خانه کتاب بی

جامعه خانه کتاب بی

همه جمله‌ها و نقدهای کاربران

تازه‌ترین جمله‌های ماندگار و نقدهایی که کتاب‌خون‌ها درباره کتاب‌ها نوشته‌اند.

ان ها نمیتوانستند احساساتت را تغییر دهند، به همین دلیل تو نمی‌توانستی خودت را تغییر دهی، حتی اگر بخواهی. آن‌ها می‌توانستند هر کاری که می‌کردی یا هر چیزی را که می‌گفتی با جزئیات آشکار کنند اما نمی‌توانستند به قلب رسوخ کنند چرا که برای خودت هم رمزآلود بود.

رمان مصور 1984

وینستون گفت:(( ما مرده ایم ؟)) جولیا یا وظسفه شناسی گفت:((ما از مردگانیم.))

رمان مصور 1984

او هرگز با دشمن بیرونی نمی‌جنگید بلکه همیشه با جسم خودش می‌جنگید. با اینکه نوشیدنی خورده بود اما درد شکمش، فکر او را از کار انداخته بود. او با خودش فکر کرد که در شرایط قهرمانی همیشه اوضاع به همین منوال بوده است. در میدان نبرد، در اتاق شکنجه، در کشتی در حال غرق همیشه موضوعاتی که به‌خاطر آن می‌جنگی به فراموشی سپرده می‌شود. چرا که بدن آن‌قدر باد می‌کند تا کل جهان را فرا بگیرد و سپس آن هنگام که با جنگ یا فریاد از درد فلج نمی‌شوی، دنیا لحظه‌به‌لحظه با گرسنگی، سرما، بی‌خوابی، دندان‌درد، ترش کردن معده در حال جنگ است.

رمان مصور 1984

برای من از بقیه کتاب های کلاسیک متفاوت بود. انگار حتی نویسنده هم به دنبال رهایی از قید و بند دنیای ادبیات کلاسیک بوده. دوستش داشتم هرچقدر بیشتر به پایان کتاب نزدیک میشد برام جذاب تر میشد.

قصر آبی

در این بازی ما نمی توانیم ببریم ،بعضی از باخت ها بهتر از باخت های دیگر است.

رمان مصور 1984

چرا این همه ادم در ذهن من زندگی میکنند؟مگر قرار است بار همه ی زن های دنیا را من به دوش بکشم؟

سال بلوا

گفت :((مرا یادت هست؟)) دویدم و در راه فکر کردم که من چه یادی دارم؛چرا یادم به وسعت همه ی تاریخ است؟و چرا ادم ها در یاد من زندگی میکنندو من در یاد هیچکس نیستم؟

سال بلوا

دیگر جایی برای شاخ و برگ‌ها نمانده، برای عمیق‌شدن، برای سایه‌روشن‌ها. آدم‌ها فقط دنبال نسبت‌های کلی‌اند. یک‌باره نگاهی به عمارت جهان می‌اندازند و کشفش می‌کنند. زینتی گسترده در فضا، فقط همین. بیشترین زایش‌ها در کم‌مایه‌ترین بسترها. آدم می‌فهمد که هیچ‌وقت از چیزی سر در نیاورده بود.

یخبندان

به معنای واقعی کلمه عالی‌ترین و زیباترین کتابی که خوندم همین کتاب بود اگر امکان داشت بیشتر از ۵ ستاره به ابن کتاب میدادم. بی اندازه شیفته شخصیت ملاصدرا شدم. مرد خدا بود، اهل علم و دانش و فلسفه و صاحب فکر و نظر، کم خور، کم خواب، اهل مطالعه بسیار، خیره‌سر، عاشق، افتاده و ترسان از غرور نفس. این مرد محشر و معرکه بود واقعا نمیدونم در وصف این بشر چی بگم قطعا جزو آدم‌هاییه که دوست دارم ببینمش و باهاش حرف بزنم. قلم نادر ابراهیمی محشر بود لطافت هادر بیان احساسات و توصیف‌ها بی نظیر بود حیف که این نویسنده از میان ما رفته. قطعا بخشی از من پیش این کتاب خواهد ماند.

(تو از عشق چه میفهمی؟) (توی کتاب ها خوانده ام. افسانه است، اما اگر باشد ان هم افسانه است.)

سال بلوا

کل کتاب خوب بود و من با این کتاب کتابخونی رو شروع کردم فقط آخر آخرش رو دوست نداشتم.

