خانه کتاب بی

جامعه خانه کتاب بی

همه جمله‌ها و نقدهای کاربران

تازه‌ترین جمله‌های ماندگار و نقدهایی که کتاب‌خون‌ها درباره کتاب‌ها نوشته‌اند.

‌این نسخه‌ی تازه‌ای از نمایشنامه‌ی کلاسیک زنان تروا است که برگردانی شاعرانه را با مقدمه و توضیحاتی علمی در هم می‌آمیزد. در میان تراژدی‌های یونان باستان، تنها این اثر از اوریپید است که به‌طور مستقیم نابودی کامل یک شهر و یک ملت را به تصویر می‌کشد. شاید به دلیل سنگینی این مضمون، و یا از آن جهت که چنین موضوعی همچنان با دغدغه‌های زمانه‌ی ما پیوند دارد، زنان تروا یکی از معدود نمایشنامه‌های باستانی است که همچنان روی صحنه اجرا می‌شود. در این اثر، تخیل نمایشی و دیدگاه اخلاقی اوریپید فراتر از مرزهای زمان حرکت می‌کند و با مخاطبان امروز نیز ارتباط برقرار می‌کند.‌ ‌ نمایشنامه دو محور اصلی دارد: نخست، رنج و محنت قربانیان جنگ، که در سرگذشت زنان بازمانده از سقوط تروا نمود پیدا می‌کند، و دیگر، انحطاط و فساد پیروزمندان، که در رفتار بی‌ملاحظه و در نهایت خودویرانگر یونانیان آشکار است. این اثر تصویری جاودان از استقامت انسان در مواجهه با نابودی و یأس ارائه می‌دهد. زنان تروا، به‌ویژه در زمانه‌ی جنگ و بحران، معنای تازه‌ای پیدا می‌کند و تجربه‌ای ملموس از رنج و اضطراب انسانی را بازگو می‌کند. با این حال، این روایت تنها به توصیف درد و رنج بسنده نمی‌کند، بلکه در لایه‌های عمیق‌تر خود به موضوعات قدرت، سیاست، اخلاق و مصلحت نیز می‌پردازد. نمایشنامه نشان می‌دهد که وسوسه‌ی قدرت و خطرات ناشی از تسلیم شدن به آن یا ایستادگی در برابر آن، نه صرفاً دغدغه‌های نظری، بلکه واقعیت‌های تلخ زندگی در دوران اوریپید بوده‌اند.‌

زنان تروا

‌این اثر را می‌توان از برجسته‌ترین نمونه‌های تحلیل روان‌شناختی شخصیت در ادبیات قرن بیستم به‌شمار آورد. در فرانسه، در مهمان‌سرایی آرام، گروهی متشکل از مسافرانی که با هم دوستی دارند درباره‌ی زن جوان متأهلی بحث می‌کنند که با مرد جوان و زیبارویی که او نیز از مسافران تازه‌رسیده بود، گریخته است. راوی داستان اول‌شخص است و ماجرا شرحی است از گذر ٢۴ساعت بحرانی از زندگی یک زن که همسر خود را از دست داده و فرزندانش به زندگانی خود مشغول‌اند، او گرفتار یک کشش عاطفی-جنسی ناگهانی و غیرمنتظره می‌شود. راوی، به سخنان جمع گوش می‌دهد و سرانجام از آن‌جا که منصفانه قضاوت می‌کند، برگزیده می‌شود به عنوان شنونده، از سوی زن میانسال برای شنیدن رازی که سال‌ها با شرمندگی در سینه حفظ کرده است. زن داستان نیمه‌مشابه خود را با زن گریخته و عشق ناکام و احساسات سرکوب‌شده‌ی خود را صادقانه بیان می‌کند و عیان می‌کند که دل‌باخته به جوانی قمارباز... به روشنی در این داستان مشاهده می‌کنیم که چگونه همدلی ‌توانمند است بدل شود به میل.‌

- چرا رگتو زدی؟‌ - چون لعنتی حس محشری داره، چون این لامصب حس معرکه‌ای داره.‌ - اجازه دارم ببینمش؟‌ - می‌تونی ببینیش، اما لمسش نکن.‌

