وقتى زندگی را براى اولين بار به شكل يك كل ميبينى و عشق واقعى نسبت به اين كليت پيدا ميكنى،ارامش درونى بنظر هدفى كوچک و حقير مى ايد.
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
خدا بخواهد که باد سرِ بازی داشته باشد ، حالا یا با موی او یا با دل من ، چه فرقی میکند:)؟
تو دلم گفتم کاش آدم بتواند دنیا را بالا بیاورد و این همه دروغ و ریا نبیند. دنیا به دست دروغگو ها و پشت همانداز ها و کقه باز ها اداره میشود ، مردهشورش را ببرد.
سانتیاگو: بهتره به چیزایی که ندارم فکر نکنم بجاش به چیزایی که دارم فکر میکنم؛ من یه عالمه امید دارم بهتره به امید فکر کنم.
«نگران نباش، تو هنوز کلِ زندگی را در پیش رو داری»،
کلیشهای در دنیای موسیقی هست که میگوید هنگام پیانونوازی هیچ نُتی اشتباهی نیست. اما زندگیِ نورا ترکیبی از تمام سروصداهای ناموزون بود؛ قطعهای که میتوانست به اشکال زیبایی نواخته شود، اما در بدترین مسیر پیش رفت.
لحظات خوش هم اگر بهاندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، میتوانند به درد تبدیل بشوند.
چیزهای اساسی را چشم نمیبیند، فقط با دل میشود خوب دید.
وقتی عاشق میشویم، هیچ توضیحی برای آنچه احساس میکنیم پیدا نمیکنیم.
خوبی مردن همینه، وقتی چیزی برای از دست دادن نداری، به هر خطری که دلت می خواهد تن میدی.
فکر کرد شاید نباید ماهیگیر میشدم. اما من برای همین کار به دنیا آمدهام.
شاهماهی من بالاخره باید یک جایی باشد.
احساسات همچون کودکانی درون ما هستند که با مقصود و پیامی خاص، ما را به سود خود فرا میخوانند. رنج، آن کودک آسیب دیده و گریان است که کمک و توجه ما را می طلبد.
حسی ناشناخته و درونی به او ندا میدهد که همهی رنج ها، تجربه ها، شکستها، پیروزیها و تاب آوریهای او در سراسر عمرش بی چیزی نبوده و نیست
ناستنکا(فکر میکنم هیچگاه از گفتن اسمت خسته نشم)!
عشق، عجب معجزهای است.
چه چیزی در یک نام هست؟ آنچه گل رز مینامیم، به هر نام دیگری هم همانقدر خوشبو خواهد بود.
وقتی چیزی رو واقعاً بخوای، تمام کائنات دستبهدست هم میدن تا بهش برسی.
وقتی به دنبال رویاهات هستی، ممکنه گاهی زخمی بشی، اما بالاخره به مقصد میرسی.
دو دوست مبهوت و سرگشته در نور زننده کافه به همدیگر خیره شدند آخرین باری که همدیگر را رودررو دیده بودند، نیمی از سن و سال کنونیشان را داشتند. وقتی پسر بودند از هم جدا شده بودند و حال؛ زندگی از یکی از آنها یک فراری ساخته بود و از دیگری؛ مردی محتضر. هر دو در این فکر بودند که آیا ورقشان بد آمده بود یا بد بازی کرده بودند.
