خانه کتاب بی

جامعه خانه کتاب بی

همه جمله‌ها و نقدهای کاربران

تازه‌ترین جمله‌های ماندگار و نقدهایی که کتاب‌خون‌ها درباره کتاب‌ها نوشته‌اند.

+ دیگه رو صفحه‌ی شطرنج تنها نیستین، یه سرباز بهتون ملحق شده. - تو هیچوقت یه سرباز ساده نبودی.

تصویر پروفایل ElyarElyar@elyarجمله

مدام راه می‌روم و راه می‌روم و می‌خواهم و مسئله را برای خودم روشن کنم. شش ساعت تمام است که می‌خواهم سر دربیاورم اما عاجزم از جمع‌وجور مردن افکارم شاید دلیلش این است که مدام راه می‌روم و راه می‌روم... ماجرا از این قرار است.

نازنین

این کتاب رو خیلی سال پیش خوندم، برای نوجوون هایی که سردرگم باشن شاید بد نباشه. ولی اگر دنبال توسعه فردی و شخصیتی هستین پیشنهادش نمیکنم، هیچ توصیه عملی و کاربردی ای نداره، به جاش از نشر ثروتمندان خودساخته و از دوره های آقای محمدمهدی ربانی میتونید استفاده کنید که بسیار کاربردی و نقشه راه هستن، اما خب توصیه ها و جملات تلنگری بدی هم نداشت، فقط درقالب تجربه های شخصی و یک کتاب طولانی آورده شدن، کاملا کتاب زردی نیست از نظر من ولی کاملا خوب هم نیست.

روایتگر یک عشق بیمارگونه و ادم سمی. دختری که پر از امید و زندگیه.در تمام لحظات سختی که داره از سر میگذرونه هنوز هم امیدواره،هنوز تلاش میکنه،و هنوز زندگی میکنه.در تاریک ترین روز های زندگیش باز هم امید داشت.کتاب خیلی پر تعلیقی بود.یک لحظه امیدوارت میکرد،لحظه بعدی باعث میشد اشک بریزی.پایان عجیبی داشت.در کل کتاب جذابی بود.اگر روحیه خیلی حساسی دارین سمتش نرید.

کلکسیونر

"فکرش را بکنید وقتی دارید از روی پل رد می شوید، یک نفر خودش را در آب بیندازد. آن وقت از دو حال خارج نیست. یا شما برای نجاتش خود را در آب می اندازید و در فصل سرما به عواقب بسیار سختی دچار می شوید؛ یا او را به حال خودش می گذارید و می روید. ولی... شیرجه های نرفته گاهی کوفتگی های عجیبی به جا می گذارد!"

سقوط

این کتاب ترسیم گر زندگی مردمی است تهی دست که در روستایی ساحلی در جنوب ایران زندگی می کنند و چیزی جز دریا و نخل ندارند. این مردم بدون هیچ ثروت و سرگرمی روزهای خالی از لطف خودشان را می گذرانند و از کاه کوه می سازند. اگر می خواهید به میزان خرافاتی بودن مردم ایران پی ببرید، این کتاب عالیه.

ترس و لرز

داستان متوسطی است درباره یک پزشک که برای فراموش کردن شخصی تهران رو ترک می کند و به روستایی دور افتاده پا می گذارد. آدم رو یاد فیلم های ایرانی دهه 80 می اندازد. برای وقت گذروندن بد نیست ولی به نظرم آقای ساعدی کتاب های بهتری هم دارد. مثل آشغالدونی و کتاب ترس و لرز

تاتار خندان
تصویر پروفایل ElyarElyar@elyarجمله

جلو آینه به خودم میگفتم: «درذ تو آنقدر عمیق است که ته چشمت گیر کرده... و اگر گریه بکنی یا اشک‌از پشت چشمت درمی‌آید یا اصلا اشک درنمی‌آید!»

بوف کور
تصویر پروفایل ElyarElyar@elyarجمله

جلو آینه به خودم میگفتم: «درذ تو آنقدر عمیق است که ته چشمت گیر کرده... و اگر گریه بکنی یا اشک‌از پشت چشمت درمی‌آید یا اصلا اشک درنمی‌آید!»

بوف کور
تصویر پروفایل ElyarElyar@elyarجمله

آیا برای هر کسی اتفاق نیفتاده که ناگهان و بدون دلیل به فکر فرو برود و به قدری در فکر غوطه‌ور بشود که از زمان و مکان خودش بی‌خبر بشود و نداند که فکر چه چیز را میکند؟ آن‌وقت بعد باید کوشش بکند برای اینکه به وضعیت و دنیای ظاهری خودش دوباره آگاه و آشنا بشود ـ این صدای مرگ است.

