“A lot of bookish people tend to be introverts” “We need a space where we know that we’re on common ground with others”
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
از وسوسهی سوداگری در بازارهای طلا و دلار گذشت و تمام توان و سرمایهاش را وقف قلمرو هنر و آموزندگی کرد. در کتابش، ثروت را به عاملی برای تعالی بدل ساخت تا نه تنها به درکی ژرف از خویشتن دست یابد، بلکه این گوهرِ معنا را سخاوتمندانه به دیگران نیز بیاموزد. سپاس
«چقدر حیف که در شهر ما مطلقا کسی پیدا نمی شود که دوست داشته باشد و بتواند درباره ی موضوع عاقلانه و جالبی با آدم حرف بزند.»
بهم گفت : تاحالا شکار رفتی؟ گفتم "نه" گفت: من قبلا میرفتم ، ولی دیگه نمیرم.. اخرین باری که شکار رفتم ، شکار گوزن بود. خیلی گشتم تا ی گوزن پیدا کردم. من بهش شلیک کردم ، درست زدم به پاش. وقتی رسیدم بالا سرش هنوز جون داشت. نفس میکشید و با چشماش التماس میکرد... زیباییش گیجم کرده بود ، حس کردم که میتونه دوست خوبی واسم باشه. میتونستم ی جای دنج واسش درست کنم. ولی یکم که فکر کردم ٬فهمیدم' که اینجوری اون گوزن واسه همیشه لنگ میزنه و هروقت که منو ببینه یاد اون بلایی که سرش اوردم میوفته. از نگاهش فهمیدم بزرگ ترین لطفی که میتونم در حقش بکنم اینه که یه گلوله صاف تو قلبش شلیک کنم. بعدش گفت: تو هیچ وقت نمیتونی با کسی که بد جور زخمیش کردی دوست باشی.
ناگهان به این فکر افتاد که : حالا اگر زندگی من، زندگی آگاهانهام، همه گمراهی بوده باشد چه ؟
سونیا!من معتقدم که فکر آدم تغییر کند،زندگی او هم تغییر میکند.این یک قانون است. هرکسی جسارت بیشتری داشته باشد، در زندگی موفق تر خواهد بود.این هم یک قانون است.
بهترین کتابی بود که خواندم. با این کتاب علاقه مند به رمان شدم.
بهتره فراموش کنی . اینجوری آسان تر است. -از چی؟ از ادامه دادن.
بین زندگی هایی که میتوانستم داشته باشم، باید یاد میگرفتم همین زندگی را انتخاب کنم.
آدم ها وقتی لباس هایشان را عوض می کنند، عوض نمی شوند؛ این نگاه دیگران است که به آنها تغییر می کند.
«شاید تمام چیزی که از تو میخواستم، این بود که برای چند لحظه، تنهاییام را باور کنم که دیگر تنها نیستم.»
اولین کتابی ک باعث شد کتابخون بشم🫠🫠 ♡سیگنا فارو♡
«تنها مرگ است که دروغ نمیگوید! حضور مرگ همهٔ موهومات را نیست و نابود میکند. ما بچهٔ مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریبهای زندگی نجات میدهد، و در ته زندگی اوست که ما را صدا میزند و به سوی خودش میخواند.»
اما فکر میکنم حسی که توی دلمونه مثل قطره های بارونه که از برگای خیس میچکه،اما آسمون دیگه صاف شده و بارون نمیباره.
بین دیوار کتاب ها ادم احساس ارامش میکند.
باید نقشههایم را برای خودم نگهمیداشتم.این جوری وقتی به ناچار عوضشان میکردم،لازم نبود به کسی توضیح بدهم.🚶🏻♀️
خاطرات،چه شیرین چه تلخ،همیشه منبع عذاب هستند.
آدم در هر وضعی چیزی مشابه وضع روحی خودش پیدا میکند،و همیشه هم همینطور است.
اگر ملودرام بود،همان لحظه باید از جایم بلند میشدم و نوشیدنیام را روی صورتش میپاشیدم،اما من هیچ وقت در بیان احساساتم اینقدر خوب نبودهام.
درست است که من او را بیشتر دوست دارم،اما شما از او خیلی بهترید.
