بار دیگر کامو و پوچی!! نمایشنامه درباره قیصر روم است، کالیگولا خواهرش ( که معشوقهاش هم بوده) را از دست میدهد و دچار خلائی در نگاهش به دنیا میشود. سه روز و سه شب سر به بیابان میگذارد و سرانجام به پوچی میرسد. اگر بیگانهی کامو را خوانده باشید، کاملا تفاوت پوچی دو شخصیت را درک میکنید.(اگر نخواندید که حتما بخوانید!) پوچی کالیگولا تماما با خشونتی بی حد و مرز همراه است، خشونتی که سیستم دربار و کشور را آشفته میکند و البته میتوان حدس زد سر انجام آن چه خواهد شد... . اما کتاب، فراتر از مکانش که روم است دربارهی انسان است، انسانی که در مواجه با اتفاقات، معنی و نگاهش به زندگی دچار تزلزل و تغییر میشود و هیچکس از این تغییر در امان نیست! اما نحوه برخورد هرکس از رسیدن تا مواجه و روبرو شدن حتی کنار آمدن با این پوچی متفاوت است.
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
میدونم تا حالا گفتم یا نه اما من عاشق فضاهای داستانهای ژان تولیام فضاهایی به سختیسخت و انسانهای جدا شده از جهان خویش، در حال دست و پا زدن در منجلاب زندگی. بیش از این کتاب مغازه خودکشی، خرزهره و آدمخواران را خواندم هر کدام را یکجور دوست داشتم. و حالا قانون جاذبه؛ داستان از زنی که نزد پلیس شیفت شب ادارهپلیس میرود تا به گناهی اعتراف کند. اعترافی که توام با سختی آدمهای داستان و زندگی و مواجه با درد و رنج است. و ما با شروع اعتراف زن رفت و برگشتی به زمان گذشته و حال داریم. داستانی با توصیفات خیره کننده که کاملا در ذهن تصویر سازی میشود. کتابی که بیش از اینکه داستان بگوید و با روایت شما را درگیر کند، انسان و انسانیت را به قلم میکشد و این حاصیت قلم ژان تولی است که خود باید در داستانها ریز شوید و نکات را دریابید. پس نمیتوان از شخصیت پردازی و تعلیق گفت(گرچه چند پیچش داستانی شوکه کننده داشت) چرا که اصل داستان در وجود هر آدم شکل میگیرد.
《چراکه دلبر هرگز از آن دیو نمیشود .》
پول بیشتر، مشکل را حل نخواهد کرد، بلکه حتی ممکن است مشکل را عمیق تر هم بکند. غالبا پول اشتباه های فجیع بشر را آشکار کرده، چیزهایی که نمیدانیم برایمان نمایان می کند.
احتمالا همه یکبار فیلم shining را دیدهید.ا پس در ابتدا بگویم درخشش کوبریک رو از کتاب جدا کنید، کوبریک تنها با الهام از این کتاب و فضاسازی و قدرت شاین، به ساخت برداشت خودش از آنها پرداخته. شخصیتهای متفاوت، اتفاقاتی متفاوت و ترسی توام با روان پریشی خاصِ قلمِ جادویی استیون کینگ ملقب به پادشاه وحشت. .. داستان: درخشش نام قدرتی منحصر به فرد است که از قضا پسر جک تورنس مستخدم هتل اورلوک آن را داراست. مستخدمی که قرار است با خانواده اش زمستان را در این هتل بگذرانند، سرنوشت یک خانواده مطرح است خانوادهی قبلی استخدامی برای زمستان گذشته به طرز دیوانهواری از بین رفتهاند. اورلوک هتلی بدسابقه است و علاوه بر آن جهنم افرادی با قدرت شاین است.از جمله دَنی کوچک. .. داستان را دانای کل روایت میکند، دانای کل نا محدودی که کنار دنی و خانوادهاش هست اما با توجه به قدرت شاین (بودن در ذهن دیگران) دور از باور نیست. در کتاب ماجرای اصلی به شاین و این قدرت برمیگردد و دیدههای دنی و قدرتها و ضعفهایش مطرح است. شخصیت ها در کتاب عمیق و واقعی هستند.( هرچقدر در فیلم بد به تصویر کشیده میشوند.) اتفاقات کتاب روان پریشانانهتر و دهشتناک تر هستند و ترس از این فضای ماورایی را در دل ایجاد میکنند که نفس آدم حبس میشود. . در پایان: کتابی بس خواندنیاست، اوایلش را در نوار گوش دادم، راوی آن نیز فوق العاده بود و زمانی که کتاب فیزیکیش در دسترس قرار گرفت چنان تشنه داستانش بودم که فورا شروعش کردم و به سرعت خواندمش. .. از نویسنده و تجربه این کتاب: جالب این بود که من چندین کتاب دیگر از استیون کینگ خوانده بودم و همیشه میشنیدم که میگفتند این نویسنده بیادب است😐 اما چیزی نمیدیدم، سانسور به حدی به لحن او صدمه زده بود که اصلا قابل مشاهده نبود و درخشش اون کتابی بود که متفاوت عمل کرد و برایم ملموس تر شد.