بوف کور

شاید ما هرگز نتوانیم عمقِ دنیایِ سردِ یون‌جی را درک کنیم؛ چرا که جامعه همواره در برابرِ آن‌چه فراتر یا فروتر از نرم‌هایِ رایجِ عاطفی‌ست، دیواری از طردشدگی می‌کشد. کتابِ “بادام”، ضجهٔ خاموشِ کسی است که به جرمِ متفاوت بودن، از ضیافتِ همدلیِ انسان‌ها محروم مانده است.

بادام

کتاب دلهره آور و تلخیه درباره گذر عمر. نویسنده قصد داره بگه همین امروز و فردایی که داریم می گذرونیم عمر ماست و تا چشم بهم بزنیم، تمام می شه. در نتیجه اگر قصدی برای انجام کاری دارید بهتره دست بجنبانید. کتاب زیبایی بود.

در مواجهه با کتاب باید بگویم‌ با متنی روبرو شدم که تلاش می‌کند میان جنایت و اخلاق، پلی بسازد. کتاب برای من بد نبود؛ اما در عین حال، در برخی نقاط دچار تکرار می‌شد. نقطه قوت اثر، در پرداختن به این پرسش اخلاقی است که: «آیا هر کسی که قانونا محکوم است، لزوما از نظر اخلاقی مقصر است؟» نویسنده ما را به چالش می‌کشد تا ببینیم چگونه محیط و پیش‌داوری‌ها، تعریف ما از درست و نادرست را تغییر می‌دهند. از نظر من، این کتاب بیشتر یک مطالعه بر روی ترس‌های انسانی است. نه آنقدر بلندپروازانه بود که من را مبهوت کند، و نه آنقدر سطحی که رهایش کنم.

تصویر پروفایل ElyarElyar@elyarجمله

نه، من احتیاجی بدیدن این‌همه دنیاهای قی‌آور و این‌همه قیافه‌های نکبت‌بار نداشتم ـ مگر خدا آنقدر ندیده بدیده بود که دنیاهای خودش را به چشم من بکشد؟

بوف کور

داستان سه نسل یک خانواده که داستان قهرمانی پدربزرگ بر دو سل دیگر سایه انداخته است. قلم نویسنده جذاب و روان بود. خود داستان خیلی پایان دلچسبی نداشت ولی در مجموع خواندنی بود.

مارش رادتسکی
تصویر پروفایل ElyarElyar@elyarجمله

تاریکی، این ماده غلیظ سیال که در همه‌جا و در همه‌چیز تراوش میکند، من به آن عادت کرده بودم ـ در تاریکی بود که افکارم گم‌شده‌ام، ترس‌های فراموش‌شده، افکار مهیب باورنکردنی که نمی‌دانستم در کدام گوشه مغزم دنهانغشده بود همه از سر نو جان می‌گرفت، راه می‌افتاد و به من دهن‌کجی میکرد ـ کنج اطاق، پشت پرده، کنار در پر ازین افکار و هیکل‌های بی‌شکل و تهدید کننده بود.

بوف کور

اغلب بهترین قسمت های زندگی اوقاتی بوده‌اند که نشسته ای و درباره زندگی فکر کرده‌ای، مثلا میفهمی که همه چیز بی معناست، بعد به این نتیجه میرسی که خیلی هم نمی‌تواند بی‌معنا باشد، چون تو میدانی که بی‌معناست و همین آگاهی تو از بی‌معنا بودن آن تقریبا معنایی به آن می‌دهد.

عامه پسند

خیلی خیلی خوب بود واقع از مورد علاقه هامه حس مرگ، پوچی، پوچی، پوچی، یهویی با امید های عجیب غریبی مواجه میشید. و درضمن عینا می‌بینید که افراد پوچ گرا لزوما بی احساس نیستند برخلاف تصور عموم، من جمله تصوری که خودم داشتم. ترکیبی از پوچی، امید، واقع بینی، قلقلکتون میده و کاملا ارزش خوندن داره.

عامه پسند
تصویر پروفایل ElyarElyar@elyarجمله

حس میکردم که نه زنده زنده هستن و نه مرده مرده، فقط یک مرده متحرک بودم که نه رابطه با دنیای زنده‌ها داشتن و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده میکردم

بوف کور