زنانی وجود دارند که وجود و حضورشان نادیده گرفته میشود از سوی مردان و دیگر افراد. زنانی که در کشیشنشین دست کمک دارند. برای مردان چای میریزند. گلآرایی میکنند. انجمنهای خیریه را سامان میبخشند. به جلسات مردان دربارهی چگونگی برگزاری دیگر امور رونق میبخشند. این زنان، احساساتشان، خواستههاشان، نیازهاشان، طلبهای جنسیشان نادیده گرفته میشود و خود ناچار به سرکوب این حواس و عواطف میشوند. عشقهای نشانداده شده بیمایه و کمرنگ است. زیر سلطهی عشقی مردانه ارائه میشود. عاشقانهها از نوع بوسه و آغوش نیست. کلامهایی سبک و نه چندان دربرگیرنده. زنانی که همهجا هستند و دست یاری میرسانند و حامیاند، اما هیچجا نیستند.
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
در جوانی سعی میکنیم کسی شویم که نیستیم (یا هنوز نیستیم) بدون آنکه بدانیم این آدم جدید چیست و کیست، و چگونه باید به آن رسید، و این چیستی و چگونگیِ رسیدن به آن در اینجا جداییناپذیرند. وقتی مردم سرانجام به چیزی که میخواستند (یا شوربختانه به چیزی که نمیخواستند) تبدیل میشوند، طبیعی به نظر میرسد که بگوییم این همان چیزی است که واقعاً هستند و همیشه بودهاند. اما اینطور نیست. آنچه «واقعاً» هستیم ذاتی مخفی و لایتغیر نیست که از ابتدا درون ما باشد و گاهی آشکار و برملا شود. خود ما چیزی است که آخر سر به آن تبدیل میشویم، یعنی نتیجهی ــ و نه مقصود کلی ــ اعمال بیشمار و بوالهوسیهای زندگی است.
آدمهایی که برایمان اهمیت دارند همچون استعارهها و آثار هنری پایانناپذیرند. آنها همیشه یک قدم دورتر از حدی ایستادهاند که شناخت ما ازشان قد میدهد ــالبته فقط درصورتیکه و تا وقتی که همچنان برایمان مهم باشند. ممکن است جایی که برای یکی جهانی سراسر نو است برای دیگری بیاهمیت بنماید. از آن بدتر، ممکن است جایی که قبلاً به نظرمان جهانی سراسر نو میآمد حالا به چشممان خرابه بیاید. زندگی غوطه خوردن در دریای احتمالات است، احتمالاتی که از بسیاریشان بیخبریم و به آنهایی که ازشان با خبریم بیتوجهیم. زمان و توان ما محدود است و مسئولیتهایمان سنگین، باید به پیش برویم و نمیتوانیم برای ورانداز تکتک چیزهایی که سر راهمان سبز میشوند معطل شویم.
به دوستی که میرسیم ممکن است بارها و بارها از خود پرسیده باشیم و بپرسیم تا کجا باید پیش رفت، تا کجا باید صبوری کرد، کجا بخشید و کجا کوتاه نیامد. در این کتاب نهاماس به «دوستی» پرداخته، مفهومی که برای همگی حائز اهمیت است. بخش نخستین کتاب به بررسی و بیان نظریات اندیشمندانی چون ارسطو و اسمیت و مومنتی گذشته است. بخشهای دیگر به غایت دوستی و عواملی که پایان دوستی را سبب میشود گذر کردهاند. نگاه و مکاشفهای که دوستی چیست و در قرون پیشین چه مفهومی را در بر داشته است. کتاب فرصتی است برای اندیشیدن و تعمق برای اهلش. در کتاب آمده است:«درست همانطور که نمیتوان دقیقاً توضیح داد چرا چیزی زیبا است، نمیتوانیم دقیقاً بگوییم چرا با کسی دوستیم و دلیل کششمان به او چیست. هر چقدر هم که بکوشیم، همیشه چیزی از قلم میافتد.»
فقط یک احمق ممکن بود تصور کند که دوستداشتن یک مرد، دوستداشتن کسی، دوستداشتن زندگی، ضروری است.
گموگور شدن غمانگیز است و جا ماندن، مصیبتبار.
کتاب بخشهایی از روزگار راوی را روایت میکند و ترکیبی است از داستان و خاطره. با قاطعیت میتوان گفت کتاب بیپیرنگ است و خط مشق مشخصی را دنبال نمیکند با اینهمه سرشارست از لحظههایی که پررنگ و بهیادماندنی هستند و درخشانترینشان خاطرات الیزابت از زمانیست که در نیویورک بهسر میبرده است. در شبهای بیخوابی، یک زن به زندگی خود و بازتاب خاطرات خویش نظر دارد.
از بیرون صدای شلیک گلوله شنیدم و فهمبدم که اوضاع همه چیر در دنیا رو به راه است.
