«نماد و نشان یک کشتار جمعی ما را وحشتزده و هراسان میکند. در حالی که نماد و نشان یک کشتار جمعی دیگر باعت خنده ما میشود.»
این بخش یکی از ناراحتکنندهترین تناقضهای حافظهی تاریخی را نشان میدهد: ما همیشه به خود رنج واکنش نشان نمیدهیم؛ گاهی به روایتی واکنش نشان میدهیم که از آن رنج برایمان ساخته شده است. یک تصویر، یک نام یا یک نماد میتواند ما را به یاد قربانیان بیندازد و تکانمان دهد، در حالی که در مورد واقعهای دیگر همان نشانه برایمان بیاهمیت یا حتی خندهآور باشد. برای من، این مسئله بیشتر از خود گولاگ به سازوکار حافظهی جمعی مربوط میشود. انسانها در انتخاب اینکه چه تراژدیای را جدی بگیرند، همیشه بیطرف نیستند؛ نزدیکی سیاسی، فرهنگی و عاطفی میتواند حتی نوع واکنش اخلاقی ما را تغییر دهد. گاهی برای رنجی که با جهان ذهنیمان سازگار است، همدلی عمیقی داریم و نسبت به رنجی دیگر خیلی راحت از کنار آن میگذریم. به نظرم خطر از جایی شروع میشود که قربانی را پیش از آنکه انسان ببینیم، متعلق به یک طرف بدانیم. آنوقت ارزش جان آدمها هم ناخواسته تابعِ این میشود که چه کسی کشته شده، چه کسی روایتش را تعریف میکند و ما با کدام روایت احساس نزدیکی داریم. این بخش برایم یادآور این حافظهی تاریخی است؛ مسئلهی انصاف در به خاطر سپردن هم هست.
















