التماس شُکوه زندگی را فرو میریزد. تمنّا، بودن را بیرنگ میکند و آنچه از هر استغاثه به جای میماند؛ ندامت است.
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
هلیا! برای دوستداشتنِ هر نَفَسِ زندگی، دوستداشتنِ هر دَمِ مرگ را بیاموز و برای ساختن هر چیزِ نو، خرابکردن هر چیزِ کهنه را و برای عاشقِ عشق بودن، عاشقِ مرگبودن را.
هیچ پیامی آخرین پیام نیست و هیچ عابری آخرین عابر. کسی ماندهاست که خواهدآمد. باورکن! کسی که امکان آمدن را زنده نگه میدارد.
ایمان از آسمان به زمین نقل مکان کرده است، از زندگی پس از مرگ به زندگی در این جهان، جایی که انسان، و نه خدا، پرستیده می شود.
برو شبانه. شاید فردا روز بهتری باشد.
ما دخترهای ناقصالخلقهای هستیم شبانه. از زندگی مادرهایمان درآمدهایم و به زندگی دخترهایمان نرسیدهایم. قلبمان مال گذشته است و مغزمان مال آینده و هر کدام آنقدر ما را از دو طرف میکشند تا دو تکه میشویم.
تقریبا همه معتقد بودند خیر بر شر غلبه خواهد کرد و جنگ به زودی پایان خواهد یافت. این ایمان به همه کمک می کرد که خودشان را نگه دارند و از زیر بار خرد کننده ی تحقیرها، اضطراب ها، بیماری ها بیماری ها، و گرسنگی جان به در برند.
اصلا لازمش نداشتم. لعنتش میکردم که آمده بود و کاری کرده بود که دیگر نمیتوانستم بدون او زندگی کنم. یکبار او را لعنت میکردم و صدبار خودم را. هم بودن ارسلان برایم سخت بود، هم نبودنش.
جهان آن ها (بزرگسالان) مثل جهان ما بچه ها، جهانی دو قطبی بود که در آن مبارزه ی ازلی-ابدی میان خیر و شر در جریان بود. این مبارزه ای بود که در آن تکلیف زندگی ما روشن می شد، مبارزه ای که در جایی بسیار دور جریان داشت و ما هیچ قدرتی برای تاثیر گذاشتن بر سرنوشت این مبارزه نداشتیم.
تریاک بودی، داشتم ترکت میکردم.
همیشه ترسیدهام از اینکه هر کس را دوست نداشته باشم باد بیاید و او را با خود ببرد. انگار دوست داشتن سنگ میشود به پای آدمها و سنگینشان میکند و نمیگذارد از روی زمین تکان بخورند.
همیشه ترسیدهام از اینکه هر کس را دوست نداشته باشم باد بیاید و او را با خود ببرد. انگار دوست داشتن سنگ میشود به پای آدمها و سنگینشان میکند و نمیگذارد از روی زمین تکان بخورند.
نوشتن چه قدرت رهایی بخشی به آدم می دهد. نوشتن به آدم این قدرت را می دهد که وارد زمان هایی شوی که در زندگی واقعی دور از دسترس هستند، حتی ورود به ممنونع ترین مکان ها. فراتر از این، نوشتن این قدرت را به آدم می دهد که هر کسی را به مهمانی خودت دعوت کنی .
گفت عشق قدرت ابرقهرمانی ما آدم هاست که همه هم دارند، اما همیشه نمیشه این قدرت رو کنترل کرد، مخصوصا وقتی آدم بزرگتر میشه. بعضی وقتها ممکنه دیوونگی به نظر بیاد و نباید از اینکه این قدرتم خرج کسی شده که توقعش رو نداشتم، بترسم.
گفت:"اگر بخواهیم در انتظار صلح بمانیم؛ پیر خواهیم شد."
حق با اوست. با این کارم به خودم سخت میگیرم. خودم را عقب نگه میدارم. سال ها از زندگیام را صرف احتیاط برای زنده ماندن کردم تا بلکه زندگی طولانی تری داشته باشم و ببینید این روش من را به کجا رسانده است. در خط پایان هستم و هرگز لذت مسابقه دادن را تجربه نکردم.
امروز، پوشیدن این پیراهن به معنی نزدیک نگه داشتن لیدیا به خودم است.
"چه مضحک است که میبینی در میان آن همه بدبختی، چگونه سالهای سال خوشبخت بودهای و در واقع، باز هم نفهمیدهای که آیا عشق بوده است یا نه؟"
«صراحت چیزی ابرانسانی است.» خودش خواهان و طرفدار سادگی است و در عین حال از آن بیزار: همیشه آرزو داشته از قیدش رها شود. از آرامش با همان عزم راسخی دفاع می کند که از آشوب و ناآرامی. دلیلش را هم نمی داند. تصمیمی می گرفت: اما همیشه برعکس آن تصمیم را هم می گرفت. با این حال همیشه خودش بود. درست در چارچوب مشخص دیدگاه های خودش.
همان موقع دوربین را درآوردم و نوردهی را تنظیم کردم و چشم از منظره یاب برداشتم. مادرم، که متوجه شده بود از او فاصله گرفته ام، برگشت و دید که دارم با دوربین ور میروم. بلافاصله رو به من ژستی کلیشه ای گرفت؛ پاها را جفت کرده سیخ ایستاد و دستها را قلاب کرد. پرسید حالتم خوب است یا آن طرف تر نزدیک درخت بایستم. راستش می خواستم عکس متفاوت تری بگیرم، دوست داشتم از صورتش در حالت عادی، وقتی توی فکر رفته، عکاسی کنم. با این حال، گفتم خوب به نظر میرسی و عکسم را گرفتم.
