خانه کتاب بی

جامعه خانه کتاب بی

همه جمله‌ها و نقدهای کاربران

تازه‌ترین جمله‌های ماندگار و نقدهایی که کتاب‌خون‌ها درباره کتاب‌ها نوشته‌اند.

هنوز نمرده بودم، ولی داشتم به سرعت می گندیدم. کی توی این وضعیت نبود؟! همه مان مسافر این کشتی سوراخ بودیم و دلمان هم خوش بود که زنده ایم.

عامه پسند

اگر این خواب را برای روان پزشک تعریف کنی چیز وحشتناکی ازش می سازد. چون داری پول زیادی به او می دهی باید حتما مطمعن شود که حالت را به اندازه ی کافی بد کرده.

عامه پسند

اورستس: آه زئوس، خدای پدران، کین دشمنان را بستان... الکترا: با ما مهربان باش. ما رنج دیدیم و سزاوار مهربانی هستیم.

الکترا

آنگاه که شکم مرد سیر می‌شود توانگری با تنگدستی هم‌سنگ می‌گردد.

الکترا

- چرا رگتو زدی؟‌ - چون لعنتی حس محشری داره، چون این لامصب حس معرکه‌ای داره.‌ - اجازه دارم ببینمش؟‌ - می‌تونی ببینیش، اما لمسش نکن.‌

سایکوسیس 4:48

‌و من در بن‌بست بلاتکلیفیِ صدای نرم و مخملی اون روان‌پزشکِ منطقی گیر افتاده‌ام که به من می‌گه واقعیتی مشهود و محسوس وجود داره که نشون می‌ده ذهن و تنِ من یکی هستن. اما من اینجا نیستم و هرگز هم نبوده‌ام.‌

سایکوسیس 4:48

«می‌دانی حارصه چیست، پسرم؟ یک کلمه‌ی عربی قدیمی است، هم‌خانواده با حرص، حریص، احتراص و محترص. الان برایت توضیح می‌دهم، پسرم. می‌دانی که به شتر می‌گویند کشتی صحرا. این حیوان مبارک می‌تواند سه‌هفته‌ی تمام، بی‌آن‌که چیزی بخورد یا بیاشامد، تشنه و گرسنه، پیوسته در بیابان راه‌پیمایی کند. یعنی این‌قدر حیوان مقاومی است. اما یک‌جور خار بیابانی هست که شترها عاشق آنند. تا چشمشان به این خار می‌افتد، آن‌را با دندان می‌کنند و شروع می‌کنند به جویدن. خارها دهان شتر را زخمی می‌کنند و خون از زخم‌ها جاری می‌شود. هرچه طعم تیغ و شوری خون بیشتر با هم قاطی می‌شود، شتر لذت بیشتری می‌برد. خلاصه هرچه بیشتر می‌بلعد، خون بیشتری می‌آید و هرچه خونریزی شدیدتر می‌شود، شتر ولع بیشتری پیدا می‌کند. از خون خودش سیر نمی‌شود و اگر جلویش را نگیرند، از فرط خونریزی می‌میرد. حارصه یعنی این.»

بی قراری

تصمیم گرفتم تا ظهر توی رخت خواب بمانم. شاید تا آن موقع نصف آدم های دنیا بمیرند و مجبور باشم فقط نصف دیگرشان را تحمل کنم. شاید اگر ظهر بیدار بشوم قیافه ام بهتر شود ، حالم بهتر شود.

عامه پسند

در جوانی سعی می‌کنیم کسی شویم که نیستیم (یا هنوز نیستیم) بدون آنکه بدانیم این آدم جدید چیست و کیست، و چگونه باید به آن رسید، و این چیستی و چگونگیِ رسیدن به آن در اینجا جدایی‌ناپذیرند. وقتی مردم سرانجام به چیزی که می‌خواستند (یا شوربختانه به چیزی که نمی‌خواستند) تبدیل می‌شوند، طبیعی به نظر می‌رسد که بگوییم این همان چیزی است که واقعاً هستند و همیشه بوده‌اند. اما این‌طور نیست. آنچه «واقعاً» هستیم ذاتی مخفی و لایتغیر نیست که از ابتدا درون ما باشد و گاهی آشکار و برملا شود. خود ما چیزی است که آخر سر به آن تبدیل می‌شویم، یعنی نتیجه‌ی ــ‌ و نه مقصود کلی‌ ــ اعمال بی‌شمار و بوالهوسی‌های زندگی است.

