۱۰ سالم بود این کتاب رو خوندم،مُردم!...۱۵ سالم بود بازخوانیش کردم..،زنده شدم! در ۱۸ سالگی باری دگر آن را خوندم و پوزخند زدم..و هربار ذهنیتی متفاوت دیدگاهی جدید و مسخ بیگانه شدم..انگار که خودم هم بیگانه بودم.
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
اگر روزی ذهنت آزاده ام تمایل به معرفی کامو داشت قطعا سقوط اولین چیزیست که پیشنهادش میکنم،برخلافه عام که طاعون را سر لوحه شروع آثار کامو میدانند و دلیلی برای بیش خواندن آن...اما آن هایی که میدانند آلبر هیچ نیاز به چهارچوب نگری ندارد در سکوت ..سقوط را بازخوانی میکند..تا در سکوت..سقوط کند!
دلم میخواد یه بار دیگه این کتابو بخونم.
آه ناستنکا.....
یکی از بهترین رمان های ایرانی
این کتاب فوقالعاده است.کامله و کاملا عملیه باخوندنش دیگه نیازی به خوندن کتاب دیگه ای برای عادت سازی ندارید و کاملا با این کتاب می تونید به زندگیتون حالت بدید.
اغلب فکر میکردم که بسیاری از مردم به خاطر طغیان علیه سیستم سیاسی موجود نبود که به کمونیسم رو آوردند بلکه از سر ناامیدی محض بود، ناامیدی از ماهیت بشر، که پس از جنگ چهره زشتش را بیش از هر زمان دیگری نشان میداد. از آنجا که دست کشیدن از بشریت برای انسان غیر ممکن است نظم و قوانین اجتماعی را که در آن زندگی میکند زیر سؤال میبرد. در واقع وضعیت انسانی را محکوم میکند.
مرگ ایوان ایلیچ شاید بیش از آنکه دربارهی مرگ باشد، دربارهی لحظهای باشد که انسان ناگهان میفهمد تمام آن چیزی که زندگی نامیده، ممکن است فقط مجموعهای از عادتها، مناسبات اجتماعی و انتخابهایی بوده باشد که هیچوقت واقعا انتخابشان نکرده است. تلستوی بیرحمانه نشان میدهد که مرگ، برخلاف آنچه تصور میکنیم، همیشه پایان زندگی نیست. گاهی نخستین لحظهای است که آدم را وادار میکند بپرسد آیا پیش از آن اصلا زندگی کرده است یا نه. شاید ترسناکترین بخش کتاب، خود مرگ ایوان ایلیچ نباشد، بلکه این باشد که او در آستانهی مرگ، تازه متوجه میشود چقدر از زندگیاش را برای چیزهایی صرف کرده که در لحظهی آخر هیچ اهمیتی ندارند.
نثر روان وپرداختن به موضوعی که خیلی از نوجوانان شاید درگیرش باشن اما به خوبی نتونن لحظاتشون رو توصیف کنن، از جذابیت های این کتاب هست. به خوبی حس واقعی اون لحظات رو با شما به اشتراک میگذاره و شاید به خیلی ها یادآوری کنه که تنها نیستن و احساساتشون رو یکی دیگه هم زندگی کرده!
گاهی بیگانه بودن، نه به معنای بیگانه بودن با جهان، بلکه بیگانه بودن با قواعدی است که جهان از ما انتظار دارد رعایتشان کنیم. کامو در بیگانه بیش از آنکه داستان یک انسان بیاحساس را روایت کند، ما را با جامعهای مواجه میکند که بیش از خود عمل، از نپذیرفتن قواعد عاطفی و اخلاقی رایج خشمگین میشود. مورسو شاید عجیب نباشد. عجیبتر، جهانی است که از او انتظار دارد احساسات مشخصی را در زمان مشخصی و به شیوهی مشخصی نمایش دهد. شاید مسئلهی اصلی کتاب همین باشد. اینکه چقدر از آنچه انسان بودن مینامیم، واقعا انتخاب خود ماست و چقدرش اجرای نقشی است که جامعه برایمان نوشته است. کامو در نهایت ما را با یک سوال ناخوشایند تنها میگذارد که اگر از تمام این نقشها و معناهای قراردادی فاصله بگیریم، چه چیزی از خود ما باقی میماند؟
استبداد فقط با زندان و اعدام و حذف مخالفان شناخته نمیشود؛ شکل عمیقترش زمانی است که ترس وارد مناسبات روزمره میشود و اعتماد، حافظه و حتی قضاوت اخلاقی آدمها را تحت تأثیر قرار میدهد. ستاره جبار هم دقیقا در همین محدوده حرکت میکند. تاریخ در اینجا از سطح وقایع سیاسی پایین میآید و به زندگی خصوصی انسانها میرسد؛ به انتخابهایی که گاهی میان آرمان و بقا، و گاهی میان حقیقت و سکوت شکل میگیرند. ارزش خاطرات کووالی برای من در همین فاصله میان تاریخ و زندگی است. او نشان میدهد زندگی کردن در چنین دورهای چگونه میتواند معیارهای آدم را تغییر دهد. در جهانی که قدرت دائما در حال تعریف دوبارهی دوست و دشمن، درست و غلط و حتی حقیقت است، حفظ هویت به یک عمل روزمره تبدیل میشود. البته این حجم از رنج و فشار تاریخی، گاهی روایت را از نظر عاطفی سنگین میکند و خواندنش همیشه تجربهی راحتی نیست. با این حال، همین سنگینی بخشی از اهمیت کتاب است. چون روایتی دربارهی بهای انسان ماندن در دورهای است که سیاست میخواهد دربارهی انسان بودن تصمیم بگیرد. کتابی تلخ و جدی که ارزش خواندنش بیشتر از آنکه در اطلاعات تاریخیاش باشد، در پرسشی است که دربارهی مرز میان بقا و وفاداری به خود مطرح میکند.
