خانه کتاب بی

جامعه خانه کتاب بی

همه جمله‌ها و نقدهای کاربران

تازه‌ترین جمله‌های ماندگار و نقدهایی که کتاب‌خون‌ها درباره کتاب‌ها نوشته‌اند.

اولین چیزی که جذب کتابم کرد، فضای جنگلی نمایش بود. به محض ورود شخصیت‌ها به جنگل، قوانین عادی دنیا از کار افتد. آدم‌ها یهو عاشق کسی می‌شدن که چند دقیقه قبل اصلا دوستش نداشتن، دعواها بی‌دلیل شروع می‌شدن و همه‌چیز حالتی عجیبی پیدا می‌کرد. این حس رویا واقعا خوب منتقل شده. شخصیت مورد علاقه‌ام بدون شک پوکه🤣😂 شکسپیر سر به سر جوان هایی که امروز عاشق یه نفرن ، فردا عاشق یه نفر دیگه می ذاره. یکی از چیزهایی که خیلی دوست داشتم، گروه بازیگران آماتور بود. صنعتگران ساده‌ای که دوست دارن نمایش اجرا کنن. راستش خیلی این بخش ها برای من خنده دار بود. تلاش جدی آن‌ها برای اجرای یه تراژدی، در حالی که نتیجه کاملا خنده‌دار از آب درمی‌آید، فوق‌العاده بامزه بود. اما راستش ، بخش مربوط به اوبرون و تیتانیاخیلی کسل کننده بود. احساس کردم هر بار که داستان اصلی عاشق‌ها اوج می‌گیره، این بخش‌ها سرعت روایت رو پایین میارن. شاید روی صحنه و با بازی خوب جذاب‌تر باشن، ولی تو نسخه متنی چند جا حوصله‌ام سر رفت. به نظرم این نمایشنامه بیشتر از بعضی آثار شکسپیر به اجرا وابسته است، یعنی احتمالا روی صحنه خیلی درخشان‌تر از روی کاغذ عمل می‌کنه. این نمایشنامه نقاط ضعفی هم داره مثلا بعضی شخصیت‌ها سطحی‌ هستن، بعضی صحنه‌ها کش‌دارن الکی و توی نسخه متنی همه شوخی‌ها به یه اندازه اثر نمی‌کنه. اما در مقابل، تخیل شکسپیر، فضای جادویی جنگل، شخصیت پوک اونقدر خوبن که ضعف‌ها رو تا حد زیادی جبران می‌کنه. در کل من لذت بردم🌸

تصویر پروفایل ElyarElyar@elyarجمله

من استاد حرف زدن در سکوتم! کل زندگی‌ام در سکوت حرف زده‌ام و در سکوت تراژدی‌های زیادی را با خودم زندگی کرده‌ام. آه که چه‌قدر بدبخت بوده‌ام! همه مردم کرده بودند. مطرود و فراموش شده... و هیچ‌کس نمی‌داند، احدی خبر ندارد!

نازنین

بعضی وقت‌ها احساس می‌کنم که هیچ چیز معنی ندارد. در سیاره‌ای که میلیون‌ها سال است با شتاب به سوی فراموشی می‌رود، ما در میان غم زاده شده‌ایم؛ بزرگ می‌شویم، تلاش و تقلا می‌کنیم، بیمار می‌شویم، رنج می‌بریم، سبب رنج دیگران می‌شویم، گریه و مویه می‌کنیم، می‌میریم، دیگران هم می‌میرند، و موجودات دیگری به دنیا می‌آیند تا این کمدی بی‌معنی را از سر گیرند...

تونل

زیبا بود و موضوعی بود که باید بهش پرداخته میشد،‌ و واقعا غم انگیز و دردناک، بی عدالتی و قضاوتی که احتمالا روزانه باهاش رو به رو میشیم و متوجه نیستیم، خوندنش ارزشمند، و یادآوری خوبی برای این بود که زندگی چه راحت میتونه بگذره و فراموش بشیم، یا چه جاهایی باید با دقت بیشتری نگاه کنید.

کلنل شابر

آلبرکامو در جایی می‌نویسد: " عادت به ناامیدی، از خود ناامیدی نیز بدتر است!" اما گمان می‌کنم که ناامیدی از امید واهی داشتن، به مراتب بهتر است. " الیَأسُ حُرٌّ "، یأس، آزادی است... تا وقتی که امیدی وجود داشته باشد، ترس از شکست، آزاردهنده خواهد بود؛ و بدتر از آن، شکست‌هایی که در پس امیدواری‌ها رخ می‌دهند، بدگمانی، بی‌اعتمادی، خشم و در نهایت تنفر را به دنبال خواهند داشت. پس اگر امیدی وجود نداشته باشد، هرگز شکستی در کار نخواهد بود. امید اسارت است و یأس، آزادی. پس آیا انسان نباید امید داشته باشد؟ مگر می‌شود؟! مگر می‌تواند؟! مگر این شیطان درون می‌گذارد؟ کارش امید واهی دادن است؛ امید فردای بهتر، اتفاقات بهتر، آدم‌های بهتر، شادی، خوشحالی، سرزندگی، شکوفایی... و این انسان مغموم، خام و ساده، باور می‌کند؛ به رغم هشدارها؛ " چه می‌گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد! فریبت می‌دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست! حریفا، گوش سرما برده است این؛ یادگار سیلی سرد زمستان است... " گاه حتی می‌داند که دارد اغفال می‌شود، می‌فهمد که دارد مضحکه و بازیچه دستِ این فلک لعبت‌باز می‌شود، اما... عاجزانه، سر فرود می‌آورد؛ دلیلش واضح است؛ چونان که تن به آب و غذا نیاز دارد، روحِ دردمند نیز، تشنه امید است. وعده بهشت برای چیست؟ مگر جز برای ارضاء کردن این روحِ آرزومند؟ انسان آزادی را دوست ندارد، چون برده آفریده شده است؛ برده زندگی! آزاد که باشد، حوصله‌اش سر می‌رود و می‌افتد به دنبال غل و زنجیرش... آه که چه ترحم‌برانگیز است این انسان! و چون، مادامی که ترحم در کار باشد، چهره نفرت، از لابه‌لای شاخه‌های آن سر بر می‌آورد، پس باید گفت، چه نفرت‌انگیز است این انسان... جان استاین‌بک عادت دارد که تلخ بنویسد و عادت دارد که انسان را، رو در روی حقایق بنشاند؛ در نگاشتن موش‌ها و آدم‌ها هم که دیگر سنگ تمام گذاشته است! هر بار که به یاد سیر این داستان می‌افتم، قلبم می‌گیرد؛ چه حکایت دردناکیست این موش‌ها و آدم‌ها؛ یا به عبارت دیگر، آدم‌ها و آرزوهایشان، یا آدم‌ها و امیدهایشان؛ و یا به تعبیر دقیق‌تر، آدم‌ها و شکست‌هایشان...

