خانه کتاب بی

جامعه خانه کتاب بی

همه جمله‌ها و نقدهای کاربران

تازه‌ترین جمله‌های ماندگار و نقدهایی که کتاب‌خون‌ها درباره کتاب‌ها نوشته‌اند.

تصویر پروفایل MaedehMaedeh@maedجمله

آدم ها هرکار بخواهند می‌توانند بکنند به شرطی که طبیعت سرِ جنگ نداشته باشد.

تصویر پروفایل MaedehMaedeh@maedجمله

بدیش این بود که آدم ها فقط یکبار می مردند. و همین یکبار چه فاجعه‌ی دردناکی بود.

تصویر پروفایل MaedehMaedeh@maedجمله

آدم ها هم مثل درخت ها بودند.یک برف سنگین همیشه بر شانه های آدم وجود داشت و سنگینی اش تا بهار دیگر حس می‌شد.

و کل منسجم من درد میکند، دردی از طعم تلخ سم گذشته و سر گیجه ای از ابهام آینده و فانتزی حضور در حال و لوس شدگی تعریف دوست داشتن خود. بماند

اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده ،همیشه شکست میخوری،هدفت باید این باشه که خودت باشی،که مثل خودت رفتار کنی و به نظر برسی و فکر کنی،که حقیقی ترین نسخه خودت باشی.

ـ فیرز: و بعضی وقت ها آلبالو خشکه ها را بار گاری می‌کردند و به مسکو و خارکف می‌فرستاند. یک عالمه پول! و آلبالو خشکه های آن وقتها، نرم آبدار خوشبو و خوشمزه بود. یک نسخه ای بلد بودند که... ـ رانوسکی: آن نسخه حالا کجاست؟ ـ فیرز: یادشان رفته، هیچکس یادش نیست.

باغ آلبالو

تو می‌خواستی دوباره در زندگی‌ات طعم خوشبختی را بچشی اما فراموش کرده بودی که اگر خوشبختی فقط یک بار هم در خانه کسی را بزند، لطف و مرحمتی نثار او شده که سزاوارش نبوده است. لابد می‌گویی آن خوشبختی کامل نبود دروغین بود. ولی آخر تو چه حقی برای خوشبختی کامل و راستین داری؟ نگاهی به دوروبرت بینداز چه کسی در اطرافت از زندگی راضی است و لذت می‌برد؟

توزنباخ:.... ولی من معتقدم که خود زندگی همین جور میماند بازهم سخت اما ر از رمز و شادی خواهد بود. هزار سال بعد هم آدمها آه و ناله میکنند که: این مشغله زندگی چه سخت است! بازهم از مرگ می‌ترسند و به مردن علاقه ای ندارند، درست مثل حالا.

مردمان جدید با ایمان بیگانه بودند یا چنین به نظرشان می‌رسید. ایمان داشتند ولی ایمانی ساده‌لوحانه: ایمان به پیروزی خرد‌کننده‌ی براونینگ و ششلول و کلت، ایمان به قدرت اقدامات سریع. از کجا باید می‌دانستند که علف با قوانین بطلان‌ناپذیر خود رشد می‌کند؟ از کجا می‌دانستند اندیشه‌ی انسان همراه با گردن او خم نمی‌شود و گلوله نه ایمان را می‌شکافد و نه بی‌ایمانی را؟

وای برتو اگر بگویی که خوشبختی مرده است چون آن را چنین که هست نپنداشته بودی… پندار فردا را شادی است، اما شادی فردا را شادی دیگری است - و زهی خوشبختی که هیچ چیز به پنداری که از آن داشته ای نمی ماند، زیرا هر چیز را ارزش دیگری است.

خانواده تیبو

چه برسر جمله های قشنگی می آید که وارد ذهن مان می‌شوند؟چطور مارا سرشوق می آورند، و بعد چطور معنای شان را ازدست میدهند،یا غریبه می‌شوند، یا خجالت‌آور،یا مضحک؟

بندها

باید به یاد داشته باشید چه هستید و انتخاب کرده‌اید چه بشوید، و بدانید اهمیت آنچه را انجام می‌دهید چیست. نسل انسان پاره‌ای جنگ‌ها، شکست‌ها و پیروزی‌ها دارد که نظامی نیست و آن‌ها را در کتاب‌های تاریخ نمی‌نویسند. وقتی تلاش می‌کنید تصمیم بگیرید این را به یاد داشته باشید.

استونر

جهان را به منزله سرگرمی پروردگار تعبیر کرده است و اظهار نموده که جهان مثل نوعی بازی است که در آن شادی و غم حقیقت و خُبث، علم و جهل، و نيك و زشت با هم وجود دارند این بازی نمیتواند فارغ از آفریده شدن خطا و مشقت به دوام خود ادامه بدهد - من با تمام نیرو این نظریه را مردود میدانم بهترین توجیهی که میتوانم ارائه بدهم اینست که در آن هنگام که قادر متعال هستی خودش را در عالم به نمایش گذاشت شیطان با نیکی وابستگی طبیعی داشت. شما هرگز نمیتوانید زیبائی شگفت انگیز هیمالیا را بدون در نظر گرفتن وحشت تکانهای پوسته زمین تماشا کنید. آن هنرمند چینی که گلدان زیبائی از خاک چینی میسازد به طرز دل انگیزی آمرا نقاشی مینماید رنگهای دلپذیری در تزئین آن به کار می برد و درخشندگی کاملی به آن می بخشد اما به خاطر طبیعت بخصوص آن قادر نمی باشد آنرا طوری بسازد که شکستنی نباشد. اگر از دست شما به روی زمین بیفتد، به تکه های شکسته بی شماری مبدل میگردد به همین جهت آیا امکان پذیر نمی باشد که ارزشهای مورد دلخواه ما از جهان هم با وجود شیطان در عالم هستی یافت شوند؟

لبه ی تیغ

آیا زنده بودن ،بدون آنکه آدم ها به همدیگر کمک کنند،ارزشی دارد؟ آیا ممکن است که آدم سال ها و دهه ها و تمام عمر به زندگی ادامه بدهد ،بدون آنکه حتی یکبار برای مقابله با آنچه زندگی رویارویش قرار می دهد شهامت کافی داشته باشد و بازهم بتواند اسم خودش را مسیحی بگذارد و توی آینه به خودش نگاه کند؟

آیا ممکن است یک نفر در عین حال که زنده است، مرده باشد؟

بوف کور

زمانی خوندمش که نیاز داشتم یکی بهم بگه بیخیال زندگی همینه که هست، چیزی دست تو نیست، سخت نگیر اما نه اونطوری که ادما بهت میگن و این حس و میدن که احساساتت بی ارزشه انگار شخصیت ها و موقعیت هارو برات شفاف میکنه و تو خودت تصمیم میگیری که خیلی چیزا رو رها کنی