خانه کتاب بی

جامعه خانه کتاب بی

همه جمله‌ها و نقدهای کاربران

تازه‌ترین جمله‌های ماندگار و نقدهایی که کتاب‌خون‌ها درباره کتاب‌ها نوشته‌اند.

داستان جالب و قشنگی داشت. ولی خب من از اینکه همزمان به سه تا شخصیت میپردازه و خط زمانیش تغییر میکنه اذیت شدم.

فروشی گمشده

ممکنه اولش یکم خشک و خشن شروع بشه داستان ولی یکم که میگذره مسیرش مشخص میشه و شخصیت های جدید میان وسط انققققققد قشنگ میشه که حد نداره.

این کتاب رو زندگی من خیلی تاثیر داشت... و اینکه میدونستم داستان واقعیه خیلی قشنگش کرده بود. بشدت ارامش وجودیه خود هاکان منگوچ بهم منتقل شد با خوندش..🌹

انقد با این کتاب غرق ارامشه طبیعت شدم و دوسشششش داشتم ک دلم نمیخاست تموم بشه. بیشتر قسمت معمایی و جنایشش حاشیه ماجرا بود . ولی خیلی جالب در عین ارامش هیجان هم اخراش پیدا کرده بود .

بقول سهراب سپهری: «یادت جهان را پر غم می‌کند و فراموشی کیمیاست... » اما با خوندن این کتاب در عجب می‌مانی «که هم یاد، کیمیاست و هم فراموشی!»

غول مدفون

صادقانه فکر میکنم ایده‌‌ی کتاب از داستانش قوی‌تره؛ ایده و موضوع فوق‌العاده است ولی پرداخت داستان به اندازه‌ی ایده قوی نیست. فضا، حس گرسنگی، خاطرات جنگ و اینکه گذشته چطور در زمان حال ادامه پیدا می‌کنه خوب نمایش داده شده و کتاب با وجود حجم کم، یک دنیا حرف داره. ولی از طرفی هم کمی کش‌دار و تکرارشونده‌ست و بیش از حد نمونه‌ی فشرده‌ای از تم‌ها و نمادهای همیشگی نویسنده‌ست. فکر میکنم اگر پرداخت شخصیت‌ها قوی‌تر بود، می‌تونست اثر خیلی بزرگ‌تری باشه. ‌اما حرف اصلی و نقطه قوت کتاب: بُل خیلی خوب نشون می‌ده که فقر فقط نداشتن پول نیست و می‌تونه شیوه‌ی نگاه کردن انسان به جهان رو تغییر بده. والتر در کودکی و نوجوانی دوران فقر و کمبود بعد از جنگ رو تجربه کرده؛ اونقدر که گرسنگی از یک نیاز جسمی تبدیل شده به چیزی روانی و حتی حالا که پول کافی رو داره، نمی‌تونه از کنار نانوایی رد شه و نان نخره چون نان برای او تبدیل شده به خاطره‌ی گرسنگی. جنگ و قحطی تمام شده، والتر شغل داره و می‌تونه غذا تهیه کنه؛ ولی هنوز اون کودک گرسنه درونش باهاش زندگی می‌کنه، و باعث شده بعدها هم ارزش چیزها رو با معیار همون سال‌های گرسنگی بسنجه؛ آدم‌ها، روابط، غذا، کار، حتی عشق، همه از فیلتر تجربه‌ی گذشته‌ش عبور می‌کنن و این چند چهره بودن یا چند وجهی بودن گرسنگی رو نشون میده، و این تلخ ترین و همچنین موضوع اصلی کتابه. اینکه ممکنه شرایط زندگی آدم عوض شه، اما چیزی که در سال‌های سخت درونش ساخته شده، لزوماً با اون شرایط از بین نمیره... والتر دیگه گرسنه نیست، اما هنوز با گرسنگی زندگی میکنه :) گاهی اتفاق تمام شده، ولی اثرش تمام نمیشه. و سوال اصلی کتاب اینه: آدم چقدر می‌تواند از گذشته‌ای که او را ساخته، جدا شود و زندگی دیگری انتخاب کند؟

من با این کتاب ارتباط نگرفتم ،همه چی بی قاعده و غیر منطقی و ب نوعی مسخره پیش میره.شاید فضای کتاب همین باشه...😑

عامه پسند

می‌دانستم که دلم نمی‌خواهد به جلو گام بردارم، دوست داشتم بازگردم، نمی‌دانستم به کجا، اما می‌خواستم باز گردم.

آدم می‌بیند اسبی که می‌خواسته رویش هزار مارک شرط ببندد، چگونه از خط پایان مسابقه می‌گذرد. آدم حتی برگه‌ی شرط بندی پر نشده در دستش است، پرگه‌ی سفیدی که اگر رویش شرط بسته می‌شد می‌توانست ثروت هنگفتی را با خود به ارمغان بیاورد، اما شرط بسته نشده است و برگه بی‌ارزش است، و نگهداری از آن به عنوان یادبود و خاطره بیهوده است.

آنچه را که درک می‌کردم و می‌شناختم هرگز برایم به اندازه‌ی آنچه که می‌دانستم و نمی‌شناختم، جذاب نبود.

کتاب خوبیه اما اسامی و کاراکترها زیادن و هی باید به قسمتای ابتدای کتاب رجوع کنی یکم اذیت کنندس، حدود ۴٠صفحه ابتدایی هم جذابیت و کشش شدید نداره

اوایلش برام جذاب بود ولی از یه جایی به بعد حس کردم گفت‌وگوها دارن تکراری می‌شن و بعضی بحث‌ها دیگه نکته‌ی تازه‌ای برام نداشتن برای همین کم‌کم خوندنش برام حوصله‌سربر شد🫠

من با استعداد بودم،یعنی هستم.بعضی وقت ها ب دست هام نگاه می کنم و فکر می کنم ک می توانستم پیانیست بزرگی بشوم.یا یک چیز دیگر.ولی دست هام چکار کرده اند؟یک جایم را خارانده اند،چک نوشته اند،بند کفش بسته اند،سیفون کشیده اندو...‌ ."دست هایم را حرام کرده ام.همین طور ذهنم را"

عامه پسند

تنها چیزی را میخواستم که تمام عمر از من دریغ کرده بودند. داشتن یک زندگی معمولی

من آن قهرمان ملی که زیردستان کیم قولش را داده بودند نشدم. راستش به چیزی کمتر از انسان نزول کردم. من یک هیولای بی ارزش و حقیر شدم.