خانه کتاب بی

جامعه خانه کتاب بی

همه جمله‌ها و نقدهای کاربران

تازه‌ترین جمله‌های ماندگار و نقدهایی که کتاب‌خون‌ها درباره کتاب‌ها نوشته‌اند.

کسی که بخواد یه گلوله به سمت مغز خودش شلیک کنه که نیازی به گلوله دوم نداره ! اگه مشتری درخواست یه بسته گلوله بکنه یعنی فکرهای دیگه ای در سر داره ! ما هرگز در این فروشگاه به قاتل ها خدمات ارائه نمی کنیم .

گاهی درست همان آدم هایی تنهایمان می کنند که هیچگاه حدس هم نمی زدیم می توانند این قدر بی تفاوت و سرد برخورد کنند. همین که بدون دلیل محو شوبم ، همین که بی دلیل خبر نگیریم ، گرم سلام نکنیم ، و احساس خاص بودن را از آدم ها بگیریم ، آنها را در رابطه مان تنها کرده ایم. به همین راحتی. همینکه توضیح ندهیم و برویم. همینکه آن ها را نگاه نکتیم درست زمانی که احتیاج به دیده شدن ما دارند یعنی تنها کردن آن ها.

گاهی درست همان آدم هایی تنهایمان می کنند که هیچگاه حدس هم نمی زدیم می توانند این قدر بی تفاوت و سرد برخورد کنند. همین که بدون دلیل محو شویم ، همین که بی دلیل خبر نگیریم ، گرم سلام نکنیم ، و احساس خاص بودن را از آدم ها بگیریم ، آنها را در رابطه مان تنها کرده ایم. به همین راحتی. همینکه توضیح ندهیم و برویم. همینکه آن ها را نگاه نکنیم درست زمانی که احتیاج به دیده شدن ما دارند یعنی تنها کردن آن ها.

من از بیگانگان هرگز ننالم...که هرچه کرد با من اشنا کرد

سووشون

آیا برای کسی اتفاق نیفتاده که ناگهان و بدون دلیل به فکر فرو برود و به‌قدری در فکر غوطه‌ور بشود که از زمان و مکان خودش بی‌خبر بشود و نداند که فکر چه چیز را می‌کند؟ آنوقت بعد باید کوشش بکند برای این که به وضعیت و دنیای ظاهری خودش دوباره آگاه و آشنا بشود. این صدای مرگ است.

بوف کور

من شازده کوچولو رو با ترجمه احمد شاملو خوندم اصلا تجربه لذت بخشی از خوندن این کتاب نصیبم نشد حس میکنم بخاطر ترجمه اش بود وگرنه من قبلا انیمیشنش رو دیدم و خیلی دوست داشتم🥲

شازده کوچولو

از او می‌پرسم: «و گرسنگی؟ آیا گرسنگی هم شما را تربیت کرد؟» وقتی این سؤال را از او می‌پرسیدم، نگاهم می‌کرد و چشمان تیره‌اش در فضای سایه‌روشن با سیاهی ملایمشان می‌درخشید. با آن حالت خاص خود، چانه‌اش را بالا آورد و انگار احساسات گرانباری را از دوران جوانی‌اش به یاد می‌آورد. سپس با صدایی بم و وقفه‌هایی کوتاه گفت: «مربی خوبی است؛ گرسنگی. مانند زندان و دشمنان که آن‌ها هم مربیان خوبی‌اند. مادرم آموزگار بود و پنجاه لیره حقوق می‌گرفت. پدرم درآمد متفاوتی داشت؛ هر قدر که کار آهنگری برایش می‌آورد. ما با هم دو اتاق داشتیم. کم‌وبیش هیچ‌گاه خبری از گوشت نبود. بحث‌ها، مبارزات و امیدهای پرشوری وجود داشت. پدرم به دلیل فعالیت‌های سوسیالیستی به زندان افتاد. روزی که مُرد، هزاران نفر از رفقای حزبی تابوتش را همراهی می‌کردند. همۀ این‌ها انگیزۀ نیرومندی به من می‌داد. اگر پدر دیگری به‌عنوان الگو بالای سرم بود، چیز دیگری می‌شدم. بنابراین می‌توانستم شخصیتم را در خانه بسازم.

