خانه کتاب بی

جامعه خانه کتاب بی

همه جمله‌ها و نقدهای کاربران

تازه‌ترین جمله‌های ماندگار و نقدهایی که کتاب‌خون‌ها درباره کتاب‌ها نوشته‌اند.

- شما خیلی شادابید همیشه جوان و شادابید. چه حرف ها! خبر از دل آدم که ندارند، نمی دانند هر آدمی سنگی است که پدرش پرتاب کرده است. پوسته ظاهری چه اهمیت دارد؟ درونم ویرانه است، خانه ای پر از درخت که سقف اتاق هاش ریخته است، تنها یک دیوار مانده، با دری که باد در آن زوزه می‌کشد. یا نه، چناری است که پیرمردی در آن کفش نیمدار دیگران را تعمیر می‌کند، گیرم شاخ و برگی هم داشته باشد.

سال بلوا

دخترهایش با آن موهای مشکی و چشم های نافذشان گاهی شبیه جادوگرهای جوان می‌شدند. راحت می‌شد فهمید که چرا زن ها از مردها و نیروی جسمانی و شهوت و قدرت اجتماعی شان می‌ترسیدند، اما زن ها، با آن حس ششم قویشان، خیلی تودارتر و آب زیرکاه‌تر بودند: آنها می توانستند چیزی را خیلی قبل تر از آنکه اتفاق بیفتد پیش بینی کنند، شب رویایش را ببینند و ذهن آدم را بخوانند. در زندگی زناشویی‌اش لحظه هایی بود که کم و بیش از آیلین ترسیده و به شهامت و غرایز نیرومندش غبطه خورده بود.

آن بالا چقدر ساکت بود اما چرا هیچ وقت به آدم آرامش نمی‌داد؟ هوا هنوز روشن نشده بود و فرلانگ نگاهی به رودخانه انداخت که آن پایین می‌درخشید و نور چراغ های قسمت های روشن شهر را منعکس می‌کرد. خیلی از چیزها، وقتی چندان نزدیک نبودند، به نوعی زیباتر به نظر می آمدند فرلانگ نمی‌توانست بگوید کدام را ترجیح می دهد: منظره شهر یا انعکاسش در آب رودخانه.

آن موقع ها تابستان ها مثل همان قدیم بود و زمستان ها همیشه برف سنگینی می‌آمد و همه‌جا یخ می‌بست. اما این روزها حتی هوا هم رمق گذشته را ندارد و انگار فقط ریزش برگ درختان خبر از تغییر فصل می‌دهد.

دارم می‌میرم و هر روز و هر لحظه پیش خدا خواهم بود. خدا را پیرمردی خرفت و عصبانی با موهای آشفته تصور می کردم که پتویی راه راه دور خودش پیچیده است. یادم می آمد انگار قبلا توی کتاب مقدس خوانده ام که پاهایی از جنس برنز دارد. پیش خودم فکر می کردم بهشت جای راحتی نیست و از تختخواب، آتش، خورشید کتاب و غذا خبری نیست؛ آنجا همه چیز در حال سکون است و برگ درختها با وزش باد تکان نمی‌خورد؛ موسی هم آنجاست و آن پاهای ترسناک برنزی. خطاب به خدا گفتم: «لطفاً من رو نبر به بهشت. بذار توی قبرم بمونم و آرامش داشته باشم.» اما می دانستم چنین چیزی را قبول نمی‌کند باید به خاطر همه گناهانی که مرتکب شده بودم مجازات می‌شدم، این بار گفتم: «خدایا لطفاً بذار زنده بمونم و توی همین دنیا تاوان کارهام رو بدم. بعدش هم وارد بهشت نشم و همون جا توی قبرم آروم بخوابم.»

تصویر پروفایل a2saa2sa@a2saجمله

گاهی ترسناک ترین آدم ها آن هایی هستند که فکر می کنی می توانی بهشان اعتماد کنی.

بخش دی

مدت ها پس از دیدن فیلم بر باد رفته - که درود خدا بر ویکتور فلمنیگ بزرگ، ویوین لی زیبا و کلارک گیبل دوست داشتنی باد- تصمیم گرفتم که کتابش را هم بخوانم تا ببینم چرا این اثر همواره جزو بهترین داستان های تاریخ به شمار می رود دلیلش واضح است اول توجه فوق العاده به جزئیات به حدی که اگر کسی بخواهد بیوگرافی خودش را هم بنویسد نمیتواند انقدر موشکافانه عمل کند دوم شخصیت پردازی قوی و موثر سوم پیش بردن یک داستان عاشقانه در دل وقایع تاریخی و توجه به هردو به صورتی که این توجه باعث کاسته شدن از کیفیت بخش دیگر نمی شود

