شیرکو بیکس از آن شاعرانی است که شایسته است جهان بیشتر او را بشناسد، شاعری که رنج، آزادی، عشق و انسان را به هم پیوند میدهد و شعرش از مرز جغرافیا فراتر میرود و به تجربهای انسانی بدل میشود.
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
وقتی تعصب کورت میکنه باید با بخش تاریک و شیطانی درونت که یه گوشه چالش کردی رو به رو بشی.
در تنهایی به همان معمای نا گشودنی می اندیشید."یعنی چه؟ایا به راستی باید مرد؟"و ندای درونش جواب می داد:بله،حقیقت است و بایدمرد.می پرسید:"اخر این همه رنج برای چیست؟و ندا جواب می داد:"دلیلی نیست!برای هیچ!!!!
هر قدر از دوران کودکی دور به زمان حال نزدیک می شد این شادی ها در نظرش بی مقدارتر و مشکوک تر می امدند.ان وقت چیزهایی به راستی دلچسب وجود داشت.نشاط بود،دوستی بودو امیدهای بسیار.
تولستوی در این کتاب زندگی یک آدم معمولی را دنبال میکنه ک به گونه ای زندگی کرده ک جامعه ازش انتظار داشته .چه لباسی بپوشی،چه خونه ای داشته باشی و دیگران درباره ات چه فکری بکنند.اما زمانی ک با مرگ مواجه میشه ترسی بسراغش میاد ک همش ترس از مردن نیست، بخشی از ترسش از این هست ک مبادا تمام این سال ها را اشتباه زندگی کرده باشه و اون زمان فهمید ک "چطور زندگی کردن "از "چقدر زندگی کردن "مهمتره.
در ادامه جلد اول و زیبا بود ۳۰۰صفحه عشق و خوشبختی بود
هیچ وقت در ارامش نخواهی بود، اگر بعداز هر اشتباه کوچک، ترس و نگرانی از امنیتت همه وجودت رو پر کنه
جامعه تا به امروز قهرمانان اشتباهی را پرستش کرده است. من شخصا متقاعد شدهام بلند کردن یک ساختمان از زمین راحتتر از ترک دائمی یک رابطه توهینامیز است و به قدرت کمتری احتیاج دارد
همه جای دنیا سیاستمدارها اهل کثافتکاریاند، اما توی این مملکت دیگر تا خرخره توی کثافت فرو رفتهاند. باور کن کثیفتر از اینها هیچ جای دنیا پیدا نمیکنی. نمیدانم شاید چون خون آن صدهزار تا کشته را مکیدهاند اینقدر کثیف شدهاند. شاید هم تغذیه از رنج و سیاه روزی آن صدهزار مرده اینطور هارشان کرده. به خدا به عمرم سیاستمدارانی تا این اندازه غرق در جهل و خرافه ندیدهام. انگار عامدانه در برابر دانستن مقاومت میکنند. هر کس یک جو سواد داشته باشد فوراً میفهمد سواد این جماعت ته کشیده، چون به محض اینکه دهنشان را باز میکنند خودشان را لو میدهند و حالیات میکنند که مدتهاست چهار خط کتاب نخواندهاند.
فقط میتونم بگم هیچ کس بیشتر از کسی که در میان همهٔ کورها می بیند بیشتر عذاب نمیکشد. و انسانها وقتی بدانند کسی نیست آنها را ببیند، دست به کارهای شنیعی می زنند. و وای اگر کسی باشد که افول انسانیت را ببیند. در نهایت همه از این کابوس دهشتناک بیدار شدند اما هیچ یک ادم قبلی نبودند. دیدن و زنده بودن. کوری و مرگ. شاید واقعیت انسانیت به چشم ها گره خورده و چشم ها نه تنها دریچه روح بلکه خود روح اند. آنچه تفاوت میان انسان و حیوان است.
