خانه کتاب بی

جامعه خانه کتاب بی

همه جمله‌ها و نقدهای کاربران

تازه‌ترین جمله‌های ماندگار و نقدهایی که کتاب‌خون‌ها درباره کتاب‌ها نوشته‌اند.

تصویر پروفایل avaava@avax_bnجمله

اگر در بیان احساساتتون گاو بازی درمیارید نازنین داستایوفسکی رو بخونید و اگر کسی رو دارید که در بروز احساساتش به شما گاو بازی درمیاره، نازنین داستایوفسکی رو بهش هدیه بدین.

نازنین

کتاب قشنگیه. به شدت منو یاد ناطوردشت از سلنجر می اندازه. من دوس داشتم کتاب و داستانش رو ... اگر از ناطور دشت خوشتون اومده بخونید.

خشم
تصویر پروفایل FaFa@fa_readsجمله

اصرار ما برای ایجاد ظاهری خوب در مقابل نگاه دیگران به قدری قدرتمند است که بعضی از زندانیان هنگام اجرای حکم اعدام بهترین لباس هایشان را می پوشند و ژست می گیرند. نظر دیگران توهم و تصوری است که ممکن است هر لحظه تغییر کند. این نظریات به تار مویی بند است و ما را بنده و اسیر افکار و نظرات دیگران یا بدتر از آن بنده و اسیر نظراتی می کند که دیگران ممکن است داشته باشند، چون ما هرگز نخواهیم فهمید که "واقعا" در ذهن آن ها چه می گذرد.

من با این کتاب کتاب‌خوانی به صورت جدی را شروع کردم. به تمام نوجوانان و جوانان این کتاب را پیشنهاد میکنم که بخوانند و لذت ببرند. لحن شخصیت های کتاب به خصوص هوشنگ با بزرگ تر شدن عوض میشه و به نظرم برای آشنا شدن با آقای مرادی کرمانی بسیار مناسب است.

کتاب مورد علاقمه و سه بار خوندمش و هربار جدید بود برام ، به نظرم مکارتی باعث شد عاشق این ژانر بشم و بتونم به توصیه های بقیه در رابطه با کتاب جنایی اعتماد کنم . -جنایی میشه دیگه نه؟(هنوزم تو ژانر ضعیفم)

جاده
تصویر پروفایل MikaMika@mikaنقد

کتاب توصیفات پیچ وتاب دار تداشت.بیشتر انگار کسی دقیقا جلوت نشسته و داره برات این داستان رو با یه لحن خیلی جالب تعریف میکنه. کتاب جوریه که انگار داری فیلم میبینی.کاملا میتونم تصور کنم اگه فیلمی قراره ساخته بشه دقیقا چه فضایی داره و حتی میتونم تصور کنم که فیلم برداری از چه زاویه ای قراره فیلم برداری کنه.واقعا خوندنش برام لذت بخش بود و اصلا نمیتونستم ازش جدا بشم یه جورایی خوندنش برام هیجان انگیز بود . واقعا تجربه متفاوتی به من داد . پیشنهادش میکنم و حتما بخونید

وی

سرش را بالا می‌برد تا آب روی صورتش بریزد. دلش می‌خواهد قطرات آب شست‌وشوی پاک‌کننده‌اش باشند، اما می‌داند خاطرات آن‌جاست، همیشه خواهد بود.

لاشه لطیف

After death, what good willall this do me? Nothing, neither the sun, nor spring, nor the fields full of flowers and the birds that wake up early in the morning,nor the clouds, nor the trees, nor nature, nor freedom, nor life, none of this will be mine anymore! Oh, it is I who must be saved!

«وقتی اندوهگین هستیم به نظر می رسد این غم همیشگی باشد به نظر می رسد پایان شب به صبح وصل نمی شود به نظر می رسد کسی شبیه ما این غم را تجربه نمی کند اما یکی از واقعیت های زندگی این است که هیچ چیز باقی نمی ماند؛هیچ چیز ابدی نیست،نه لبخند های از ته دل و نه غم های نفس گیر »

آرزو می کند کاش می توانست به خودش داروی بی حسی بزند و بدون حس کردن چیزی زندگی کند.

