آدمی گمان میکند بر زندگی خودش مسلط است، اما گاهی یک میل کافیست تا همهچیز را از اختیارش بیرون بکشد.
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
انسان میتواند با دیگران بجنگد، اما از خودش گریختن دشوارتر از هر جنگی است
وجود بر ماهیت، مقدماست
قلمى که مثلاً «جورج الیوت» با آن «آسیاب کنار فلوس» را نوشته جز یک قلم معمولى چیزى نیست؛ اگر کسى الیوت را دوست دارد، بهتر است کتابش را بخرد و بخواند.
هرچه بیشتر مردها را میشناسم بیشتر میفهمم که آنها فقط پسرهای کوچک بالغی هستند که برای اردنگی خوردن سنشان بالاست!
مسئلهی ترسناک زندگی این است که در حین انجام داد هر کاری که هستم، کارهای لازمی که نیمهتمام ماندهاند و باید انجام شوند، سخت فکرم را مشغول میکنند.
میدانستم که دلم نمیخواهد به جلو گام بردارم، دوست داشتم بازگردم، نمیدانستم به کجا، اما میخواستم باز گردم.
آدم میبیند اسبی که میخواسته رویش هزار مارک شرط ببندد، چگونه از خط پایان مسابقه میگذرد. آدم حتی برگهی شرط بندی پر نشده در دستش است، پرگهی سفیدی که اگر رویش شرط بسته میشد میتوانست ثروت هنگفتی را با خود به ارمغان بیاورد، اما شرط بسته نشده است و برگه بیارزش است، و نگهداری از آن به عنوان یادبود و خاطره بیهوده است.
آنچه را که درک میکردم و میشناختم هرگز برایم به اندازهی آنچه که میدانستم و نمیشناختم، جذاب نبود.
من با استعداد بودم،یعنی هستم.بعضی وقت ها ب دست هام نگاه می کنم و فکر می کنم ک می توانستم پیانیست بزرگی بشوم.یا یک چیز دیگر.ولی دست هام چکار کرده اند؟یک جایم را خارانده اند،چک نوشته اند،بند کفش بسته اند،سیفون کشیده اندو... ."دست هایم را حرام کرده ام.همین طور ذهنم را"
تنها چیزی را میخواستم که تمام عمر از من دریغ کرده بودند. داشتن یک زندگی معمولی
«کلمات، اگر از دل برآیند، به دل مینشینند.»
من آن قهرمان ملی که زیردستان کیم قولش را داده بودند نشدم. راستش به چیزی کمتر از انسان نزول کردم. من یک هیولای بی ارزش و حقیر شدم.
پسر بد مر او را یکی هوشمند گرانمایه طهمورث دیو بند بیامد به تخت پدر بر نشست به شاهی کمر بر میان بر ببست
ریشهکن کردن بدیهای قبل از کاشتن بذر خوبی، کاری کند و نومیدکننده است.
عجب کار سختی است نوشتن حرفهایی که دلم میخواهد شفاها بیان کنم.
هیچ لذتی در زندگی بالاتر از خوابیدن نیست.
آن عبارت را که بالای سردر اتاق غذاخوریمان تذهیب شده بود، به یاد میآوری؟ عبارت این بود: « خدا رزاق است. » ما آن را پاک کردیم و رویش خرگوش کشیدیم. آموزش این باور به کودکی طبیعی که خانوادهای مناسب و سقفی بالای سرش دارد خیلی خوب و طبیعی است ولی برای کسی که تنها و آخرین پناهش هنگام ناراحتی، نیمکت پارک است، آموزشی محکمتر لازم است. « خدای مهربان دو دست و یک مغز و دنیایی بزرگ به ما اعطا کرده است. اگر از آنها خوب استفاده کنید، به همهچیز میرسید، در غیر این صورت به چیزی نمیرسید. » این شعار مشروط ماست.
مرد افسانهباف، که تا آن لحظه مهار خویشتن را سخت در چنگ میفشرد و استادانه بر هر موقعیتی چیرگی داشت، رفتهرفته به یک انسان بدل میشد، به موجودی شکننده. نقطه ضعف او اینک خود را نشان میداد. او با زنی آشنا شده بود. به او عشق میورزید. جرئت نمیکرد حقیقت را به او بگوید، ترجیح میداد بمیرد تا اینکه ناامیدش کند. نیز ترجیح میداد بمیرد تا اینکه به دروغ گفتن به او ادامه دهد. کورین با شور و شوق به او مینگریست و دستش را میگرفت. اشک بر گونههایشان جاری میشد. در سکوت از پلهها بالا میرفتند، پا به اتاق خواب میگذاشتند، برهنه و گریان عشقبازی میکردند و اشکهای در هم آمیختهشان طعم رهایی داشت. ژان کلود حالا دیگر میتوانست بمیرد، دیگر مهم نبود، دیگر هیچ چیز مهم نبود،او بخشیده شده بود، او نجات یافته بود.
قیصر پیرمردی بود، پیرترین قیصر جهان. مرگ در اطرافش پرسه میزد، میچرخید و درو میکرد و درو میکرد. از تمام کشتزار فقط قیصر چون ساقهی سیمین از یادرفتهای هنوز آنجا ایستاده بود و انتظار میکشید.