رومان موردعلاقم از آگاتا بود آگاتا خیلی شگفت انگیز دوست دارم بدونم چطور اینا به ذهنش میرسید 😂❤️🔥
پرونده جالبی داشت تا آخرش پیش بینی واقعا سخت بود 😮💨😁
واقعا عالی بود داستان آروم پیش میرفت ولی خیلی خوب بود🩵
کتاب بدی نبود واقعا میتونه کمک کنه
جالب بود داستانش برام کند نبود یکی از بهترین اثر های کامو بود😁
در آدمیزاد مهمترین قسمت ها قلب و سر هستند و خرج اینها از همه بیشتر است. اگر قلب از حرکت بایستد، دیگر نمیشود مثل گذشته به زندگی ادامه داد و اگر سر از همه چیز ببرد و دیگر درست و حسابی نچرخد، شخص از خصوصیات خودش دور میافتد و نمیتواند از زندگی استفادهای بکند. فکر میکنم آدم برای زندگی کردن باید از زمان جوانی دستبهکار شود، چون بعد تمام ارزشهایش را از دست میدهد و هیچکس هم در حقش لطفی نمیکند.
این کتاب رو خیلی دوست داشتم به نظرم در اوج سادگی ، پر از پیام های عمیقی بود که با هر بار خوندنش تازگی داره و پیام جدیدی داره
دروغ به خوردمون داده میشه چون باور کردنش مارو ضعیف،آسیب پذیر،و توسری خور تر میکنه. برای غذا،سلامتی،و معاش به دیگران وابسته ایم.همین فلجمون میکنه.مردم رو ترسو میکنه.بچه هامون رو دربند و اسیر میکنه.الان زمانش رسیده که مقابلشون بایستیم و مبارزه کنیم.
خیلی چیزی نمیشه گفت کوتاه بود ولی خیلی اثرش خیلی توی ذهن میمونه و اتفاقای های ناگهانیش هم جالب بود🧡😁
در خود اروپا رهایش سیاسی بورژوازی که تا آن زمان به رغم استیلای اقتصادی خود برای دستیابی به حاکمیت سیاسی حتی تلاش نکرده بود، رخداد داخلیِ محوری در عصر امپریالیسم است. قناعت پیشگی خاص این طبقه به نزدیکترین شکل با این مسئله پیوند داشت که درون و با دولت-ملت تکامل یافته بود؛ دولت-ملتی که اصل آن این بود که فراسوی طبقات (و احزاب) جای گیرد و بر آنها حکومت کند. بدینسان بورژوازی توانست طبقه حاکمه جامعه شود و در عینحال از حکومت کردن چشمپوشی کند. تا وقتی دولت-ملت کارآمد بود همه تصمیمات واقعا سیاسی به آن واگذار میشد. تازه وقتی مشخص شد دولت-ملت از فراهم کردن چارچوبی برای گسترشیابی مورد نیاز اقتصاد کاپیتالیستی عاجز است، دعوای پنهان میان حکومت و جامعه به نبرد قدرتی آشکار بدل شد که البته برنده آن در دوران امپریالیسم مشخص نشد. نهادهای دولت-ملت همهجا در برابر وحشیگری و بزرگی شیفتگی آرزوهای امپریالیستی مقاومت میکردند، و تلاشهای بورژوازی برای اینکه حکومت و ابزارهای قهریاش را چون وسایلی برای قدرت اقتصادی خود به کار گیرد نیز همواره فقط تا حدی به موفقیت میرسید. این امر تازه زمانی تغییر کرد که بورژوازی آلمان به این امید که عوام برایش سلطهای ایجاد کند، همه برگهایش را روی جنبش هیتلر سرمایهگذاری کرد اما دیگر خیلی دیر شده بود.