داستان درباره روستایی به اسم بیله. اما چرا عزاداران؟ شاید چون بیلی ها عزادار مرگ، بدبختی، بیماری، بلا و مصیبتهایی اند که در قالب زندگی براشون رخ میده. چیزهایی که در مقایسه با زندگی روزمره چیزی نیست اما همین که روزمره است نشون میده باید به حالش گریه کرد. ❌️حاوی اسپویل❌️ اینکه اونجا اونقدر مرگ پیش پا افتاده است که با شنیدن صدای زنگوله های مرگ، میتونن زنگوله های عروسی هم به صدا در بیارن. روستاییا هرچیز که نتونن درک کنن رو می پرستن. جهل پایه باور چیزهایی که وجود ندارند. وفاداری و ارزشهای خوب از بیل بخت بستن و در نهایت اسلام که بهترین شخصیت و تنها فرد با رفتارهای عاقلانه و شاید نماد خیر در داستان بود مجبور میشه روستا رو ترک کنه در حالی که عزادار زندگی خودشه،زندگی ای که وقف روستا کرد؛ و حالا گل به در خانه گرفته آوازه خوان کوچه های شهر شده پسر مشدی صفر هم که مطلقا نماد شر و بدی بود. کدخدا فقط اسما کدخدا بود و ناکارامدیش بارز بود. اخر هر فصل داستان خیلی قشنگ تموم می شد. عناصر جادویی و پایان بندی هر فصل نشون میداد که واقعا یه داستان کوتاه باید چطور باشه از بین ۸ داستان دوتای اول قصه های مورد علاقه ام بودن(مرگ ننه رمضون و مرگ آقا) برای هر داستان میشه جدا نوشت. اونی که قبل از موسرخه کشتن کی بود؟ موسرخه چرا یهو تبدیل شد؟ بین آبادی های همسایه هم واضحا پوروسی ها ابادی دشمن بودن و سید ابادی ها دوست و رفیق، خاتون اباد و بقیه هم که در حد میانه. دورویی مشدی بابا تو داستان اخر و ترسوییش توی داستانهای دیگه شخصیت منفوری بهش داد؛نه منفور جسور مثل پسر مش صفر(البته نمیدونم چرا مش صفر خودش منفعلانه فقط از سوراخ سقف همه چیز رو می دید) منفور تاسف انگیز. همه چیز انگار نماد بود و من نمی فهمیدم. البته نسبت به کتابهای قبلی خیلی بیشتر فهمیدم:) فضای جادوییش به اندازه داستانهای هدایت نبود ولی دوست داشتم توصیه می کنم و شاید دوباره بخونم. روون و جالب بود.
تقدیر عجب شوخیهای هولناکی با آدم میکند.
از تشییع جنازه متنفرم. از اینکه بیایند بهم تسلیت بگویند حالم به هم میخورد. نمیدانم چی جوابشان را بدهم. آخر این چه رسمی است که وقتی یکی از کسانت میمیرد یک مشت غریبه میآیند بغلت میکنند و ادای دوستهای صمیمی را در میآورند؟ کاش هیچ کدامشان نمیآمدند. چرا باید با کسانی که اصلاً نمیشناسی دوستانه رفتار کنی؟ آن هم کسانی که بعداً هم هیچ وقت قرار نیست ببینیشان. اما به هر حال باید قیافهٔ سپاسگزار و شرمنده به خودت بگیری، طوری که خیال کنند از اینکه برای عرض تسلیت آمدهاند از صمیم قلب ممنونشان هستی. نه که آدم اینجور وقتها خیلی حال و حوصله محبت کردن به غریبهها را دارد!
توتوچان، نویسنده نیست پس انتظاری که از یک نویسنده باید داشته باشیم رو نمیتونیم ازش داشته باشبم. کتاب قشنگیه. کتابی که ارزش خوندن داره در مورد یه نوع دیگه سیستم آموزشی که میتونه خوبی های زیادی رو به این سیستمی که الان داریم، اضافه کنه.
انسان گاهی بر تقدیر خود حاکم است، تقصیر از ستارهی بخت ما نیست بلکه از خود ماست که زیردست شدهایم.
-به من بگو، آیا تو میتوانی صورت خود را ببینی؟ +نه، زیرا که چشم خود را نمیبیند مگر آنکه به وسیلهی چیزهای دیگر منعکس شود. -همین است، و هزار افسوس که تو چنین آینهای نداری که ارزش نهفتهی تو را در چشمانت منعکس کند تا بتوانی عکس خود را ببینی.
اگر نگاه من در حجاب است از آن روست که رنجهای نهانی را که اثر آن در چهرهام آشکار است همه در خود نگاه میدارم. مدتی است که احساسات متضاد و افکاری که فقط مربوط به من است و شاید رفتار مرا تیره میکند مرا آزار میدهد. اما دوستان خوب من نباید به این علت غمگین باشند و نباید غفلت مرا به چیزی جز این تعبیر کنند که این بیچاره چون با نفس خود در جنگ است مهر ورزیدن به دیگران را فراموش میکند.
عشقْ پذیرش یه نفره،همهٔ جنبه هاش، حتی اون جنبه هایی که دوست نداری یا درک نمیکنی.
مردم یا افرادی عادی هستن یا افراد غیر عادی؛ افراد عادی حق خلاف ندارند، اما اشخاص غیر عادی حق هر نوع جنایت را دارند.
قلعه حیوانات داستان شکست یک آرمان نیست، داستان لحظهای است که آرمان، زبان خودش را از دست میدهد و قدرت جای آن را میگیرد.
