کتاب مورد علاقم تا به امروز همینهه
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
جالب بود،هرچند کوتاه ولی روی دیگری از انسان ها رو نشون میداد،انسان هایی که تا چند لحظه پیش به عنوان دوست میدید حالا برای گرفتن جانت به تو یورش میبرند
اولین باری بود که باعث شد نظرم نسبت به رمان های ایرانی عوض بشه،واقعا کتاب تحسین برانگیزی بود
بیست و هشتسالهام، اما هنوز وقتی کسی سرم داد میزند، آنقدر کوچک میشوم که میتوانم در خودم قایم شوم.
کتاب شاهکاز نیست ولی کتابی هم نیست که بشه ازش راحت عبور کرد کتاب اصلا پوچ گرایی نیست و در بدترین شکل یک ابسوردیسم هست ولی واسه کسی که میخواد جزء اولین کتاب هاش باشه پیشنهاد میکنم ابتدا مروری به اگزیستانسیالیسم داشته باشه بعد این اثر بخونه
بسیار اورریتد. حقیقتا برای یک اثر معروف زیادی کلیشه ای بود ولی خب از کتاب های بوکتاکی بیشتر از این انتظار نمیره.
اگر عزیزتون رو تازه از دست دادین پیشنهاد میکنم فعلا این کتاب رو نخونید.
عشق اول رو تورگینیف نوشته
شاهکار
اینکه نویسنده این کتاب یک مرد بود واقعا برام جالب بود.
خیلی وقت است داریم ادا درمیآوریم. ادای خوشبختی سادهای که در این بدبختی محتوم ابدی گمش کردهایم. از کِی شروع شد؟ کجا، کدام روز؟
اولین کتابی که از فریدا خوندم و عاشقش شدم:>
۱۰ سالم بود این کتاب رو خوندم،مُردم!...۱۵ سالم بود بازخوانیش کردم..،زنده شدم! در ۱۸ سالگی باری دگر آن را خوندم و پوزخند زدم..و هربار ذهنیتی متفاوت دیدگاهی جدید و مسخ بیگانه شدم..انگار که خودم هم بیگانه بودم.
اگر روزی ذهنت آزاده ام تمایل به معرفی کامو داشت قطعا سقوط اولین چیزیست که پیشنهادش میکنم،برخلافه عام که طاعون را سر لوحه شروع آثار کامو میدانند و دلیلی برای بیش خواندن آن...اما آن هایی که میدانند آلبر هیچ نیاز به چهارچوب نگری ندارد در سکوت ..سقوط را بازخوانی میکند..تا در سکوت..سقوط کند!
دلم میخواد یه بار دیگه این کتابو بخونم.
آه ناستنکا.....
یکی از بهترین رمان های ایرانی
این کتاب فوقالعاده است.کامله و کاملا عملیه باخوندنش دیگه نیازی به خوندن کتاب دیگه ای برای عادت سازی ندارید و کاملا با این کتاب می تونید به زندگیتون حالت بدید.
اغلب فکر میکردم که بسیاری از مردم به خاطر طغیان علیه سیستم سیاسی موجود نبود که به کمونیسم رو آوردند بلکه از سر ناامیدی محض بود، ناامیدی از ماهیت بشر، که پس از جنگ چهره زشتش را بیش از هر زمان دیگری نشان میداد. از آنجا که دست کشیدن از بشریت برای انسان غیر ممکن است نظم و قوانین اجتماعی را که در آن زندگی میکند زیر سؤال میبرد. در واقع وضعیت انسانی را محکوم میکند.
مرگ ایوان ایلیچ شاید بیش از آنکه دربارهی مرگ باشد، دربارهی لحظهای باشد که انسان ناگهان میفهمد تمام آن چیزی که زندگی نامیده، ممکن است فقط مجموعهای از عادتها، مناسبات اجتماعی و انتخابهایی بوده باشد که هیچوقت واقعا انتخابشان نکرده است. تلستوی بیرحمانه نشان میدهد که مرگ، برخلاف آنچه تصور میکنیم، همیشه پایان زندگی نیست. گاهی نخستین لحظهای است که آدم را وادار میکند بپرسد آیا پیش از آن اصلا زندگی کرده است یا نه. شاید ترسناکترین بخش کتاب، خود مرگ ایوان ایلیچ نباشد، بلکه این باشد که او در آستانهی مرگ، تازه متوجه میشود چقدر از زندگیاش را برای چیزهایی صرف کرده که در لحظهی آخر هیچ اهمیتی ندارند.