یکی از چیزهایی که در تاریخ سیاسی برایم همیشه قابل تأمل بوده، لحظهایست که منطق اقتصادی از مرزهای معمول خود عبور میکند و دیگر صرفا به دنبال تولید و ثروت نیست؛ سرمایه به انباشت بیشتر نیاز پیدا میکند و برای ادامهی حرکت خود به قلمروهای تازه، نیروی کار ارزان، مواد خام و بازارهای جدید احتیاج دارد. آرنت دقیقا از همین نقطه، امپریالیسم را به مسئلهای فراتر از استعمار چند سرزمین تبدیل میکند. در تحلیل او، بورژوازی در ابتدا قدرت سیاسی را برای حفظ منافع اقتصادی خود ضروری نمیدید، اما با گسترش سرمایهداری، منافع اقتصادی به نیرویی تبدیل شد که بدون پشتوانهی سیاسی و توسعهی قدرت نمیتوانست به حرکت خود ادامه دهد. اینجا اقتصاد آرامآرام سیاست را به دنبال خودش میکشاند. یکی از نکات دقیق کتاب، توضیح نقش «انباشت بیپایان سرمایه» است؛ سرمایهای که دیگر نقطهی پایانی برای رشد خود نمیشناسد، ناچار است دائما به دنبال امکانهای تازه برای سرمایهگذاری و گسترش باشد. همین منطق، مرز جغرافیایی را به مانعی موقت تبدیل میکند. آرنت در ادامه سراغ آفریقا میرود و نشان میدهد که امپریالیسم فقط انتقال سرمایه به سرزمینهای دیگر نبود؛ در آنجا نوعی سیاست جدید نیز شکل گرفت که خشونت، نژادپرستی و ادارهی جمعیتهای بیگانه را به یکدیگر پیوند میداد. «نژاد» در این دستگاه دیگر صرفا یک باور متعصبانه نبود و به ابزاری برای توجیه سلطه تبدیل شد. این بخش برای من اهمیت ویژهای دارد، چون نشان میدهد چگونه یک تصور دربارهی برتری انسانها میتواند از سطح تعصب اجتماعی عبور کند و وارد ساختار سیاسی شود. وقتی انسانها بر اساس هویت جمعیشان ارزشگذاری شوند، فرد دیگر با ویژگیهای شخصی خودش دیده نمیشود؛ عضوی از یک «نوع» تلقی میشود که از پیش دربارهاش داوری شده است. آرنت همزمان به مسئلهی اوباش هم میپردازد؛ گروههایی که در شرایط بحران اجتماعی و فروپاشی اعتماد عمومی، آمادگی بیشتری برای پیوستن به سیاستهای تهاجمی و ماجراجویانه پیدا میکنند. اینجا امپریالیسم، با نوعی سیاست تودهای و احساس سرخوردگی اجتماعی نیز پیوند میخورد. ملیگرایی نیز در این میان سرنوشت متفاوتی پیدا میکند. دولت ـ ملت بر اساس ایدهی تعلق سیاسی و حقوق شهروندی ساخته شده بود، اما امپریالیسم این مرز را دگرگون کرد و مسئلهی ملت را به مسئلهی گسترش قدرت در بیرون از مرزها پیوند زد. از اینجا فاصلهی میان شهروند، تبعه و انسانِ بیحق بیشتر میشود. بحث آرنت دربارهی بیوطنی از همین جهت تکاندهنده است که؛ انسانی که دیگر در چارچوب هیچ دولت مشخصی صاحب حقوق سیاسی نیست، عملا با مشکلی مواجه میشود که صرفا فقدان یک گذرنامه نیست. او نشان میدهد که حقوق بشر، وقتی از یک جامعهی سیاسی واقعی جدا شود، میتواند در عمل بسیار شکنندهتر از چیزی باشد که تصور میکنیم. این مسئله بعدها در قرن بیستم به یکی از تاریکترین بحرانهای انسانی تبدیل شد. آرنت در نهایت مسیر بحث را به توتالیتاریسم نزدیک میکند و نشان میدهد که امپریالیسم را نمیتوان صرفا مرحلهای از سیاست خارجی دولتهای اروپایی دانست. تجربهی سلطه، نژادپرستی، بیوطنی، فروپاشی ساختارهای سیاسی و تودهای شدن جامعه، مجموعهای از عناصر را ایجاد کردند که بعدها در شکلگیری سیاست توتالیتاریستی اهمیت پیدا کردند. آرنت نشان میدهد تاریخ سیاسی زمانی قابل فهمتر میشود که پدیدهها را درون یک زنجیرهی تاریخی ببینیم، نه به عنوان اتفاقاتی مستقل.
از جان عزیزترم در شهریم که باتو برایم غریب نیست اما دیشب را بی تو در غربت گذرانده ام سهم من از عشق گوشه سرد و تاریکی از این دنیاست که با یاد تو گرم و روشن مانده است.کاری کن که باور کنم انتظار،خود عشق است.آشکارا نهان کنم تا چند؟دوست میدارمت به بانگ بلند ...
-«نه. ولی گاهی مغز آدم شروع میکنه به دور زدن. هر کاری هم که بکنی، همون افکار دائم تکرار میشن، بارها و بارها. توی یه دور تسلسل گیر میافتی و وقتی داخل اون دور هستی، نمیتونی بیرونش رو ببینی. دائم برمیگردی سراغ همون احتمالات، بدون نتیجه چون جوابهایی که بهشون نیاز داری.... اونها بیرونِ دور هستن. حواسپرتیها فقط حواسپرتی نیستن. گاهی میتونن تو رو از دور تسلسل آزاد کنن و همین که بیرون اومدی، همین که مغزت از دور زدن دست برداشت....» -«چیزهایی رو میبینی که قبلا از چشمت دو بودن.»
در واقع آن قدر دوستت داشتم که تو را وادار به انجام هیچ کاری نمی کردم.
- دیدن آن دست و همچنین دیدن چشم های غمگین و آن زخم روی پیشانی تان متاثر کننده است اما مهم تر از همه این است که یک نفر ، با وجود همه ی این ها ، باز هم شما را دوست دارد.