سایکوسیس 4:48

‌و من در بن‌بست بلاتکلیفیِ صدای نرم و مخملی اون روان‌پزشکِ منطقی گیر افتاده‌ام که به من می‌گه واقعیتی مشهود و محسوس وجود داره که نشون می‌ده ذهن و تنِ من یکی هستن. اما من اینجا نیستم و هرگز هم نبوده‌ام.‌

سایکوسیس 4:48

سارا کین این یادداشت‌ها را در اقامت‌های گاه‌وبی‌گاهش در آسایشگاه روانی نگاشته است. او پس از نوشتن این نمایشنامه خود را به دار آویخت. ماجرای نمایشنامه در یک بیمارستان روانی رخ می‌دهد. متن گسیخته است و پنداری حال‌واحوال نویسنده را شاهدیم، مجموعه‌ای از اعداد و ارقام، دیالوگ و مونولوگ، هذیانی شعرگونه و در نهایت تحلیل رفتن نویسنده از عشقی نافرجام و غیرواقعی...

سایکوسیس 4:48

«می‌دانی حارصه چیست، پسرم؟ یک کلمه‌ی عربی قدیمی است، هم‌خانواده با حرص، حریص، احتراص و محترص. الان برایت توضیح می‌دهم، پسرم. می‌دانی که به شتر می‌گویند کشتی صحرا. این حیوان مبارک می‌تواند سه‌هفته‌ی تمام، بی‌آن‌که چیزی بخورد یا بیاشامد، تشنه و گرسنه، پیوسته در بیابان راه‌پیمایی کند. یعنی این‌قدر حیوان مقاومی است. اما یک‌جور خار بیابانی هست که شترها عاشق آنند. تا چشمشان به این خار می‌افتد، آن‌را با دندان می‌کنند و شروع می‌کنند به جویدن. خارها دهان شتر را زخمی می‌کنند و خون از زخم‌ها جاری می‌شود. هرچه طعم تیغ و شوری خون بیشتر با هم قاطی می‌شود، شتر لذت بیشتری می‌برد. خلاصه هرچه بیشتر می‌بلعد، خون بیشتری می‌آید و هرچه خونریزی شدیدتر می‌شود، شتر ولع بیشتری پیدا می‌کند. از خون خودش سیر نمی‌شود و اگر جلویش را نگیرند، از فرط خونریزی می‌میرد. حارصه یعنی این.»

بی قراری

‌داستان با شنیدن خبر قتل مردی اهل ترکیه، به‌دست نژادپرستان آغاز می‌شود. ابراهیم خبرنگار با شنیدن این خبر متوجه می‌شود که فرد کشته‌شده حسین است. دوست کودکی او. همین امر سبب می‌شود تا ابراهیم از پی ماجرای حسین به زادگاهش بازگردد و با کاوش دریابد که حسین دلبسته‌ی دختری ایزدی به نام ملک‌ناز بوده و سعی داشته با او که از پناهجویان سوری در ترکیه است ازدواج کند و در این راه با مشکلاتی مواجه می‌شود و در همین مسیر نیز جان خود را از دست می‌دهد. ابراهیم با تلاش برای یافتن راز این زندگی احساس می‌کند آرام‌آرم به ملک‌ناز دل‌باخته، بی‌آن‌که او را دیده باشد و...‌‌ ‌ من ترجمه‌ی خانم گلزار را خواندم.

بی قراری

تصمیم گرفتم تا ظهر توی رخت خواب بمانم. شاید تا آن موقع نصف آدم های دنیا بمیرند و مجبور باشم فقط نصف دیگرشان را تحمل کنم. شاید اگر ظهر بیدار بشوم قیافه ام بهتر شود ، حالم بهتر شود.

