هیچ چیز ازاردهندهتر و تحمل ناپذیرتر از این نیست که ادم به خاطر یک اتفاق نابود شود، اتفاقی که میتوانست نیفتد
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
عشق کلید زنده ماندن است، حتی بعد از مرگ.
اگر سعی میکنی که تواناییهایت را به آدمهایی که در سطح بالاتری هستند نشان دهی، فراموشش کن. چون در هر صورت آنها تو را از بالا نگاه میکنند. این را بدان که اگر بخواهی خودت را به مردم در سطح پایین نشان دهی، از این هم دست بردار، چون آنهه با حسرت نگاهت میکنند. جاه و مقام نمیتوانند تو را به جایی برساند. تنها یک قلب گشاده است که باعث میشود تو در میان هر گروهی جایی برای خودت باز کنی.
میدانی چه چیزی میتواند احساس رضایت را در ما فراهم آورد؟ - چه چیزی؟ - اینکه دیگران را در داشتههایت شریک کنی. تو با سهیم کردن دیگران در آنچه که خودت داری میتوانی احترام و محبت دیگران را به خودت جلب کنی.
حقیقت این است که اگر خانواده نباشد، هیچ بنیانی به عنوان تکیهگاه محکم برای مردم وجود نخواهد داشت. این مسأله زمانی برایم آشکار شد که مریض شدم. اگر شما از حمایت و عشق و مراقبت و توجه خانوادهات برخوردار نباشی، درواقع هیچ چیزی نداری. عشق بیشاز حد اهمیت دارد. همانگونه که شاعر بزرگ ما آدِن گفته:« یا به یکدیگر عشق بورزید، یا بمیرید.»
اگر همهی ما میتوانستیم برای دلسوزی به حال خودمان حد و حدودی را قائل شویم و لحظاتی اشک بریزیم و بعد ادامه روز را به کارهایمان رسیدگی کنیم، خیلی عالی میشد.
فرهنگ و سنت حاکم بر ما نمیتواند در مردم ایجاد احساس خوشبختی کند، فرهنگ ما درسهای غلطی به مردم میآموزد و باید آنقدر قوی باشی و جسارت داشته باشی که بگویی اگر این فرهنگ کارآیی ندارد، از آن حمایت نمیکنم. خودت یک فرهنگ را ایجاد کن.
لیبرالهای قرن هجدهم، لبریز از یک خوشبینی بیکران بودند؛ خیال میکردند انسانها عاقلند و به همین دلیل، عقیده درست، خواه و ناخواه به پیروزی میرسد. گمان میکردند، نور، تاریکی را کنار خواهد زد. و تلاشهای تاریک اندیشان برای اینکه مردم را در ناآگاهی نگاه دارند تا بتوانند آسانتر بر آنان حکومت کنند، یارای ایستادن در برابر پیشرفت را ندارد. در نتیجه، به خیال آنها، بشر به مدد روشنگری عقلانی، پیوسته به سوی تکاملی والاتر راه میپیماید. در نظر آنها، دموکراسی با آزادی اندیشه بیان و مطبوعات، تضمینی برای پیروزی دکترین فراهم میآورد. فقط بگذارید تودهها تصمیم بگیرند، چرا که آنها معقولترین گزینه را انتخاب خواهند کرد.
شانس نقش خیلی مهمی را در تمام بی عدالتی های دنیا بازی می کند، حتی خیلی بیشتر از آن چیزی که انتظارش را داری.
بی اطلاعی از ترس به معنی شجاع بودن شما نیست.
رندانه است طریقی که مرگ ما را از پا میاندازد، و جوری هم وانمود میکند که انگاری فقط در کارِ تُنُک کردن و هَرَسی ساده است. یک نسل هیچ وقت با یک ضربه از پا نمیافتد.
درد هم حیات خودش را دارد. بیماری برای بیشتر زنده ماندن، چه نبوغی که به خرج نمیدهد. میگویند «بگذار طبیعت کارش را بکند». اما «مرگ» هم عضوی از «طبیعت» است، همانقدر که «زندگی». بقا و نابودی، با توانی برابر، در درون ما به جنگاند.
نوشتن از خود یکجور دستِ پیش گرفتن در برابر مرگ است و هراسِ فراموشی و فنا؛ مومیایی کردن نفس است، تمنای پیشانداختنِ محاکمه است؛ شلاق تطهیر است بر خود و بر میدان دید یا خواستِ فراهم آمدن پیشاپیشِ طومار اعمالی است برای روز مبادا: چنانکه روسو در نخستین سطرهای اعترافاتش مینویسد در صور که بدمند، خواهم آمد این نوشته را به دست گرفته، آواز خواهم داد: این است آنچه کردم و اندیشیدم و بودم؛ گویی حتی انتظارِ واپسین اعتراف در بستر احتضار هم دیگر ممکن نیست.
ما نیمۀ گمشده نداریم. آلن هشدار میدهد:«بگذارید کمی هم حرفهای تاریک بزنم. باید بپذیریم که هیچکسی وجود ندارد که ما را تماموکمال درک کند و در تمام چیزهای بزرگ و کوچک با ما همسلیقه باشد. سرانجام نهایت چیزی که به آن میرسیم درصدی از سازگاری است. بیایید برگردیم سراغ افلاطون و یکبار برای همیشه خاماندیشی جذاب اما دیوانهوار و عشقکُش را نابود کنیم. ما هیچ نیمۀ گمشدهای نداریم.»
نوزاد انسان «ضعیفترین بچه میان تمام موجودات زندۀ زمین است» و نمی تواند بدون کمک بزرگسالان خیرخواه هیچ کاری کند. ما ضعیف به دنیا میآییم و مغزمان (که مغز درشتی است) پس از تولد رشد میکند، چون اگر در شکم مادر رشدش کامل میشد، بزرگتر از آن میشد که از دهانۀ رحم رد شود. اما تولد «زودهنگام» ما از قضا یکی از امتیازات امیدوارکنندۀ گونهمان است. به خاطر همین است که هرچه هوشمندتر شدهایم قابلیت همدلیمان نیز افزایش یافته تا بتوانیم از فرزندان وابسته و ضعیف خود مراقبت کنیم.
زندگی همینه که هست. اگه سخت بگیری اونم بهت سخت میگذرونه. این ماییم که بهش ارزش میدیم. با همهی کمبودهایی که این دنیا داره، زیبایی های خودش رو هم داره. نباید از زندگی زیاد انتظار داشته باشیم، نمیشه باهاش جنگید.
مشکل اینه که مردم به قدری تنهان که حتی وقتی این موجودات زهردار رو هم به اونها میفروشیم باز جذبشون میشن. عجیب اینکه این موجودات هم همون حس رو دارند و نیششون نمیزنند.
اگر تاریخ قابل محاسبه بود وزن مجموع دو هزار کابوس چقدر میشد فشار دو هزار برابر تمنای یاس آلود چقدر بود ؟
مسئله ی گناه و بی گناهی را مهم تر از مفید و مضر بودن قلمداد کردهام سرانجام اعتراف میکنم که اعتقاد به بشر را بالاتر از اعتقاد به بشریت قرار داده ام.
همانگونه که لازم بود فکر کرده و دست به عمل زده ام اگر حق با من بوده هیچ دلیلی وجود ندارد که پشیمان باشم اگر خطا کردهام تاوانش را خواهم داد.
