بهترین و قشنگ ترین کتاب جنایی که خوندم
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
زمانی خوندمش که نیاز داشتم یکی بهم بگه بیخیال زندگی همینه که هست، چیزی دست تو نیست، سخت نگیر اما نه اونطوری که ادما بهت میگن و این حس و میدن که احساساتت بی ارزشه انگار شخصیت ها و موقعیت هارو برات شفاف میکنه و تو خودت تصمیم میگیری که خیلی چیزا رو رها کنی
تیکهای از من است که در من زندگی نمیکند
نیستی ندیدن نیست، چیز پُرتری است و همزمان خالیتر.
آیا به راستی باید مرد؟ و ندای درونش جواب داد:« بله،حقیقت است و باید مرد.» می پرسید:« ولی اخر این همه رنج برای چیست؟» و ندای درون جواب می داد:«دلیلی نیست؛برای هیچ.»
در این دنیا نه خوشبختی هست، نه بدبختی. فقط قیاس یک حالت با حالتی دیگر است. تنها کسی که حد اعلای بدبختی را شناخته باشد میتواند حد اعلای خوشبختی را درک کند. میبایست انسان خواسته باشد بمیرد تا بداند زنده بودن چقدر خوب است.
- شما خیلی شادابید همیشه جوان و شادابید. چه حرف ها! خبر از دل آدم که ندارند، نمی دانند هر آدمی سنگی است که پدرش پرتاب کرده است. پوسته ظاهری چه اهمیت دارد؟ درونم ویرانه است، خانه ای پر از درخت که سقف اتاق هاش ریخته است، تنها یک دیوار مانده، با دری که باد در آن زوزه میکشد. یا نه، چناری است که پیرمردی در آن کفش نیمدار دیگران را تعمیر میکند، گیرم شاخ و برگی هم داشته باشد.
دخترهایش با آن موهای مشکی و چشم های نافذشان گاهی شبیه جادوگرهای جوان میشدند. راحت میشد فهمید که چرا زن ها از مردها و نیروی جسمانی و شهوت و قدرت اجتماعی شان میترسیدند، اما زن ها، با آن حس ششم قویشان، خیلی تودارتر و آب زیرکاهتر بودند: آنها می توانستند چیزی را خیلی قبل تر از آنکه اتفاق بیفتد پیش بینی کنند، شب رویایش را ببینند و ذهن آدم را بخوانند. در زندگی زناشوییاش لحظه هایی بود که کم و بیش از آیلین ترسیده و به شهامت و غرایز نیرومندش غبطه خورده بود.
آن بالا چقدر ساکت بود اما چرا هیچ وقت به آدم آرامش نمیداد؟ هوا هنوز روشن نشده بود و فرلانگ نگاهی به رودخانه انداخت که آن پایین میدرخشید و نور چراغ های قسمت های روشن شهر را منعکس میکرد. خیلی از چیزها، وقتی چندان نزدیک نبودند، به نوعی زیباتر به نظر می آمدند فرلانگ نمیتوانست بگوید کدام را ترجیح می دهد: منظره شهر یا انعکاسش در آب رودخانه.
جهان چیزی جز گذران تصویرهای گریز پا نیست.
آن موقع ها تابستان ها مثل همان قدیم بود و زمستان ها همیشه برف سنگینی میآمد و همهجا یخ میبست. اما این روزها حتی هوا هم رمق گذشته را ندارد و انگار فقط ریزش برگ درختان خبر از تغییر فصل میدهد.
دیگر خوب یا بد بودن چیزی برایم مهم نبود؛هرچیزی در هر صورتی بد بود.
دارم میمیرم و هر روز و هر لحظه پیش خدا خواهم بود. خدا را پیرمردی خرفت و عصبانی با موهای آشفته تصور می کردم که پتویی راه راه دور خودش پیچیده است. یادم می آمد انگار قبلا توی کتاب مقدس خوانده ام که پاهایی از جنس برنز دارد. پیش خودم فکر می کردم بهشت جای راحتی نیست و از تختخواب، آتش، خورشید کتاب و غذا خبری نیست؛ آنجا همه چیز در حال سکون است و برگ درختها با وزش باد تکان نمیخورد؛ موسی هم آنجاست و آن پاهای ترسناک برنزی. خطاب به خدا گفتم: «لطفاً من رو نبر به بهشت. بذار توی قبرم بمونم و آرامش داشته باشم.» اما می دانستم چنین چیزی را قبول نمیکند باید به خاطر همه گناهانی که مرتکب شده بودم مجازات میشدم، این بار گفتم: «خدایا لطفاً بذار زنده بمونم و توی همین دنیا تاوان کارهام رو بدم. بعدش هم وارد بهشت نشم و همون جا توی قبرم آروم بخوابم.»
گاهی ترسناک ترین آدم ها آن هایی هستند که فکر می کنی می توانی بهشان اعتماد کنی.
اما هرگز نتوانسته بود بهشت را فراتر از چیزی که به او یاد داده بودند، تصور کند
سر را به تندی تکان داد تا افکار بیمارگونه را از ذهن بزداید. آنها از کجا میآمدند؟ آیا پیامد حرفهایی بودند که نیچه در مورد مرگ میزد؟ نه، نیچه آن افکار را نه تنها به ذهن او وارد نکرده، بلکه حتی بسیاری از آنها را از ذهن او رانده بود. آن افکار را همیشه داشت. از مدتی پیش، به آنها توجه نشان میداد، ولی آگاهی نداشت که هرگاه آن افکار را کنار میزند، کجا میروند و جمع میشوند.
اخرین پاداش یک مرده، این است که دیگر نخواهد مرد.
اطلاع از اخرین مصیبت ،امید است
«حقیقت، مقصد نیست، کار مقدس، تلاش برای یافتن حقیقت است! از خودشناسی مقصد، کاری میشناسید؟ کارهای فلسفی من، به نوعی از ماسه ساخته شدهاند. مدام افکار خود را تغییر میدهم. با این حال، یکی از جملات پایدار خود را بر زبان میآورم: کسی باش که باید بشوی، انسان چگونه میتواند بدون در نظر گرفتن حقیقت، بفهمد کیست و چیست؟»
زندگی من تبديل به سفر شده، احساس مى كنم تنها خانه و مكان آشنايى كه هميشه بايد به آن برگردم، بيمارى است.
