خانه کتاب بی

جامعه خانه کتاب بی

همه جمله‌ها و نقدهای کاربران

تازه‌ترین جمله‌های ماندگار و نقدهایی که کتاب‌خون‌ها درباره کتاب‌ها نوشته‌اند.

و اینک آن ساعت تاریکی شب فرا رسیده است که گورستان ها دهان باز کرده خمیازه می‌کشند و دوزخ با نفس های شومش بر این جهان بلا می‌دمد‌ هنگامی است که اگر اراده کنم میتوانم خون گرم بنوشم و چنان اعمالی مرتکب شوم که روز از دیدن آنها به لرزه بیفتد

هملت

و اینک آن ساعت تاریکی شب فرا رسیده است که گورستان ها دهان باز کرده خمیازه می‌کشند و دوزخ با نفس های شومش بر این جهان بلا می‌دمد‌ هنگامی است که اگر اراده کنم میتوانم خون گرم بنوشم و چنان اعمالی مرتکب شوم که روز از دیدن آنها به لرزه بیفتد

هملت

همیشه خوک ها تصمیم میگرفتند؛ سایر حیوانات هرگز نمی توانستند تصمیمی اتخاذ کنند ولی رای دادن را یاد گرفته بودند.

داستان از زبان مومو با سه کلمه تمام میشه که معنای کل زندگیست به نظر من باید. دوست. داشت …….🥹💕

برخی چنینند که بلندی خود را در پستی دیگری، دیگران می‌جویند. به هزار زبان فریاد می‌زنند که: تو نرو تا ایستاده‌ی من، بر تو پیشی داشته باشد!

جای خالی سلوچ

برخی چنینند که بلندی خود را در پستی دیگری، دیگران می‌جویند. به هزار زبان فریاد می‌زنند که: تو نرو تا ایستاده‌ی من، بر تو پیشی داشته باشد!

جای خالی سلوچ

برخی چنینند که بلندی خود را در پستی دیگری، دیگران می‌جویند. به هزار زبان فریاد می‌زنند که: تو نرو تا ایستاده‌ی من، بر تو پیشی داشته باشد!

جای خالی سلوچ

برخی چنینند که بلندی خود را در پستی دیگری، دیگران می‌جویند. به هزار زبان فریاد می‌زنند که: تو نرو تا ایستاده‌ی من، بر تو پیشی داشته باشد!

جای خالی سلوچ

برخی چنینند که بلندی خود را در پستی دیگری، دیگران می‌جویند. به هزار زبان فریاد می‌زنند که: تو نرو تا ایستاده‌ی من، بر تو پیشی داشته باشد!

جای خالی سلوچ

برخی چنینند که بلندی خود را در پستی دیگری، دیگران می‌جویند. به هزار زبان فریاد می‌زنند که: تو نرو تا ایستاده‌ی من، بر تو پیشی داشته باشد!

جای خالی سلوچ

خدای من یک دقیقه ی تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟

شب های روشن

ملت عشق کتابی نیست که فقط درباره‌ی عشق باشد؛ *ملت عشق* یادآوری می‌کنه که گاهی برای پیدا کردن خودِ واقعی‌مون، باید خودمونو گم کنیم، همه‌چیزو زیر سؤال ببریم و از باورهای قدیمی‌مون رها شیم. ✨

The Forty Rules of Love

امروز مرگ حسابی کفرم را درآورده است، مرگی که همه‌جا هست. گل‌های سرخ روی میزم که وقتی مشغول نوشتنم با بوی خوش خود هوا را عطرآگین می‌کنند، همین گل‌ها که به شکل هولناکی زنده‌اند، در واقع چیزی نیستند جز ذرات اجسادی که ما آن‌ها را در آب می‌گذاریم و واداراشان می‌کنیم سه روز بیشتر به زیستن تظاهر کنند. مردم به این رنج و تقلا عشق می‌ورزند، به تماشای سکرات مرگ.

مادرم

دیگر همه‌چیز تمام شده است و او تا ابد خاموش است ــ سکوت سمج، ناشنوایی سمج، بی‌اعتنایی مخوف مردگان. ای مردگان عزیز، آیا دست‌کم اینک شادمانید که سرانجام از دست ما زندگان نابکار خلاص شده‌اید؟

مادرم

زشت این است که در این دنیا، برای آن‌که تو را با آغوش باز بپذیرند، مهربانی و سادگی کفایت نمی‌کند.

مادرم

«بعد هم از من قول می‌گرفت هیچ‌وقت نگذارم معشوقم از پیشم برود، نه به جنگ و نه به شهری از پی کاری. می‌گفت مرد آدم مثل بدن آدم است و نباید لحظه‌ای از او غافل شوی. اما حالا دیگر دیرزمانی بود که معشوق‌های احتمالی‌مان را در ذهن مرور نمی‌کردیم، چون سال‌ها می‌شد که معشوق موجودی بود در دوردست‌ها، موجودی ناموجود.»‌

بیوه ها