تصویر پروفایل ElyarElyar@elyarجمله

من هم از آدم‌های مغرور خوشم می‌آید. مغرورها به‌خصوص وقتی جذاب‌اند که دیگر مطمئنی روی‌شان تسلط داری. مگر نه؟ آه، ای‌آدمیزاد پست فطرتِ نابکار! آخ که چه کیفی می‌کردم!

نازنین

خیلی دوسش داشتم، خیلی کتاب روانی بود و خوندنش راحت و لذت بخش بود، اما به نظرم خیلی قوی تر میتونست نوشته بشه، چون بیماری کارکتر داستان یکی از موارد جالب برای خودم بود، این کتاب برام لذا بخش بود، امیدوارم کتاب های بهتری با این موضوع نوشته بشن.

بادام

کتاب کوتاهی بود ولی جمله به جمله کتاب زیبا و ماندگار بود.عجیب این کتاب به دل میشینه و جملاتش تا مدت ها تو ذهنت میمونه.

شب های روشن
تصویر پروفایل ElyarElyar@elyarجمله

آخ که آدمیزاد چه‌قدر خوب متوجه پَستی و دنائت می‌شود!

نازنین
تصویر پروفایل ElyarElyar@elyarجمله

مدام تلاش می‌کنم افکارم را جمع‌وجور کنم، آنا نمی‌توانم. امان از جزئیات، ای‌امان...

نازنین

تنها یک مسئله فلسفی واقعا جدی وجود دارد و آن هم خودکشی است. تشخیص اینکه زندگی ارزش دارد یا به زحمت زیستنش نمی ارزد در واقع پاسخ صحیح است به مساله اساسی فلسفه. باقی چیزها، مثلا اینکه جهان دارای سه بعد و عقل دارای نه یا دوازده مقوله است مسائل بعدی و دست دوم را تشکیل می دهد. این ها بازی است. نخست باید پاسخ قبلی را داد.

اسطوره سیزیف

من مي‌دانستم نوميدي هست، اما نمي‌دانستم يعني چه. من هم مثل همه خيال مي‌کردم که نوميدي بيماري روح است. اما نه، بدن زجر مي‌کشد. پوست تنم درد مي‌کند، سينه‌ام، دست و پايم. سرم خالي است و دلم به هم مي‌خورد. و از همه بدتر اين طعمي است که در ذهنم است. نه خون است، نه مرگ، نه تب، اما همۀ اينها با هم. کافي است زبانم را تکان بدهم تا دنيا سياه بشود و نسبت به همۀ موجودات احساس نفرت کنم. چه سخت است، چه سخت است انسان بودن

کالیگولا

+ دیگه رو صفحه‌ی شطرنج تنها نیستین، یه سرباز بهتون ملحق شده. - تو هیچوقت یه سرباز ساده نبودی.

تصویر پروفایل ElyarElyar@elyarجمله

مدام راه می‌روم و راه می‌روم و می‌خواهم و مسئله را برای خودم روشن کنم. شش ساعت تمام است که می‌خواهم سر دربیاورم اما عاجزم از جمع‌وجور مردن افکارم شاید دلیلش این است که مدام راه می‌روم و راه می‌روم... ماجرا از این قرار است.

نازنین

این کتاب رو خیلی سال پیش خوندم، برای نوجوون هایی که سردرگم باشن شاید بد نباشه. ولی اگر دنبال توسعه فردی و شخصیتی هستین پیشنهادش نمیکنم، هیچ توصیه عملی و کاربردی ای نداره، به جاش از نشر ثروتمندان خودساخته و از دوره های آقای محمدمهدی ربانی میتونید استفاده کنید که بسیار کاربردی و نقشه راه هستن، اما خب توصیه ها و جملات تلنگری بدی هم نداشت، فقط درقالب تجربه های شخصی و یک کتاب طولانی آورده شدن، کاملا کتاب زردی نیست از نظر من ولی کاملا خوب هم نیست.

روایتگر یک عشق بیمارگونه و ادم سمی. دختری که پر از امید و زندگیه.در تمام لحظات سختی که داره از سر میگذرونه هنوز هم امیدواره،هنوز تلاش میکنه،و هنوز زندگی میکنه.در تاریک ترین روز های زندگیش باز هم امید داشت.کتاب خیلی پر تعلیقی بود.یک لحظه امیدوارت میکرد،لحظه بعدی باعث میشد اشک بریزی.پایان عجیبی داشت.در کل کتاب جذابی بود.اگر روحیه خیلی حساسی دارین سمتش نرید.

کلکسیونر