عامه پسند

زنانی وجود دارند که وجود و حضورشان نادیده گرفته می‌شود از سوی مردان و دیگر افراد. زنانی که در کشیش‌نشین دست کمک دارند. برای مردان چای می‌ریزند. گل‌آرایی می‌کنند. انجمن‌های خیریه را سامان می‌بخشند. به جلسات مردان درباره‌ی چگونگی برگزاری دیگر امور رونق می‌بخشند. این زنان، احساساتشان، خواسته‌هاشان، نیازهاشان، طلب‌های جنسی‌شان نادیده گرفته می‌شود و خود ناچار به سرکوب این حواس و عواطف می‌شوند. عشق‌های نشان‌داده شده بی‌مایه و کم‌رنگ است. زیر سلطه‌ی عشقی مردانه ارائه می‌شود. عاشقانه‌ها از نوع بوسه و آغوش نیست. کلام‌هایی سبک و نه چندان دربرگیرنده. زنانی که همه‌جا هستند و دست یاری می‌رسانند و حامی‌اند، اما هیچ‌جا نیستند.

در جوانی سعی می‌کنیم کسی شویم که نیستیم (یا هنوز نیستیم) بدون آنکه بدانیم این آدم جدید چیست و کیست، و چگونه باید به آن رسید، و این چیستی و چگونگیِ رسیدن به آن در اینجا جدایی‌ناپذیرند. وقتی مردم سرانجام به چیزی که می‌خواستند (یا شوربختانه به چیزی که نمی‌خواستند) تبدیل می‌شوند، طبیعی به نظر می‌رسد که بگوییم این همان چیزی است که واقعاً هستند و همیشه بوده‌اند. اما این‌طور نیست. آنچه «واقعاً» هستیم ذاتی مخفی و لایتغیر نیست که از ابتدا درون ما باشد و گاهی آشکار و برملا شود. خود ما چیزی است که آخر سر به آن تبدیل می‌شویم، یعنی نتیجه‌ی ــ‌ و نه مقصود کلی‌ ــ اعمال بی‌شمار و بوالهوسی‌های زندگی است.

آدم‌هایی که برایمان اهمیت دارند همچون استعاره‌ها و آثار هنری پایان‌ناپذیرند. آنها همیشه یک قدم دورتر از حدی ایستاده‌اند که شناخت ما ازشان قد می‌دهد ــ‌البته فقط درصورتی‌که و تا وقتی که همچنان برایمان مهم باشند. ممکن است جایی که برای یکی جهانی سراسر نو است برای دیگری بی‌اهمیت بنماید. از آن بدتر، ممکن است جایی که قبلاً به نظرمان جهانی سراسر نو می‌آمد حالا به چشممان خرابه بیاید. زندگی غوطه خوردن در دریای احتمالات است، احتمالاتی که از بسیاری‌شان بی‌خبریم و به آنهایی که ازشان با خبریم بی‌توجهیم. زمان و توان ما محدود است و مسئولیت‌هایمان سنگین، باید به پیش برویم و نمی‌توانیم برای ورانداز تک‌تک چیزهایی که سر راهمان سبز می‌شوند معطل شویم.

‌ به دوستی که می‌رسیم ممکن است بارها و بارها از خود پرسیده باشیم و بپرسیم تا کجا باید پیش‌ رفت، تا کجا باید صبوری کرد، کجا بخشید و کجا کوتاه نیامد. در این کتاب نهاماس به «دوستی» پرداخته، مفهومی که برای همگی حائز اهمیت است. بخش‌ نخستین کتاب به بررسی و بیان نظریات اندیشمندانی چون ارسطو و اسمیت و مومنتی گذشته است. بخش‌های دیگر به غایت دوستی و عواملی که پایان دوستی را سبب می‌شود گذر کرده‌اند. نگاه و مکاشفه‌ای که دوستی چیست و در قرون پیشین چه مفهومی را در بر داشته است. کتاب فرصتی‌ است برای اندیشیدن و تعمق برای اهلش. در کتاب آمده است:«درست همانطور که نمی‌توان دقیقاً توضیح داد چرا چیزی زیبا است، نمی‌توانیم دقیقاً بگوییم چرا با کسی دوستیم و دلیل کششمان به او چیست. هر چقدر هم که بکوشیم، همیشه چیزی از قلم می‌افتد.» ‌ ‌

فقط یک احمق ممکن بود تصور کند که دوست‌داشتن یک مرد، دوست‌داشتن کسی، دوست‌داشتن زندگی، ضروری است.

