" تقریبا اجازه داد من بیوفتم " میدانم که آملیا هم ترسیده بوو؛ اما تقریبا اجازه داد من بیفتم !! این چیزی نیست که من فراموش کنم یا ببخشم :)
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
در حالی که نشسته بود آنجا و از موضع اخلاقیاش در برابر اقتصاددان ها دفاع میکرد دوباره تردیدهایی که از مدتها پیش مثل کرم توی احساسش میلولیدند بیدار شدند. این مردم عادی خوب و شریفی که در طلبشان بود، واقعا مطلوب بودند؟ فکر ساختن این بهشت زمینی حالا چه دست یافتنی باشد چه نباشد چیزی شیطانی نبود؟ عصری چنین آراسته به صفات عالیه را اصلا میشد تحمل کرد؟ بیشتر چیزی دیوانهکننده نبود؟ نکند آن طرح اقتصادی بر پایه سود شخصی کنترلشده نه فقط حالت ایدئال قابل تحققتر بلکه حتی قابل تحملتر بود؟ اتوپیای او مفهوم بیچفت و بستی نبود که تحققش به یک اندازه نامطلوب و ناممکن بود؟ وقتی روی سخنش با بشر بود درست شبیه کسی نبود که به معشوقهاش میگفت: همه ستارههای آسمون رو به پات میریزم! وعده قابل ستایشی بود ولی وای از روزی که عاشق به وعدهاش وفا میکرد.
همه مردم قدرت خداوند را دارند اما هیچکس از آن استفاده نمیکند.
همه مردم قدرت خداوند را دارند اما هیچکس از آن استفاده نمیکند.
ولی چیز چندانی از آن روزها نگفتم. آدمی فقط میتواند چیزی را وصف کند که تاب به خاطر سپردنش را دارد. نمیتوانی ضربات چکشی را توصیف کنی که مغزت را متلاشی میکند.
- به من طلسمی بده تا زیبا شوم - تنها طلسم لازم چشمان یک عاشق است؛ درچنان چشمهایی شما به حدکافی زیبا هستید
او بی ان که به من نگاهی بیندازد مرا وادار ساخته بود دوستش بدارم
آدمها به کارهای کثیف و شرمآور هم عادت میکنند…
… هرکس خود را به امیدی فریفته بود
هر کاری رو که دلت نمیخواد انجام نده، یا اجازه نده که هر کسی بهت بگه باید چیکار کنی، خودت تصمیم بگیر هر چی باشه زندگی خودته.
«بازی ادامه داره تا وقتی که واقعا تموم بشه، حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده..»
نمیخواستم به قوانین ظالمانهی آنها تن بدهم.
اما نتوانست درک کند، نفهمید. اگر زمانی حتی یک سر سوزن درکم میکرد، آنوقت ارجوقربم در نظرش دهبرابر میشد.
ما نفرین شدهایم، کلا رد زندگی آدمها نفرینشده است! بهخصوص زندگی من! حالا فهمیدمام که اشتباهم کجا بوده! بله، یک جای کار میلنگید. همه چیز واضح بود، نقشه من مثل روز روشن بود. خشنم، مغرورم و هیچ نیازی به تسلی خاطر احدی ندارم و در سکوت رنج میکشم.
البته همهی اینها تا وقتی خوب آمد که در ذهنم حرفشان را میزنم و اگر همینها را بلند بگویم، احمقانهترین حرف ممکن میشود. دلیل سکوتهای پُرنخوت ما همین بود و برای همین در سکوت گذران میکردیم.
ببینید آقایان، افکاری هستند که... یعنی میدانید، اگر افکارتان را به زبان بیاورید، با کلمات بیانش کنید، آنوقت بسیار احمقانه بهنظر میرسد.؛ آدم حتی شرمنده میشود، اما چرا؟ دلیل خاصی ندارد، چون همهمان آدمهای مزخرفی هستیم و تحمل حقیقت را نداریم. یا شاید هم دلیل دیگری دارد که من نمیدانم.
آخ، زن عاشق معایب و حتی بدحنسیهای مرد محبوبش را توجیه میکند، طوری که خود مرد هم تابهحال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدهیهایش بیاورد.
(بهخصوص تاکید دارم که کارم بیرحمانه بود) در دو کلمه برایش خلاصه کردن که بزرگواریِ جوانی خیلی جذاب و دلفریب است، اما به یک جو نمیارزد. حالا چرا نمیارزد؟ چون ارزان بهدست آمده، برای بهدست آوردنش تجربهای کسب نشده. اینطور بگویم که مظاهر اولیه زندگی است. بگذار سختی بکشی، آنوقت بزرگواریات را میبینم!
همیشه مغرور بودهام و همیشه یا تمام یک چیز را میخواستم یا هیچ! دقیقاً به همین دلیل است که در مورد سعادت هم به نصفهنیمهاش راضی نبودم، کل سعادت را میخواستم، تمامش را.
با چشمِ دل میشه خوب دید. چیزِ اصلی با چشمها دیده نمیشه
