خانه کتاب بی

گفتگو با موسولینی

ناشر: نشر کتاب پارسه
۱۰۳ بازدید

معرفی کتاب گفتگو با موسولینی

«گفتگو با موسولینی» اثری است از لودویگ فون میزس که در مرز میان تحلیل سیاسی، تاریخ و نقد ایدئولوژی قرار می‌گیرد. در این کتاب، میزس با نگاهی تیزبین به سراغ فاشیسم، اقتدارگرایی و منطق قدرت می‌رود و می‌کوشد نشان دهد چگونه بحران‌های اقتصادی و اجتماعی می‌توانند زمینه‌ساز رشد دولت‌های تمامیت‌خواه شوند. فضای کتاب بیشتر از آن‌که روایی و داستانی باشد، گفت‌وگومحور و تحلیلی است؛ با این حال لحن آن زنده و درگیرکننده است و خواننده را به دل یکی از پرتلاطم‌ترین فصل‌های تاریخ سیاسی قرن بیستم می‌برد. مواجهه با اندیشه‌های موسولینی و نقد اقتصادی-سیاسی میزس، کتاب را به متنی جدی برای فهم نسبت آزادی، دولت، اقتصاد و ایدئولوژی تبدیل می‌کند. این کتاب برای کسانی مناسب است که به تاریخ اندیشه سیاسی، فاشیسم، آزادی‌خواهی و نقد قدرت علاقه دارند. اگر به دنبال متنی کوتاه‌تر اما فشرده و تأمل‌برانگیز درباره ریشه‌های استبداد مدرن هستید، «گفتگو با موسولینی» می‌تواند خواندنی و بحث‌برانگیز باشد.

مشخصات این نسخه

صفحات
240
زبان
fa
نوع جلد
شومیز
قطع
-
ISBN
-
تاریخ چاپ
۱۴۰۳
محل دسترسی
فروشگاه
وضعیت فروش
ناموجود برای خرید

درباره لودویگ فون میزس

تصویر لودویگ فون میزس

لودویگ فون میزس

مشاهده همه کتاب‌های نویسنده

جمله‌های ماندگار

نقل‌قول‌های گفتگو با موسولینی

افزودن جمله
مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۲۰ شهریور ۱۴۰۵

«از او می‌پرسم: «و گرسنگی؟ آیا گرسنگی هم شما را تربیت کرد؟» وقتی این سؤال را از او می‌پرسیدم، نگاهم می‌کرد و چشمان تیره‌اش در فضای سایه‌روشن با سیاهی ملایمشان می‌درخشید. با آن حالت خاص خود، چانه‌اش را بالا آورد و انگار احساسات گرانباری را از دوران جوانی‌اش به یاد می‌آورد. سپس با صدایی بم و وقفه‌هایی کوتاه گفت: «مربی خوبی است؛ گرسنگی. مانند زندان و دشمنان که آن‌ها هم مربیان خوبی‌اند. مادرم آموزگار بود و پنجاه لیره حقوق می‌گرفت. پدرم درآمد متفاوتی داشت؛ هر قدر که کار آهنگری برایش می‌آورد. ما با هم دو اتاق داشتیم. کم‌وبیش هیچ‌گاه خبری از گوشت نبود. بحث‌ها، مبارزات و امیدهای پرشوری وجود داشت. پدرم به دلیل فعالیت‌های سوسیالیستی به زندان افتاد. روزی که مُرد، هزاران نفر از رفقای حزبی تابوتش را همراهی می‌کردند. همۀ این‌ها انگیزۀ نیرومندی به من می‌داد. اگر پدر دیگری به‌عنوان الگو بالای سرم بود، چیز دیگری می‌شدم. بنابراین می‌توانستم شخصیتم را در خانه بسازم.»