‌ کتاب بخش‌هایی از روزگار راوی را روایت می‌کند و ترکیبی است از داستان و خاطره. با قاطعیت می‌توان گفت کتاب بی‌پی‌رنگ است و خط مشق مشخصی را دنبال نمی‌کند با این‌همه سرشارست از لحظه‌هایی که پررنگ و به‌یادماندنی هستند و درخشان‌ترین‌شان خاطرات الیزابت از زمانی‌ست که در نیویورک به‌سر می‌برده است. در شب‌های بی‌خوابی، یک زن به زندگی خود و بازتاب خاطرات خویش نظر دارد.‌

از بیرون صدای شلیک گلوله شنیدم و فهمبدم که اوضاع همه چیر در دنیا رو به راه است.

عامه پسند

شرم دست از سر دخترها برنمی‌داشت. شیوه لباس پوشیدن و آرایش کردنشان همیشه ممکن بود برچسب «زیادی» بخورد: زیادی کوتاه، بلند، باز، تنگ، جلف و از این دست. جامعه تمام و کمال بر همه چیز نظارت می‌کرد؛ بلندی پاشنه کفششان، اینکه با کی می‌گردند، کی می‌روند و کی می‌آیند و لکه های روی لباس زیرشان ماه به ماه. برای کسانی که مجبور بودند آغوش خانواده را ترک کنند، اقامتگاهی تحت عنوان خانه دوشیزگان در نظر گرفته شده بود، خوابگاهی مجزا از خوابگاه پسرها تا از آنها در برابر جنس مذکر و فساد محافظت کند. برای یک دختر هیچ چیز، نه هوش نه تحصیلات و نه زیبایی اش، به اندازه پاکدامنی، اهمیت نداشت؛ به بیان دیگر، پاکدامنی بود که ارزشش را در بازار ازدواج تعیین می‌کرد، چیزی که مادرها، مثل مادران خودشان در گذشته، چهارچشمی مراقبش بودند: اگر قبل از ازدواج با یکی بخوابی، دیگر کسی نمی‌خواهدت؛ تلویحاً به این معنی که هیچ کس مگر اجناس بنجل بازار ذکور، علیلی یا دیوانه‌ای، یا بدتر، مردی که زنش را طلاق داده. مادرِ مجرد که دیگر مفت نمی‌ارزید، هیچ امیدی نداشت، مگر اینکه مردی از خود گذشتگی می‌کرد و می‌پذیرفت به او و ثمره گناهش پناه دهد.

سال ها

شاید وقتی آدم‌ها آن‌قدر شدید در آرزوی چیزی باشند، تمنایشان باعث شود به هرچیزی که آرزویشان را برآورده می‌کند درآویزند.

کتاب فضای یک داستان جنایی را بهانه می‌کند تا وارد لایه‌های عمیق‌تری از تاریخ، مذهب و ذهن انسان شود. راوی، کارآگاهی است که باید معمای قتلی خانوادگی را حل کند، اما مسیر جست‌وجویش خیلی زود از «یافتن قاتل» فراتر می‌رود. در این میان، اتفاقاتی غیرعادی مثل برفی که بی‌دلیل در وسط تابستان می‌بارد یا آتش‌سوزی غیرمنتظره‌ی کتابخانه، واقعیت را سوررئال و ناپایدار جلوه می‌دهد. نیکولایدیس با این شگرد، مرز میان حقیقت و خیال را عمداً محو می‌کند و خواننده را وادار می‌کند تا در هر صفحه بپرسد: آیا آنچه می‌خوانم واقعاً رخ داده، یا فقط بازتاب ذهن شخصیت‌هاست؟ افزون‌‌براین، اشاره به آیین‌ها و روایت‌های تاریخی، لایه‌ای فلسفی به داستان می‌دهد؛ طوری که کتاب نه‌تنها یک معمای جنایی، بلکه سفری به دل حافظه و هویت جمعی است. اگر تنها در پی داستانی سرگرم‌کننده باشید احتمالاً داستان جذب‌تان نخواهد کرد اما اگر به روایت‌های مبهم، نمادگرایی و ترکیب ژانرها علاقه داشته باشید، خواندن «بازگشت» تجربه‌ای متفاوت خواهد بود.‌‌ ‌