آدم‌هایی که برایمان اهمیت دارند همچون استعاره‌ها و آثار هنری پایان‌ناپذیرند. آنها همیشه یک قدم دورتر از حدی ایستاده‌اند که شناخت ما ازشان قد می‌دهد ــ‌البته فقط درصورتی‌که و تا وقتی که همچنان برایمان مهم باشند. ممکن است جایی که برای یکی جهانی سراسر نو است برای دیگری بی‌اهمیت بنماید. از آن بدتر، ممکن است جایی که قبلاً به نظرمان جهانی سراسر نو می‌آمد حالا به چشممان خرابه بیاید. زندگی غوطه خوردن در دریای احتمالات است، احتمالاتی که از بسیاری‌شان بی‌خبریم و به آنهایی که ازشان با خبریم بی‌توجهیم. زمان و توان ما محدود است و مسئولیت‌هایمان سنگین، باید به پیش برویم و نمی‌توانیم برای ورانداز تک‌تک چیزهایی که سر راهمان سبز می‌شوند معطل شویم.

فقط یک احمق ممکن بود تصور کند که دوست‌داشتن یک مرد، دوست‌داشتن کسی، دوست‌داشتن زندگی، ضروری است.

از بیرون صدای شلیک گلوله شنیدم و فهمبدم که اوضاع همه چیر در دنیا رو به راه است.

عامه پسند

شرم دست از سر دخترها برنمی‌داشت. شیوه لباس پوشیدن و آرایش کردنشان همیشه ممکن بود برچسب «زیادی» بخورد: زیادی کوتاه، بلند، باز، تنگ، جلف و از این دست. جامعه تمام و کمال بر همه چیز نظارت می‌کرد؛ بلندی پاشنه کفششان، اینکه با کی می‌گردند، کی می‌روند و کی می‌آیند و لکه های روی لباس زیرشان ماه به ماه. برای کسانی که مجبور بودند آغوش خانواده را ترک کنند، اقامتگاهی تحت عنوان خانه دوشیزگان در نظر گرفته شده بود، خوابگاهی مجزا از خوابگاه پسرها تا از آنها در برابر جنس مذکر و فساد محافظت کند. برای یک دختر هیچ چیز، نه هوش نه تحصیلات و نه زیبایی اش، به اندازه پاکدامنی، اهمیت نداشت؛ به بیان دیگر، پاکدامنی بود که ارزشش را در بازار ازدواج تعیین می‌کرد، چیزی که مادرها، مثل مادران خودشان در گذشته، چهارچشمی مراقبش بودند: اگر قبل از ازدواج با یکی بخوابی، دیگر کسی نمی‌خواهدت؛ تلویحاً به این معنی که هیچ کس مگر اجناس بنجل بازار ذکور، علیلی یا دیوانه‌ای، یا بدتر، مردی که زنش را طلاق داده. مادرِ مجرد که دیگر مفت نمی‌ارزید، هیچ امیدی نداشت، مگر اینکه مردی از خود گذشتگی می‌کرد و می‌پذیرفت به او و ثمره گناهش پناه دهد.

سال ها

شاید وقتی آدم‌ها آن‌قدر شدید در آرزوی چیزی باشند، تمنایشان باعث شود به هرچیزی که آرزویشان را برآورده می‌کند درآویزند.

یک لحظه صراحتِ شبانه به قيمت چه روابط عاشقانه‌اى، چه دوستی‌هايى، چه خانواده‌هايى تمام شد... چه‌قدر از اسرار مردگان فاش شد و به جهان زندگان راه يافت تا آرامش را ازشان بربايد...‌

از بین این همه آدم تویی که اعتقاد داشتی باهوش‌ترین و فرهیخته‌ترین و حساس‌ترین آدم‌ها آن‌هایی‌اند که شک می‌کنند، بارها و بارها می‌آزمایند، پشیمان می‌شوند و دست آخر برای‌مان هنر و فلسفه به جا می‌گذارند، نه زاد و رود. مبتکرها در تنهایی و انزوا می‌مردند و ازدیاد نسل می‌ماند برای بقیه. در نتیجه بشریت محصولِ گزینشی دقیق بود از میان بدترین‌ها. بله، از بین این همه آدم تویی که این چیزها را می‌گفتی و به شان باور داشتی.

ازش پرسیدم "بزرگ‌ترین آرزوتون چیه؟ این که آثار خودتون رو واسه جهانیان به جا بگذارید؟" لکان جواب داد "مثل این که تو تا این‌جا یه ذره هم نفهمیده‌ای. برعکس، دلم می‌خواد تا قبل مرگم همه‌ی آثارم رو کامل از بین ببرم." و راست هم می‌گفت. نه تهدید بود نه قول، حتی اعتراف هم نبود. فقط یه نتیجه‌گیری سرد و خشک بود.