تنها یک چیز بدتر از پسری است که از شما متنفر است؛ پسری که شما را دوست دارد.
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
اگر مردم همه یک جورند، چرا نمی تونند با هم بسازند؟ اگر همه با هم مساوی اند، چرا فکر و ذکرشون فقط اینه که همدیگر رو تحقیر کنند؟
راننده موجودی بودبد ادا و بدخلق و نادرست. در حیرت بودم که چرا باید چنین آدمی زنده بماند و هزاران هزار نفر سراسر زمین از طاعون سرخ بمیرند. گویا بر خلاف مزخرفات اخلاقی و فلسفی، چیزی که در دنیا وجود ندارد عدالت است و بس ...
گاهی برای نجات جمع، فرد باید قربانی شود.
اغلب مردم به اشتباه گمان می کنند که قانون همه چیز را پیش بینی کرده است و هر جرمی عادلانه مجازات می شود. این مسئله خیال همه را راحت می کند. مردم مایل نیستند دادگاهی را تصور کنند که قادر به مجازات برخی قتل ها نیست.
وقتی خودت درگیر نباشی راحت است بگویی "زمان حلال مشکلات است. این هم می گذرد. مردم فراموش می کنند." و حرف هایی از این قبیل ولی زمانی که خودت درگیر باشی زمان از حرکت می ایستند، مردم فراموش نمی کنند و آدم در میانه ماجرایی است که تمامی ندارد.
نفس عمیق و بلندی میکشم و به سمتش میروم. دقیقا شش قدم آنطرفتر میایستم. چشمانش با همان گرمای همیشگی مرا نگاه میکنند. من کاملا یک استلای دیگر شده ام. بهجز یک مورد. به او لبخند میزنم. یک قدم دیگر میدزدم. الان فقط پنج قدم فاصله داریم.
ولی لذت همیشه مفید است و قدرت بی امان و بی حد ، ولو بر مگسی، خالی از لذت نیست. آدمیزاد ذاتا جابر است و شکنجه کردن را دوست دارد.
نه، چشم ها هرگز اشتباه نمی کنند، فرقی ندارد فاصله چقدر باشد. به هر حال چشم ها بسیار با ارزش هستند. مانند هوا سنج، چشم ها همه چیز را فاش می کنند و می گویند چه کسی بی رحم است، چه کسی اگر زیر دستش بیفتی دنده هایت را خورد می کند و چه کسی از شما می ترسد.
نابودی در فکر و ذهن انسان هاست. برای همین است که وقتی شعار دهندگان فریاد می زنند که "مرگ بر نابودی" خنده ام می گیرد.
گاهی ترسناک ترین چیز، چیزی نیست که پشت در منتظرته؛ چیزی است که بعد از باز کردن در، درباره آدم ها می فهمی.
آدم ها هرکار بخواهند میتوانند بکنند به شرطی که طبیعت سرِ جنگ نداشته باشد.
بدیش این بود که آدم ها فقط یکبار می مردند. و همین یکبار چه فاجعهی دردناکی بود.
آدم ها هم مثل درخت ها بودند.یک برف سنگین همیشه بر شانه های آدم وجود داشت و سنگینی اش تا بهار دیگر حس میشد.
و کل منسجم من درد میکند، دردی از طعم تلخ سم گذشته و سر گیجه ای از ابهام آینده و فانتزی حضور در حال و لوس شدگی تعریف دوست داشتن خود. بماند
اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده ،همیشه شکست میخوری،هدفت باید این باشه که خودت باشی،که مثل خودت رفتار کنی و به نظر برسی و فکر کنی،که حقیقی ترین نسخه خودت باشی.
ـ فیرز: و بعضی وقت ها آلبالو خشکه ها را بار گاری میکردند و به مسکو و خارکف میفرستاند. یک عالمه پول! و آلبالو خشکه های آن وقتها، نرم آبدار خوشبو و خوشمزه بود. یک نسخه ای بلد بودند که... ـ رانوسکی: آن نسخه حالا کجاست؟ ـ فیرز: یادشان رفته، هیچکس یادش نیست.
تو میخواستی دوباره در زندگیات طعم خوشبختی را بچشی اما فراموش کرده بودی که اگر خوشبختی فقط یک بار هم در خانه کسی را بزند، لطف و مرحمتی نثار او شده که سزاوارش نبوده است. لابد میگویی آن خوشبختی کامل نبود دروغین بود. ولی آخر تو چه حقی برای خوشبختی کامل و راستین داری؟ نگاهی به دوروبرت بینداز چه کسی در اطرافت از زندگی راضی است و لذت میبرد؟
توزنباخ:.... ولی من معتقدم که خود زندگی همین جور میماند بازهم سخت اما ر از رمز و شادی خواهد بود. هزار سال بعد هم آدمها آه و ناله میکنند که: این مشغله زندگی چه سخت است! بازهم از مرگ میترسند و به مردن علاقه ای ندارند، درست مثل حالا.
وقتی حرف میزد؟ حرف زدن هنوز به این معنی نیست که او آدم شده بود!
