط در لحظهای که باید شجاع بود. به همین دلیل، پایان «سووشون» برای من بیشتر از آنکه پایان داستان یوسف باشد، آغاز داستان زری است. مرگ یک نفر، زندگی نفر دیگری را از نو تعریف میکند. و شاید این همان نقطهای باشد که اسطوره از تاریخ جدا نمیماند و وارد زندگی روزمره میشود: سیاوش یکبار کشته نشده است؛ هر نسلی میتواند قصه او را دوباره به یاد بیاورد، اما هر بار از زاویهای تازه. «سووشون» را میتوان رمانی درباره اشغال، قدرت، مقاومت یا حتی بیداری یک زن دانست؛ همه این خوانشها جای خودشان را دارند. اما برای من، چیزی که کتاب را ماندگارتر میکند، همین ایده ساده و تلخ است: بعضی آدمها با مرگشان از زندگی ما حذف نمیشوند؛ تبدیل به بخشی از حافظه ما میشوند. و شاید به همین دلیل است که «سووشون» بیش از آنکه داستان مرگ یوسف باشد، داستانِ چیزی است که پس از مرگ او در زری آغاز میشود.
زوربای یونانی؛ رقصی برای پیروزی نیست نیکوس کازانتزاکیس اگر قرار باشد «زوربای یونانی» را فقط داستان مردی بدانیم که به یک روشنفکر یاد میدهد زندگی کند، بخش مهمی از رمان را از دست دادهایم. چیزی که برای من بعد از خواندن کتاب بیشتر از خود زوربا باقی ماند، این سؤال بود: آیا زوربا واقعاً آزاد است، یا ما شیفتهی تصویری هستیم که از آزادی ساختهایم؟ زوربا آدمی است که تقریباً هیچچیز را نیمهکاره تجربه نمیکند. اگر عاشق میشود، اگر کار میکند، اگر خشمگین میشود، اگر میرقصد، همهچیز را با تمام وجود انجام میدهد. در نگاه اول، همین ویژگی او را به نماد آزادی تبدیل میکند؛ مردی که خودش را در چهارچوبهای اخلاقی، اجتماعی و فکری دیگران حبس نکرده است. اما کمی که بیشتر به او نگاه کنیم، تصویر سادهی «مرد آزاد» ترک برمیدارد. زوربا گاهی آزاد است، اما گاهی فقط اسیر میل خودش است. میتواند از قضاوت دیگران عبور کند، اما همیشه از پیامد انتخابهای خودش عبور نکرده است. نگاه او به عشق و زنان هم جایی میان شور، میل، تجربه و خودخواهی حرکت میکند و نمیشود همهی آن را با واژهی «آزادی» توجیه کرد. شاید به همین دلیل زوربا برای من بیشتر از آنکه نماد آزادی باشد، وسوسهی آزادی است. راوی مجذوب اوست، چون چیزی را در زوربا میبیند که خودش ندارد. اما این مجذوب شدن لزوماً به معنای برتری زوربا نیست. راوی با ذهنش زندگی را بیش از حد کنترل میکند و زوربا با میل و بدنش. یکی بیش از اندازه میاندیشد و دیگری گاهی کمتر از اندازه میاندیشد. اگر قرار باشد یکی را انتخاب کنیم، احتمالاً در هر دو حالت چیزی را از دست میدهیم. اینجاست که کازانتزاکیس برای من جالبتر میشود: او زوربا را به یک نسخهی بینقص از انسان تبدیل نمیکند. زوربا میتواند بخندد، اما همیشه خردمند نیست. میتواند آزاد باشد، اما همیشه مسئول نیست. میتواند حقیقتی را لمس کند که راوی در کتابها پیدا نکرده، اما خودش هم از تناقضهای انسانی بیرون نرفته است. و شاید همین نقصهاست که او را زنده میکند. حتی رابطهی او با راوی هم بیشتر از یک رابطهی استاد و شاگرد است. اگر قرار بود زوربا فقط معلم زندگی باشد، راوی باید در پایان به نسخهی دیگری از او تبدیل میشد. اما چنین اتفاقی نمیافتد. راوی فقط نگاهش تغییر میکند. انگار زوربا یک پاسخ به او نمیدهد؛ بلکه قفل چند سؤال را باز میکند. و بعد به پایان میرسیم؛ جایی که همهچیز آنطور که باید پیش نرفته است. اگر رقص پایانی را فقط نماد «پیروزی زندگی بر شکست» بدانیم، به نظرم کمی بیش از حد آن را ساده کردهایم. چه چیزی در پایان واقعاً پیروز شده است؟ نقشهها شکست خوردهاند، آدمها آسیب دیدهاند، امیدهایی فرو ریختهاند و چیزی که قرار بود ساخته شود، آنطور که تصور میشد شکل نگرفته است. پس چرا رقص؟ شاید چون رقص در آن لحظه دیگر جشن پیروزی نیست. رقص، واکنش انسان به شکست است؛ وقتی دیگر کاری از دستش برنمیآید جز اینکه هنوز زنده باشد. و این تفاوت بزرگی است. زوربا نمیرقصد چون شکست نخورده. میرقصد چون شکست خورده و هنوز میتواند حرکت کند. شاید همینجا رمان از یک داستان دربارهی «چطور زندگی کنیم» فاصله میگیرد و به چیز تلختری میرسد: ما همیشه نمیتوانیم زندگی را درست کنیم. بعضی اتفاقها جبران نمیشوند، بعضی آدمها برنمیگردند و بعضی تلاشها به نتیجه نمیرسند. اما شاید انسان بتواند نسبت خودش را با شکست تغییر دهد. از این منظر، زوربا قهرمان پیروز داستان نیست. او مردی است که بلد است بعد از شکست، هنوز خودش را به زندگی وصل نگه دارد. و شاید دلیل ماندگاری او هم همین باشد. نه به این خاطر که جواب درست زندگی را پیدا کرده، بلکه چون حاضر نیست منتظر بماند تا زندگی اول برایش قابل فهم شود و بعد شروع به زیستن کند. اما این هم به معنای آن نیست که باید زوربا شویم. شاید بهترین چیزی که میتوان از او گرفت، نه بیقیدیاش، نه سبک زندگیاش و نه حتی آزادیاش باشد؛ بلکه توانایی او برای مواجهه با لحظهای است که دیگر هیچ نظریهای جواب نمیدهد. گاهی زندگی چیزی برای توضیح دادن ندارد. فقط اتفاق میافتد. و بعد، اگر هنوز توانش را داشته باشیم، باید ببینیم میتوانیم دوباره حرکت کنیم یا نه. شاید رقص آخر زوربا دقیقاً از همینجا میآید؛ نه از پیروزی بر زندگی، بلکه از پذیرفتن اینکه زندگی همیشه قرار نیست به ما اجازهی پیروزی بدهد.
از راوی دوم شخص داستان خوشم نیومد حس هیپنوتیزم میداد انگار میخواست چیزی رو القا کنه. فضاسازی داستان و طرح موضوع و اتفاقی که افتاد خوب پرداخته شده بود و جالب بود ولی بیسروته بود بهنظرم. شبیه به تمرین نویسندگی بود یا شبیه قسمتی از یه داستان. یجورایی ناقص بود؛ وقتی تموم شد فقط گفتم خب که چی؟! چیو میخواست به چالش بکشه؟ چی میخواست بگه؟
نوشته های کامو برام جذابیت دارن
عجب کتابی بود
اشعار آقای کشاورز عالی هستن
راستش را بخواهم بگویم، «جادهای به اسکلهی ویگان» از آن کتابهایی نبود که توانستم با آن ارتباط عمیقی برقرار کنم. شاید به همین دلیل هم این نقد را نوشتم؛ نه برای اینکه ثابت کنم کتاب خوب است یا بد، بلکه برای اینکه بفهمم چرا با وجود اهمیت و ارزش موضوعش، نتوانستم آنطور که انتظار داشتم با آن همراه شوم. کتاب برای من بیشتر از اینکه یک داستان باشد، تلاشی بود برای نزدیک شدن به بخشی از زندگی آدمهایی که معمولاً از