این کتاب فرصتی برای فکر کردن به رابطه‌ی میان شخصیت سیاسی و قدرت است. بعضی رهبران پیش از آنکه قدرت را در نهادها تثبیت کنند، در ذهن مردم برای خودشان جایگاهی می‌سازند که بعدا همان تصویر به سرمایه‌ی سیاسی تبدیل می‌شود. سیاست در اینجا ساختن شخصیتی است که بتواند خودش را به عنوان تجسم اراده‌ی جمعی عرضه کند. کاریزما دقیقا از همین نقطه برایم مسئله می‌شود. جذابیت شخصی یک رهبر هیچ ارتباط ضروری با کیفیت تصمیم‌های سیاسی او ندارد، اما در سیاست توده‌ای این دو به‌سادگی با یکدیگر اشتباه گرفته می‌شوند. سخنوری، اعتمادبه‌نفس و قدرت حضور می‌توانند احساس اقتدار ایجاد کنند، بدون اینکه هیچ تضمینی درباره‌ی عقلانیت یا اخلاقی بودن اعمال صاحب آن اقتدار وجود داشته باشد. موسولینی نمونه‌ی مهمی از تبدیل سیاست به نمایش است. یونیفرم، مراسم، معماری، زبان خطابه و حتی نحوه‌ی حضور رهبر در برابر دوربین، بخشی از تولید قدرت می‌شوند. وقتی سیاست به چنین سطحی از نمایش می‌رسد، شهروند فقط با یک تصویر روبه‌روست و تصویر می‌تواند بسیار سریع‌تر از استدلال بر احساسات اثر بگذارد. این مسئله در دنیای امروز برایم حتی ملموس‌تر شده است. رسانه‌های جدید فاصله‌ی میان سیاستمدار و مخاطب را تقریبا از میان برده‌اند و شخصیت سیاسی می‌تواند مستقیما برای میلیون‌ها نفر تصویری از خودش بسازد. تفاوت تکنولوژی عوض شده، اما اصل ماجرا قدیمی است: هرچه سیاست بیشتر حول شخصیت فرد سازمان پیدا کند، نهادها بیشتر در معرض تبدیل شدن به حاشیه‌ی آن شخصیت قرار می‌گیرند. یکی از خطرناک‌ترین لحظات برای یک جامعه زمانی است که موفقیت سیاسی با درستی اخلاقی اشتباه گرفته شود. رهبر ممکن است انتخاباتی را ببرد، مخالفانش را کنار بزند، اقتصاد را برای مدتی سامان دهد یا احساس غرور ملی ایجاد کند و همین دستاوردها به‌تدریج به عنوان مدرکی برای حقانیت او مورد استفاده قرار گیرند. کارآمدی یک حکومت و مشروعیت اخلاقی آن دو معیار متفاوت‌اند و تاریخ بارها نشان داده که می‌توان یکی را داشت و دیگری را از دست داد. از طرف دیگر، اقتدارگرایی معمولا با یک تصمیم ناگهانی وارد زندگی اجتماعی نمی‌شود. نکته‌ی دیگر، مسئله‌ی زبان سیاسی است. واژه‌هایی مانند «نظم»، «وحدت»، «امنیت» و «اقتدار» در خودشان نه خوب‌اند و نه بد؛ مسئله زمانی آغاز می‌شود که این مفاهیم به ابزار حذف اختلاف تبدیل شوند. جامعه‌ی سالم بدون تعارض وجود ندارد. اگر اختلاف نظر نشانه‌ی ضعف تلقی شود، سیاست از عرصه‌ی رقابت دیدگاه‌ها به عرصه‌ی اطاعت منتقل می‌شود. فاشیسم را هم نمی‌توان فقط با خشونت خیابانی یا سرکوب مخالفان تعریف کرد. یکی از وجوه مهم آن تلاش برای تبدیل سیاست به تجربه‌ای همه‌جانبه است؛ جایی که دولت، ملت، رهبر، فرهنگ، آموزش و حتی تصور انسان از خودش در یک روایت واحد قرار می‌گیرند. همین جامعیت است که آن را از یک حکومت صرفا مستبد متمایز می‌کند و توضیح می‌دهد چرا فاشیسم به جای رضایت منفعلانه، مشارکت عاطفی و سیاسی مردم را نیز طلب می‌کرد. با این همه، شخصی کردن بیش از حد تاریخ فاشیسم هم می‌تواند گمراه‌کننده باشد. موسولینی اهمیت دارد، اما ظهور فاشیسم را نمی‌توان به ویژگی‌های شخصیتی او تقلیل داد. بحران دولت لیبرال، پیامدهای جنگ جهانی اول، ترس از انقلاب اجتماعی، نارضایتی‌های اقتصادی، ملی‌گرایی و ضعف نهادهای دموکراتیک، محیطی ایجاد کردند که در آن یک سیاستمدار توانست از بحران موجود برای بازتعریف قدرت استفاده کند. ارزش تاریخی چنین گفتگوهایی دقیقا در همین تضاد میان گفتار و واقعیت است. یک رهبر می‌تواند خودش را مظهر نظم، نجات ملی یا اراده‌ی مردم معرفی کند، اما قضاوت تاریخی درباره‌ی او باید از سطح خودتوصیفی فراتر برود و عملکرد واقعی حکومتش را بررسی کند. هیچ سیاستمداری نباید تنها راوی پرونده‌ی خودش باشد. مسئله‌ اصلی سازوکار قدرت است. جامعه زمانی آسیب‌پذیر می‌شود که به جای اعتماد به نهادها، بیش از اندازه به اشخاص اعتماد کند؛ زمانی که اقتدار با حقیقت اشتباه گرفته شود و موفقیت با حقانیت. تاریخ فاشیسم برای من از این جهت هنوز زنده است، چون وسوسه‌ی یافتن رهبری که قرار است همه‌ی پیچیدگی‌های جامعه را با اراده‌ی خودش حل کند، محدود به یک دوره‌ی تاریخی نیست.

همون قدر که دوست داشتم داستان ازدواج این زوج رو بخونم، ولی این کتاب هیچ چیزی به مجموعه اضافه نکرد و من دوسش نداشتم