یکی از خطاهای رایج در فهم زندگی انسان‌ها، تفسیر گذشته بر اساس نتیجه‌ی نهایی است. وقتی می‌دانیم فردی در آینده به جایگاه مهمی رسیده، اتفاقات دوران کودکی و جوانی او ناگهان معنای تازه‌ای پیدا می‌کنند و هر حادثه به‌عنوان بخشی از مسیر رسیدن به آن نقطه خوانده می‌شود. این همان چیزی است که در تحلیل زندگی‌نامه‌ای می‌تواند گذشته را بیش از اندازه منسجم و هدفمند نشان دهد. در تاریخ نیز همین خطا بارها تکرار شده است. ما معمولا وقایع منتهی به یک انقلاب، جنگ یا ظهور یک رهبر را طوری روایت می‌کنیم که گویی نتیجه از ابتدا قابل پیش‌بینی بوده است. در حالی که انسان‌های حاضر در آن زمان آینده را نمی‌دانستند و بسیاری از مسیرهای دیگری که امکان وقوع داشتند، بعدها از حافظه‌ی تاریخی حذف می‌شوند. این مسئله با مفهوم «اثر هاله‌ای» هم ارتباط پیدا می‌کند؛ موفقیت بعدی می‌تواند حتی قضاوت ما درباره‌ی ویژگی‌های پیشین یک فرد را تغییر دهد. همان رفتاری که در یک فرد شکست‌خورده نشانه‌ی لجاجت تلقی می‌شود، ممکن است در فرد موفق «پشتکار» نام بگیرد. بنابراین بخشی از آنچه شخصیت می‌نامیم، نه فقط محصول گذشته، بلکه نتیجه‌ی نگاهی است که از جایگاه امروز به گذشته می‌اندازیم. این موضوع در اخلاق فردی هم اهمیت دارد. انسان حق دارد از گذشته‌ی خودش معنا استخراج کند، اما نباید این معنا را با حقیقت تاریخی یکی بداند.

