مار ها خیلی خبیثند . حتی برای خنده هم ممکن است آدم را نیش بزنند . شازده کوچولو آنتوان دوسنت اگزوپری
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
خوشگلید اما خالی هستید ، برایتان نمیشود مرد. شازده کوچولو آنتوان دوسنت اگزوپری
در بندگی ، منطق وحشتناکی است . قصر مالویل روبر مرل
در جامعه ی مصرف ، کالایی که انسان بیش از هر چیز مصرف میکند ، خوش بینی است . قصر مالویل ، روبر مرل
انسان تنها حیوانیست که می تواند فکر نابودی خودش را بکند ، و تنها حیوانیست که از این فکر درمانده و مأیوس میشود ، چه جانور عجیبی است انسان ، جانوری که تا به آن حد به نابودی خود حریص است و تا به آن اندازه به حفظ خود مشتاق . قصر مالویل، روبر مرل
یک بز گر ، گله را گر می کند . قصر مالویل ، روبر مرل
انسان جانور عجیبی است ،که به این آسانی مرگ هم نوعش را آرزو میکند . قصر مالویل ، روبر مرل
و حالا چیزی که غیر قابل درک است درک کنیم و آن اینکه ، ممکن است باران کسانی را که غذا می دهد ، بکشد . قصر مالویل ، روبر مرل
استبداد فولبر اگر با قدری سرگرمی برای ما توأم می بود ، بیشتر قابل اغماض بود . دیگر نمیدانم چجور سرگرمی .. مثلا قسمت پایین شهر را تمیز و تسطیح کنیم ، کپه های سنگ درست کنیم ، میخ جمع کنیم . آه ، و چقدر خوب است که ما این کار ها را با هم و گروهی انجام بدهیم ، چون فاجعه در اینجا این است که هیچ زندگی اشتراکی وجود ندارد ، هیچ . هر کس در خانه ی خودش نشسته و منتظر جیره بخور و نمیر اش است . اگر این وضع ادامه پیدا کند دیگر مردی در اینجا باقی نخواهد ماند . قصر مالویل، روبر مرل
و اما چه بگوئم از بی حالی این همشهری ها ، بیچاره ها هر ظلم و زوری را تحمل میکنند ، درست مثل اینکه اخته شان کرده اند . قصر مالویل ، روبر مرل
یکی از کتاب های عمیق و بسیار لذت بخشی که خوندم . وقتی دیگه مثل قبل فکر نمیکنی تو رو دیوانه میخوانند .
اعتقاد شما خیلی خوب است. حتی اگر کسی را مثل کاشی به دیوار بچسبانند با چنین ایمانی باز میتواند بی فکر و خیال زندگانی کند . اتاق شماره ۶ آنتوان چخوف
I hear the crack of his skull before the spattering of blood reaches me...
داستان متوسطی داره ولی مثل همیشه پایان غافلگیر کننده راهم داره
گاهی ادمها دقیقا همان کاری را میکنند که انتظار داری، و با این حال، بازهم ناامیدت میکنند
دستش را روی سینهاش گذاشت: اینجام ایستاده. یک چیزی اینجا مانده که هی حالم را خرابتر میکند.
من دنبال چیزی میگشتم که گمش کردهام. دارم رفته رفته تبدیل به آدمی میشوم که به فکر کردن فکر میکند. حالا فکر کردن برای من عادت شده، هدف شده. همهاش دلم میخواهد بشینم و فکر کنم. مهم نیست که دستهام به چه کاری مشغولند.
وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد بیشتر تنهاست. چون نمیتواند به هیچکس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد.
وقتی آدم تنها میشود تمامی غم دنیا در وجودش خیمه میزند. احساس میکند آنقدر از دیگران دور شده که دیگر هیچ وقت نمیتواند به آنها نزدیک شود.
عشق را باید با تمام گستردگیاش پذیرفت، تنها در جسم نمیتوان پیداش کرد، بلکه در جسم و روح و هوا. در آینه، در خواب، در نفس کشیدنها انگار به ریه میرود، و آدم مدام احساس میکند که دارد بزرگ میشود.