برباد رفته

سخته نوشتن راجع به آذرباد و احساسات دوگانه‌ای نسبت بهش دارم از یه طرف ایرادات قابل توجهی بهش وارده: استفاده از اصطلاحات سطحی که آدم فکر می‌کنه از هوش مصنوعی یا حتی گوگل ترنسلیت گرفته شدن "به غم نزدیک بودم" اصرار بیش از حد نویسنده به القای تلخی و غم و به کار بردن جملات و عبارات تکراری "گریه کردم گریه کرد صدای گریه می‌آمد بغض کردم بغض کرد روز تلخی بود غمگین بودم" صدها بار چنین جملاتی تکرار شدن که واقعا آزار دهنده بود وقتی شما چنین فضای تب‌آلود و غمناکی رو به تصویر می‌کشی، خود مخاطب طبیعتا غم رو درک می‌کنه، هی نیاز نیست یادآوری کنی چون از یه جایی به بعد قضیه لوس و مشئزکننده میشه و وقتی شما به این فکر می‌کنی که نویسنده این کار کسیه که هرس و پاییز رو به عنوان دو تا از بهترین آثار حداقل ده، بیست سال گذشته نوشته، بیشتر برات عجیب میشه ولی از یه طرف هم فکر می‌کنم که خیلی هم کتاب بدی نبود یه جاهایی تونست من رو با خودش همراه کنه هر چند که شخصیت‌سازی به نظرم در نیومده بود، ولی موضوع داستان برام قابل تامل بود جملات و دیالوگ‌های زیبایی هم داشت به خصوص آخرای کتاب و بهتریش با این مضمون که "من هم از ادامه دادن خسته‌ام، هم از جنگیدن برای ادامه ندادن..." در کل از خوندنش به هیچ وجه پشیمون نیستم و کاملا راضی‌ام ولی بعیده کتابی باشه که قصد بازخوانیش رو داشته باشم

آذرباد

متوجه نقدا و نظرات منفی‌ای که به این اثر وارد شده هستم و با بعضیاشونم موافقم عامه‌پسنده داستانش به ظاهر سطحیه خیلی ساده نوشته شده (واقعا اعصاب خرد کنه (البته کسایی که شوهر آهو خانم رو خوندن می‌دونن که دیگه چیزی قرار نیست بیشتر از اون اعصابشون رو خرد کنه:) ولی با تمام این تفاسیر من کتاب رو دوست داشتم بیشتر هم به خاطر پیام‌های بسیار مهم و درستش عیناً چنین مسائلی رو در نزدیکان خودم دیده‌ام و به خاطر همین، یک کتاب تخیلی برام به حساب نمیاد... مسئله اول، فروکش کردن آتشه. همونطور که آرون تی‌بک تو کتاب "عشق هرگز کافی نیست" به زیبایی هر چه تمام مطرح می‌کنه: "وجود عشق به تنهایی هرگز نمی‌تواند یک رابطه موفق را شکل دهد چرا که به محض فروکش کردن آتش عشق، این مشکلات هستند که رابطه را هدایت می‌کنند و در صورتی که طرفین توانایی برطرف سازی آنها را نداشته باشند، شکست اتفاق می‌افتد" بحث مهم بعدی، هم سطح بودن خانواده‌هاست. واقعا مهم‌ترین چیز در مورد یک شخص خانواده و فرهنگه. احمقانه‌ترین حرف ممکنی که بارها و بارها شاید دور و بر خودمون هم شنیده باشیم اینه که من که قرار نیست با خانوادش ازدواج کنم! دقیقا برعکسه؛ تو با خانواده فرد ازدواج می‌کنی با عقایدش ازدواج می‌کنی با فرهنگش ازدواج می‌کنی با گذشتش ازدواج می‌کنی تو پیوندی حاصل می‌کنی با تمام آنچه که اون شخص رو تبدیل به فرد کنونی کرده دومین چیز احمقانه‌ای که باز هم شاید شنیده باشیم اینه که من اون رو عوض می‌کنم؛ اون قول داده تغییر کنه باز هم آرون تی‌بک تو کتابش به این مهملات پاسخ داده این که شما با فرد نامتجانسی وارد رابطه بشین به بهانه عوض کردنش، عین خریته در مجموع فکر می‌کنم خانم سید جوادی در کتاب بامداد خمار، با ساده‌ترین و صریح‌ترین ادبیات ممکن، مسائل مهمی رو مطرح کرده مسائلی که توجه بهش، از خیلی از مشکلات روابط امروزی و طلاق‌ها می‌تونه جلوگیری کنه در نهایت هم اسم کتاب واقعا برازنده هست و اون شعر بی‌نظیر که جای به شدت درستی ازش استفاده شده " به راحت نفسی، رنج پایدار مجوی شب شراب نیرزد به بامداد خمار..."

بامداد خمار

من زبان اصلی این کتابو خوندم و واقعا سرگرمم کرد، همه اتفاقات کتاب به موقع و سرجاشه و شما یک لحظه هم از خوندنش خسته نمیشید بلکه دوست دارید زودتر داستانو پیش ببرید ببینید به کجا میرسید.

مجموعه کتاب مورد علاقه ام از نویسنده ی مورد علاقه ام هر چی بگم در وصفش کمه هر چقدر سال هم از این کتاب بگذره انگار قرار نیست شیرینی خودش رو از دست بده من با این مجموعه زندگی کردم تو بدترین روزها دری بود به یه دنیای دیگه قلم مونتگمری واقعا قشنگ و امید بخشه بدون هیچ اغراقی :)

من این کتاب رو حدودا دوسال پیش خوندم و باعث شد که دیگه هیچوقت سمت کتابای کالین هوور نرم کتابای خیلی بهتری میشه خوند تو این ژانر که ارزش وقت و هزینه ارو داشته باشن .