خانه کتاب بی

جامعه خانه کتاب بی

همه جمله‌ها و نقدهای کاربران

تازه‌ترین جمله‌های ماندگار و نقدهایی که کتاب‌خون‌ها درباره کتاب‌ها نوشته‌اند.

یه زندگی نامه واقعی که ارزش خوندن داره.شما میتونین تاثیر شست و شوی مغزی رو ببینین که میتونه یه بلایی سر آدمهای دیگه بیاره.

تصویر پروفایل BlackBlack@blackجمله

پسر بد مر او را یکی هوشمند گرانمایه طهمورث دیو بند بیامد به تخت پدر بر نشست به شاهی کمر بر میان بر ببست

شاهنامه

دوران دبیرستان این کتاب رو خوندم...روزای خوبی بود و خوندن این کتاب برام لذت بخش بود و دوستش داشتم🫠

ملت عشق

ریشه‌کن کردن بدی‌های قبل از کاشتن بذر خوبی، کاری کند و نومیدکننده است.

دشمن عزیز

آن عبارت را که بالای سردر اتاق غذاخوریمان تذهیب شده بود، به یاد می‌آوری؟ عبارت این بود: « خدا رزاق است. » ما آن را پاک کردیم و رویش خرگوش کشیدیم. آموزش این باور به کودکی طبیعی که خانواده‌ای مناسب و سقفی بالای سرش دارد خیلی خوب و طبیعی است ولی برای کسی که تنها و آخرین پناهش هنگام ناراحتی، نیمکت پارک است، آموزشی محکم‌تر لازم است. « خدای مهربان دو دست و یک مغز و دنیایی بزرگ به ما اعطا کرده است. اگر از آن‌ها خوب استفاده کنید، به همه‌چیز می‌رسید، در غیر این صورت به چیزی نمی‌رسید. » این شعار مشروط ماست.

دشمن عزیز

مرد افسانه‌باف، که تا آن لحظه مهار خویشتن را سخت در چنگ می‌فشرد و استادانه بر هر موقعیتی چیرگی داشت، رفته‌رفته به یک انسان بدل می‌شد، به موجودی شکننده. نقطه ضعف او اینک خود را نشان می‌داد. او با زنی آشنا شده بود. به او عشق می‌ورزید. جرئت نمی‌کرد حقیقت را به او بگوید، ترجیح می‌داد بمیرد تا اینکه ناامیدش کند. نیز ترجیح می‌داد بمیرد تا اینکه به دروغ گفتن به او ادامه دهد. کورین با شور و شوق به او می‌نگریست و دستش را می‌گرفت. اشک بر گونه‌هایشان جاری می‌شد. در سکوت از پله‌ها بالا می‌رفتند، پا به اتاق خواب می‌گذاشتند، برهنه و گریان عشق‌بازی می‌کردند و اشک‌های در هم آمیخته‌شان طعم رهایی داشت. ژان کلود حالا دیگر می‌توانست بمیرد، دیگر مهم نبود، دیگر هیچ چیز مهم نبود،‌او بخشیده شده بود، او نجات یافته بود.

خصم

قیصر پیرمردی بود، پیرترین قیصر جهان. مرگ در اطرافش پرسه می‌زد، می‌چرخید و درو می‌کرد و درو می‌کرد. از تمام کشتزار فقط قیصر چون ساقه‌ی سیمین از یادرفته‌ای هنوز آنجا ایستاده بود ‌و انتظار می‌کشید.

کلاغ‌ها می‌گویند: «برف، برف.» چه کتاب شاهکاری بود! بعضی کتاب‌ها آن‌قدر غمگین‌اند که عجیب، آرامش‌بخش می‌شوند؛ انگار میان تمام آن تلخی‌ها، گوشه‌ای دنج برای آرام گرفتن پیدا می‌کنی.

زندگی مثل یک بازی شطرنج است که در آن سرباز می‌تواند تبدیل به شاه شود، ولی هر کسی راه آن را بلد نیست. بعضی از افراد همه عمر سرباز می‌مانند، چون راه و رسم بازی را یاد نمی‌گیرند.

گاهی بهترین کار این است که اجازه دهید مردم فکر کنند شما پیرو آنان هستید تا زمانی که مطمئن شوید بدون آنها هم از پس خودتان برمی‌آید.

خجالتی بودن و رفتار غیردوستانه داشتن دو چیز متفاوتند؛ ولی متاسفانه عده زیادی از مردم فرقش را نمی‌فهمند.

دنیا کمتر ترسناک بنظر می‌رسد وقتی کسی کنارتان باشد و لازم نباشد به تنهایی با دنیا روبه‌رو شوید.