دور دربارهشان حرف میزنیم. اورول خودش را از جایگاه یک ناظر بیرونی کنار میکشد و سعی میکند به زندگی کارگران نزدیک شود، وارد معدن شود، شرایط کارشان را ببیند و از فاصلهی امن تماشاگر بودن بیرون بیاید. همین بخش برای من قابل تأمل بود، چون فقر در این کتاب فقط یک مفهوم نیست، بلکه چیزی است که با بدن، خستگی، بوی معدن، لباسهای آلوده و ساعتهای طولانی کار معنا پیدا میکند. اتفاقاً بخشی از تجربهی شخصی من هنگام خواندن کتاب هم با همین موضوع گره خورد. من کتاب را در سفر و داخل اتوبوس میخواندم. تکانهای مداوم اتوبوس و خستگی مسیر، به شکلی عجیب باعث شد بعضی از توصیفهای مربوط به کار سخت و شرایط زندگی کارگران را ملموستر تصور کنم. البته فاصلهی زیادی میان چند ساعت سفر با زندگی یک کارگر معدن وجود دارد، اما همان تکانها و خستگی باعث شد کتاب برای من فقط مجموعهای از توصیفها نباشد و برای لحظاتی بتوانم شرایط فیزیکی زندگی آنها را بهتر تصور کنم. یکی از چیزهایی که بیشتر از همه توجهم را جلب کرد، فاصلهای بود که میان آدمهای طبقات مختلف وجود دارد. گاهی این فاصله فقط در پول و امکانات نیست، حتی در زبان، نوع نگاه و چیزهایی که برای هرکس بدیهی به نظر میرسد هم خودش را نشان میدهد. آدمها ممکن است در یک جامعه کنار هم زندگی کنند، اما تجربهی زیستهشان آنقدر متفاوت باشد که انگار با دو جهان جداگانه طرفیم. از طرف دیگر، احساس کردم اورول در این کتاب بیشتر از اینکه بخواهد برای خواننده پاسخ آماده کند، او را وادار میکند به چیزهایی نگاه کند که شاید معمولاً ترجیح میدهیم نبینیم. همین نگاه برای من ارزشمند بود، حتی اگر خود کتاب نتوانست مرا کاملاً با خودش همراه کند. شاید مشکل من دقیقاً همینجا بود. موضوع کتاب برایم جذاب بود، بعضی نگاههای اورول را جدی گرفتم و بخشهایی از آن در ذهنم ماند، اما در مجموع آن کشش و ارتباطی را که از یک کتاب انتظار دارم پیدا نکردم. بعضی جاها احساس میکردم بیشتر دارم گزارش میخوانم تا اینکه وارد یک جهان روایی شوم. شاید برای بعضی خوانندهها همین ویژگی نقطهی قوت کتاب باشد، اما برای من باعث شد فاصلهام با متن حفظ شود. با این حال، فکر میکنم ارزش یک کتاب همیشه به این نیست که چقدر دوستش داشتهایم. گاهی کتابی را میخوانیم، با آن همراه نمیشویم، اما چیزی در ذهنمان باقی میگذارد که باعث میشود بعد از تمام شدنش هنوز دربارهاش فکر کنیم. «جادهای به اسکلهی ویگان» برای من چنین تجربهای بود. کتابی که نتوانستم دوستش داشته باشم، اما نتوانستم هم به سادگی از کنارش عبور کنم. شاید همین باعث شد نوشتن این نقد برایم مهمتر از خود خواندن کتاب باشد. خواستم بفهمم دقیقاً کجا با کتاب فاصله گرفتم و چرا. شاید در نهایت، کتاب قرار نیست همیشه ما را با خودش همراه کند؛ گاهی فقط کافی است چیزی در ذهنمان به جا بگذارد که بعد از بستن کتاب، هنوز ادامه پیدا کند.
یکی از بهترین عاشقانه/معمایی هایی بود که خوندم بدون شک
کتاب شیرین و جذابی بود برام
من اوباما رو دوست داشتم بیشتر به اون خاطر خوندم البته کتاب اصلی رو خوندم و به نظرم جذاب بود