دیدن همه‌ی جمله‌ها

به این کتاب امتیاز بده

ثبت نظر درباره این کتاب

نظر کاربران درباره کتاب گفتگو با موسولینی

مبین محمدی

۱۴۰۵/۶/۲۰

این کتاب فرصتی برای فکر کردن به رابطه‌ی میان شخصیت سیاسی و قدرت است. بعضی رهبران پیش از آنکه قدرت را در نهادها تثبیت کنند، در ذهن مردم برای خودشان جایگاهی می‌سازند که بعدا همان تصویر به سرمایه‌ی سیاسی تبدیل می‌شود. سیاست در اینجا ساختن شخصیتی است که بتواند خودش را به عنوان تجسم اراده‌ی جمعی عرضه کند. کاریزما دقیقا از همین نقطه برایم مسئله می‌شود. جذابیت شخصی یک رهبر هیچ ارتباط ضروری با کیفیت تصمیم‌های سیاسی او ندارد، اما در سیاست توده‌ای این دو به‌سادگی با یکدیگر اشتباه گرفته می‌شوند. سخنوری، اعتمادبه‌نفس و قدرت حضور می‌توانند احساس اقتدار ایجاد کنند، بدون اینکه هیچ تضمینی درباره‌ی عقلانیت یا اخلاقی بودن اعمال صاحب آن اقتدار وجود داشته باشد. موسولینی نمونه‌ی مهمی از تبدیل سیاست به نمایش است. یونیفرم، مراسم، معماری، زبان خطابه و حتی نحوه‌ی حضور رهبر در برابر دوربین، بخشی از تولید قدرت می‌شوند. وقتی سیاست به چنین سطحی از نمایش می‌رسد، شهروند فقط با یک تصویر روبه‌روست و تصویر می‌تواند بسیار سریع‌تر از استدلال بر احساسات اثر بگذارد. این مسئله در دنیای امروز برایم حتی ملموس‌تر شده است. رسانه‌های جدید فاصله‌ی میان سیاستمدار و مخاطب را تقریبا از میان برده‌اند و شخصیت سیاسی می‌تواند مستقیما برای میلیون‌ها نفر تصویری از خودش بسازد. تفاوت تکنولوژی عوض شده، اما اصل ماجرا قدیمی است: هرچه سیاست بیشتر حول شخصیت فرد سازمان پیدا کند، نهادها بیشتر در معرض تبدیل شدن به حاشیه‌ی آن شخصیت قرار می‌گیرند. یکی از خطرناک‌ترین لحظات برای یک جامعه زمانی است که موفقیت سیاسی با درستی اخلاقی اشتباه گرفته شود. رهبر ممکن است انتخاباتی را ببرد، مخالفانش را کنار بزند، اقتصاد را برای مدتی سامان دهد یا احساس غرور ملی ایجاد کند و همین دستاوردها به‌تدریج به عنوان مدرکی برای حقانیت او مورد استفاده قرار گیرند. کارآمدی یک حکومت و مشروعیت اخلاقی آن دو معیار متفاوت‌اند و تاریخ بارها نشان داده که می‌توان یکی را داشت و دیگری را از دست داد. از طرف دیگر، اقتدارگرایی معمولا با یک تصمیم ناگهانی وارد زندگی اجتماعی نمی‌شود. نکته‌ی دیگر، مسئله‌ی زبان سیاسی است. واژه‌هایی مانند «نظم»، «وحدت»، «امنیت» و «اقتدار» در خودشان نه خوب‌اند و نه بد؛ مسئله زمانی آغاز می‌شود که این مفاهیم به ابزار حذف اختلاف تبدیل شوند. جامعه‌ی سالم بدون تعارض وجود ندارد. اگر اختلاف نظر نشانه‌ی ضعف تلقی شود، سیاست از عرصه‌ی رقابت دیدگاه‌ها به عرصه‌ی اطاعت منتقل می‌شود. فاشیسم را هم نمی‌توان فقط با خشونت خیابانی یا سرکوب مخالفان تعریف کرد. یکی از وجوه مهم آن تلاش برای تبدیل سیاست به تجربه‌ای همه‌جانبه است؛ جایی که دولت، ملت، رهبر، فرهنگ، آموزش و حتی تصور انسان از خودش در یک روایت واحد قرار می‌گیرند. همین جامعیت است که آن را از یک حکومت صرفا مستبد متمایز می‌کند و توضیح می‌دهد چرا فاشیسم به جای رضایت منفعلانه، مشارکت عاطفی و سیاسی مردم را نیز طلب می‌کرد. با این همه، شخصی کردن بیش از حد تاریخ فاشیسم هم می‌تواند گمراه‌کننده باشد. موسولینی اهمیت دارد، اما ظهور فاشیسم را نمی‌توان به ویژگی‌های شخصیتی او تقلیل داد. بحران دولت لیبرال، پیامدهای جنگ جهانی اول، ترس از انقلاب اجتماعی، نارضایتی‌های اقتصادی، ملی‌گرایی و ضعف نهادهای دموکراتیک، محیطی ایجاد کردند که در آن یک سیاستمدار توانست از بحران موجود برای بازتعریف قدرت استفاده کند. ارزش تاریخی چنین گفتگوهایی دقیقا در همین تضاد میان گفتار و واقعیت است. یک رهبر می‌تواند خودش را مظهر نظم، نجات ملی یا اراده‌ی مردم معرفی کند، اما قضاوت تاریخی درباره‌ی او باید از سطح خودتوصیفی فراتر برود و عملکرد واقعی حکومتش را بررسی کند. هیچ سیاستمداری نباید تنها راوی پرونده‌ی خودش باشد. مسئله‌ اصلی سازوکار قدرت است. جامعه زمانی آسیب‌پذیر می‌شود که به جای اعتماد به نهادها، بیش از اندازه به اشخاص اعتماد کند؛ زمانی که اقتدار با حقیقت اشتباه گرفته شود و موفقیت با حقانیت. تاریخ فاشیسم برای من از این جهت هنوز زنده است، چون وسوسه‌ی یافتن رهبری که قرار است همه‌ی پیچیدگی‌های جامعه را با اراده‌ی خودش حل کند، محدود به یک دوره‌ی تاریخی نیست.