لاشه لطیف

لطفا بهش فرصت بدید و از زاویه دید خسته نشید ، به بیچاره بودن دلقک ببخشیدش.

عقاید یک دلقک

احساس میکنم کمی کند پیش میره ولی چیکار کنم که دوسش دارم . یالومم اگر اگزیستانسیال نبودی ، رویکردتم قبول میکردم ، متاسفم ذهنم نمیخاد درمانگر اگزیستانسیال باشم .

قراره تا صفحه اخر و خط اخر مقاومت و همرنگ بقیه نشدن رو نشون بده ولی بسته به خط اخر کتاب میبینیم که ایا میتونه تحمل کنه و به مقاومت ادامه بده یا تغییر رو میپذیره؟ بعدخوندنش دیگه ادم سابق نشدم ، ازون کتاباییه که بعدش به دیوار زل میزنی و فقط میخوای بدونی چرا؟ (خوش اقبالیه منه که زود خوندمش)

لاشه لطیف

خیلی جالب نبود خیلی الکی کش دار بود،اینقدر احساسات متوهم رو بهش می‌پرداخت که خسته میشی ارزش نداره

این دل عجب حکایت‌ها دارد... می‌سوزد، می‌سازد، می‌سوزاند، می‌شکند. از خونِ دل، قلم به خونِ جگر می‌زند و ماحَصَلش، به خونِ اشک آغشته می‌شود... چه قِصّه‌های خون‌باری دارد این دل! چه غُصّه‌های خونینی دارد این دل؛ مولانا می‌گفت: "به خونِ دل برآید کار درویش..." حافظ می‌گفت: "از خونِ دل نوشتم، نزدیک دوست نامه..." سعدی می‌گفت: "خونِ دل بود که از دیده به ساغر می‌شد..." صائب می‌گفت: "زنده می‌دارم به خون دل چراغ خویش را..." پس این جامِ سخن، جز به خون دل پر نشود و بی‌راه نیست که می‌گویند "آن سخن کز دل برآید، لاجَرَم بر دل می‌نشیند" داستان محمود دولت آبادی همین است... نون نوشتن، روایتیست از مصائب و مشکلاتی که در نوشتن آثارش متحمل شده. چه کابوس‌هایی که ندیده و چه پیکارها که نکرده جنگ با ساواک، با وزارت فرهنگ و هنر، با وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، با سانسور، با خاطرات مشوش، با مشکلات خانوداگی و مهم‌تر از همه، جنگ با ناامیدی ... و این‌گونه بود که کلیدر، کلیدر شد، جای خالی سلوچ شکل گرفت، و نیز، روزگار سپری‌شده مردم سالخورده، کارنامه سپنج و کلی اثر دیگر خلق شدند. دولت آبادی در نون نوشتن می‌نویسد: "برای یک فرد و یا برای یک جامعه انسانی، فاجعه وقتی به اوج خود می‌رسد که احساس می‌کند که هیچ نقشی در پیش‌برد، تحول و دگرگونی سرنوشت خود ندارد. همین احساس فجیع کافیست تا انسان از درون متلاشی شود و با چشمان باز ببیند که دارد از پا در می‌آید؛ چون وقتی که انسان یا جامعه یا حتی گیاه رشد پیش‌رونده‌ای نداشته باشد، الزاماً رهسپار فنا و نیستی می‌شود و البته در فاصله آغاز رکود تا نیستی، بر اثر عدم پیش‌روندگی، دچار فساد و تباهی می‌شود. چه انتقام وحشت‌باری! چه انتقام موهنی، چه نکبت‌بار! وای برناامیدانی که ما هستیم... چون انسان ممکن است بتواند از شر طاعون نیمه جانی در ببرد، اما از شرّ ناامیدی ممکن نیست جان به عافیت درببرد؛ با این نفرت و ناامیدی که چون بدترین بلاها در روح ما مردم رسوخ کرده است و لحظه به لحظه فراگیرتر می‌شود، چه جور آینده‌ای در انتظار ما خواهد بود؛ چه جور آینده‌ای تدارک دیده شده؟ جنون، جنون، این مردم دارند دچار جنون نومیدی می‌شوند و… وای برناامیدانی که ما هستیم! "

نون نوشتن