برای من داستانش چندان جذاب نبود، مخصوصا که یکمی هم تخیلی بود. نویسنده صراحتا مخالفت خودش رو با جنگ و جنگ افروزی در سراسر کتاب اعلام می کنه و حتی جاهایی به تخیل خودش هم متوسل می شه.
می دونید تو اینجا ما مجبور بودیم جنگ رو تو خیالمون مجسم کنیم و گمان می کردیم جنگ رو آدمایی هم سن و سال خودمون می کنند. ولی ما فراموش کرده بودیم که این جنگ جهانی رو کودکان می کنند. وقتی اون صورت های تازه اصلاح شده رو دیدم، به شدت جا خوردم و به خودم گفتم: "خدای من، خدای من این که جنگ صلیبی کودکان است."
از چیزهایی که زمینی ها، در صورت تلاش کافی می توانند بیاموزند این است که "لحظه های زشت را نادیده بگیرند و همه ی ذهن خود را روی لحظه های زیبا متمرکز کنند."
ما مسئول تصورات ذهنی دیگران از خودمان نیستیم نیاز به اثبات و دفاع به وجود نخواهد آمد اگر خودمان را بشناسیم و حد و حدود خود را برای خودمان تعریف کرده باشیم،در نهایت آدم ها هیچ گاه قادر به دیدن تصویر درستی از ما نیستند و این بخشی از زندگی و روابط است؛راحت باشید و نگران تصویر آدم ها از خودتان نباشید آنها هیچ گاه شما را نزدیک به آنچه هستید نخواهند دید.
ـ ایگنیشس! اونجا فقط کورها و عقب افتاده ها رو استخدام می کنند تا جارو و از اینجور چیزها درست کنند. ـ مطمئنم اون ها همکارای خوشایندتری هستند.
شکسته دل... تو فکر می کنی خواهی مرد اما هر روز پس از آن روز وحشتناک به زندگی ادامه خواهی داد.
آدم ها ناگهان خداحافظی نمی کنند،ناگهان دلسرد نمی شوند و ناگهان رابطه را تمام نمی کننند جایی در مسیر رابطه اتفاق هایی می افتد دردهایی را تجربه می کنند که هر درد آنها را به تصمیمیشان نزدیک تر می کند و روزی ناگهان تصمیمشان را با ما در میان میگذارند آدم ها آرام آرام خسته می شوند،آرام آرام دلسرد می شوند از تمام تلاش هایی که کرده اند و دیده نشده اند.
بزرگتر از احساساتت باش. این را من از تو نمی خواهم- زندگی می خواهد. وگرنه احساسات مثل سیل تو را از جا می کنه و می بره. تو را به دریا می ریزه و دیگه اصری هم از تو دیده نخواهد شد. احساسات می تونه بزرگترین مسئله زندگی باشه. احساسات می تونه وحشتناک ترین نیرنگ ها را بازی کنه.
شاید عشق یک چیز ثابت و پایدار نیست که تغییر نکند و یا در اوج بماند . آتش عشق گاهی فروکش میکند و گاهی دوباره شعله ور می شود. عشق هم درست مثل ادم هایی که وارد زندگی مان می شوند می آید و می رود کتاب ماتمامش میکنیم