دیزی دارکر

اگر بخواهم یخبندان را بدون وارد شدن به جزئیات داستان تعریف کنم، با راوی‌ای طرفیم که برای انجام کاری مشخص به منطقه‌ای دورافتاده می‌رود و در آنجا با جهانی روبه‌رو می‌شود که از همان ابتدا چیزی در آن درست به نظر نمی‌رسد. آدم‌هایی که با آن‌ها مواجه می‌شود، روابطشان و حتی محیطی که در آن زندگی می‌کنند، کم‌کم تصویری از انزوا، فرسودگی و نارضایتی عمیقی می‌سازند؛ فضایی که بیش از آنکه اتفاقات بیرونی در آن اهمیت داشته باشند، ذهن و نگاه آدم‌هاست که داستان را پیش می‌برد. چیزی که من در خواندن یخبندان مدام با آن درگیر بودم، این بود که برنهارت چطور تقریبا هیچ راه فراری از این فضای خفه‌کننده باقی نمی‌گذارد. آدم‌ها نه فقط از یکدیگر، بلکه از خود زندگی ناراضی‌اند و هر تلاشی برای پیدا کردن معنا، بیشتر شبیه حرکتی‌ست که از پیش می‌دانیم قرار نیست به جایی برسد. این نگاه برای من هم جذاب بود و هم خسته‌کننده؛ جذاب، چون برنهارت با سماجت عجیبی یک ذهن گرفتار را دنبال می‌کند، و خسته‌کننده، چون بعد از مدتی احساس کردم دیگر چیزی قرار نیست این تصویر را به چالش بکشد. شاید مسئله‌ی اصلی من با کتاب همین باشد. برنهارت آن‌قدر پیوسته جهان را از دریچه‌ی فروپاشی می‌بیند که حتی پوچی هم کم‌کم به یک وضعیت ثابت تبدیل می‌شود. وقتی همه‌چیز از ابتدا سرد، بیمار و بی‌معناست، دیگر تضاد چندانی باقی نمی‌ماند که بتوان از خلال آن عمق بیشتری پیدا کرد. با این حال، نمی‌توانم انکار کنم که همین اصرار افراطی بخشی از قدرت کتاب هم هست؛ انگار برنهارت عمدا نمی‌خواهد اجازه دهد خواننده برای لحظه‌ای از ذهن آشفته و بی‌رحم اثر بیرون بیاید.

یخبندان

امان از طبیعت!درد اینجاست که ادمیزاد روی زمین تنهاست. پهلوانی روسی بود که عربده زد :روی این خاک یک ادم زنده پیدا میشود؟! من پهلوان نیستم ، اما همین را میپرسم و هیچ جوابی نمی اید. میگویند خورشید همه چیز را جان دوباره می دهد ،حالا ببینید خورشید را، انگارخودش هم مرده،مگرنه؟همه چیز مرده،هرجا را نگاه کنی جز نعش نمیبینی. فقط یک مشت اوم مانده اند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست؛این است دنیا. چه کسی میگفت:ادم ها، اهای ادم ها، همدیگر را دوست داشته باشید؟این حرف را چه کسی زد؟ اونگ ساعت همچنان بی احساس و چندش اور ضربه میزند، دوی نیمه شب است . کفش های کوچولویش کنار تختش انتظارش را میکشند.... نه،واقعا فردا که ببرندش من چه کارکنم؟ ۱۸۷۶ (حقیقتا کدومشون مقصر بودن؟ ،به نظرم صدرصد مرده ، اخ بیچاره دختره)

نازنین

امان از طبیعت!درد اینجاست که ادمیزاد روی زمین تنهاست. پهلوانی روسی بود که عربده زد :روی این خاک یک ادم زنده پیدا میشود؟! من پهلوان نیستم ، اما همین را میپرسم و هیچ جوابی نمی اید. میگویند خورشید همه چیز را جان دوباره می دهد ،حالا ببینید خورشید را، انگارخودش هم مرده،مگرنه؟همه چیز مرده،هرجا را نگاه کنی جز نعش نمیبینی. فقط یک مشت اوم مانده اند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست؛این است دنیا. چه کسی میگفت:ادم ها، اهای ادم ها، همدیگر را دوست داشته باشید؟این حرف را چه کسی زد؟ اونگ ساعت همچنان بی احساس و چندش اور ضربه میزند، دوی نیمه شب است . کفش های کوچولویش کنار تختش انتظارش را میکشند.... نه،واقعا فردا که ببرندش من چه کارکنم؟ ۱۸۷۶ (حقیقتا کدومشون مقصر بودن؟ ،به نظرم صدرصد مرده ، اخ بیچاره دختره)

نازنین

_اگر کسی روز زخمی که سال هاست خوب شده مرهم بگذارد چه باید کرد؟ +باید به آن شخص خندید دزیره.

دزیره 1