شرم دست از سر دخترها برنمیداشت. شیوه لباس پوشیدن و آرایش کردنشان همیشه ممکن بود برچسب «زیادی» بخورد: زیادی کوتاه، بلند، باز، تنگ، جلف و از این دست. جامعه تمام و کمال بر همه چیز نظارت میکرد؛ بلندی پاشنه کفششان، اینکه با کی میگردند، کی میروند و کی میآیند و لکه های روی لباس زیرشان ماه به ماه. برای کسانی که مجبور بودند آغوش خانواده را ترک کنند، اقامتگاهی تحت عنوان خانه دوشیزگان در نظر گرفته شده بود، خوابگاهی مجزا از خوابگاه پسرها تا از آنها در برابر جنس مذکر و فساد محافظت کند. برای یک دختر هیچ چیز، نه هوش نه تحصیلات و نه زیبایی اش، به اندازه پاکدامنی، اهمیت نداشت؛ به بیان دیگر، پاکدامنی بود که ارزشش را در بازار ازدواج تعیین میکرد، چیزی که مادرها، مثل مادران خودشان در گذشته، چهارچشمی مراقبش بودند: اگر قبل از ازدواج با یکی بخوابی، دیگر کسی نمیخواهدت؛ تلویحاً به این معنی که هیچ کس مگر اجناس بنجل بازار ذکور، علیلی یا دیوانهای، یا بدتر، مردی که زنش را طلاق داده. مادرِ مجرد که دیگر مفت نمیارزید، هیچ امیدی نداشت، مگر اینکه مردی از خود گذشتگی میکرد و میپذیرفت به او و ثمره گناهش پناه دهد.
شاید وقتی آدمها آنقدر شدید در آرزوی چیزی باشند، تمنایشان باعث شود به هرچیزی که آرزویشان را برآورده میکند درآویزند.
کتاب فضای یک داستان جنایی را بهانه میکند تا وارد لایههای عمیقتری از تاریخ، مذهب و ذهن انسان شود. راوی، کارآگاهی است که باید معمای قتلی خانوادگی را حل کند، اما مسیر جستوجویش خیلی زود از «یافتن قاتل» فراتر میرود. در این میان، اتفاقاتی غیرعادی مثل برفی که بیدلیل در وسط تابستان میبارد یا آتشسوزی غیرمنتظرهی کتابخانه، واقعیت را سوررئال و ناپایدار جلوه میدهد. نیکولایدیس با این شگرد، مرز میان حقیقت و خیال را عمداً محو میکند و خواننده را وادار میکند تا در هر صفحه بپرسد: آیا آنچه میخوانم واقعاً رخ داده، یا فقط بازتاب ذهن شخصیتهاست؟ افزونبراین، اشاره به آیینها و روایتهای تاریخی، لایهای فلسفی به داستان میدهد؛ طوری که کتاب نهتنها یک معمای جنایی، بلکه سفری به دل حافظه و هویت جمعی است. اگر تنها در پی داستانی سرگرمکننده باشید احتمالاً داستان جذبتان نخواهد کرد اما اگر به روایتهای مبهم، نمادگرایی و ترکیب ژانرها علاقه داشته باشید، خواندن «بازگشت» تجربهای متفاوت خواهد بود.
یک لحظه صراحتِ شبانه به قيمت چه روابط عاشقانهاى، چه دوستیهايى، چه خانوادههايى تمام شد... چهقدر از اسرار مردگان فاش شد و به جهان زندگان راه يافت تا آرامش را ازشان بربايد...
از بین این همه آدم تویی که اعتقاد داشتی باهوشترین و فرهیختهترین و حساسترین آدمها آنهاییاند که شک میکنند، بارها و بارها میآزمایند، پشیمان میشوند و دست آخر برایمان هنر و فلسفه به جا میگذارند، نه زاد و رود. مبتکرها در تنهایی و انزوا میمردند و ازدیاد نسل میماند برای بقیه. در نتیجه بشریت محصولِ گزینشی دقیق بود از میان بدترینها. بله، از بین این همه آدم تویی که این چیزها را میگفتی و به شان باور داشتی.
ازش پرسیدم "بزرگترین آرزوتون چیه؟ این که آثار خودتون رو واسه جهانیان به جا بگذارید؟" لکان جواب داد "مثل این که تو تا اینجا یه ذره هم نفهمیدهای. برعکس، دلم میخواد تا قبل مرگم همهی آثارم رو کامل از بین ببرم." و راست هم میگفت. نه تهدید بود نه قول، حتی اعتراف هم نبود. فقط یه نتیجهگیری سرد و خشک بود.
«پسری که کتابی رو میسوزونه علیه پدرش و قوانینی که توی اون کتاب اومده قیام میکنه. ولی پدری که اثرش رو میسوزونه پسرش رو از اسم و قوانین خودش محروم میکنه. کتابسوزی اون نقطهایه که رشتهی پیوند پدر و پسر میبُره.»
من با این کتاب عاشق داستایفسکی شدم و نتونستم حتی یه لحظه زمین بذارمش... همزاد پنداری عمیقی با پرنس میشکین دارم که باعث میشه با این کتاب احساس یکی بودن داشته باشم
من با این کتاب عاشق ادبیات کلاسیک شدم. ممنونم ازت دافنه دوموریه
خیلی غیرمنتظره است و من عاشق کتابای غیرمنتظره م
هیجان انگیز، کنجکاوی بر انگیز و جذاب. به نظرم این کتاب بهترین اثر دیکنزه
تمام سفرنامه های منصور ضابطیان ۵/۵
