ثورو گفت ، «آنچه که نگاهش می کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می بینی مهم است.»
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
از او میپرسم: «و گرسنگی؟ آیا گرسنگی هم شما را تربیت کرد؟» وقتی این سؤال را از او میپرسیدم، نگاهم میکرد و چشمان تیرهاش در فضای سایهروشن با سیاهی ملایمشان میدرخشید. با آن حالت خاص خود، چانهاش را بالا آورد و انگار احساسات گرانباری را از دوران جوانیاش به یاد میآورد. سپس با صدایی بم و وقفههایی کوتاه گفت: «مربی خوبی است؛ گرسنگی. مانند زندان و دشمنان که آنها هم مربیان خوبیاند. مادرم آموزگار بود و پنجاه لیره حقوق میگرفت. پدرم درآمد متفاوتی داشت؛ هر قدر که کار آهنگری برایش میآورد. ما با هم دو اتاق داشتیم. کموبیش هیچگاه خبری از گوشت نبود. بحثها، مبارزات و امیدهای پرشوری وجود داشت. پدرم به دلیل فعالیتهای سوسیالیستی به زندان افتاد. روزی که مُرد، هزاران نفر از رفقای حزبی تابوتش را همراهی میکردند. همۀ اینها انگیزۀ نیرومندی به من میداد. اگر پدر دیگری بهعنوان الگو بالای سرم بود، چیز دیگری میشدم. بنابراین میتوانستم شخصیتم را در خانه بسازم.
این آزادیِ واقعیه، اینکه خودت رو دوست داشته باشی و به افکار دیگران اهمیت ندی.
وقتی به یه چیزی باور پیدا میکنی، بهش وزن و معنا میدی و همین باعث میشه ایزد و ایزد بانوها وسوسه بشن تا اون رو عملی کنن.
به نظرم خودت به اندازه کافی از دست خودت عصبانی هستی. یادت باشه هر کسی سختگیرترین مجازاتگر خودشه.
سی: غم میتونه تبدیل به بیماری بشه. ساتوشی: آره. امید هم همینطور.
اگر به روش یادگیری بشر دقت کنید متوجه می شوید که بشر با اشتباه کردن آموزش دیده است. ما با افتادن یادگرفته ایم که راه برویم. اگر هیچ وقت نمی افتادیم، هیچ گاه نمیتوانستیم راه برویم.
گرفتن در ذات مردهاست، اما زنها ذاتاً بخشندهان. هیچ وقت نذار مردی چیزی ازت بگیره. لبخندت، شوخ طبعی، بدنت.
قبلاً مری به ظاهر هیسا حسودی میکرد؛ فکر میکرد زیبایی کلید شادی است. اما حالا میفهمید همه محکوم به رنجاند.
یاد حرف ننه افتاد که زمانی گفته بود هر دانهی برفی آه پرغصه زنی در یک گوشه دنیاست. هر آهی به آسمان میرود و ابر میشود و بعد به صورت دانههای کوچک خاموش روی مردم پایین میریزد. گفته بود یادمان میآورد که ما زنها چطور رنج میبریم، چطور ساکت هرچه بر سر ما بریزند تحمل میکنیم.
بنظر میاد تو زندگی کارای زیادی هست که من به انجام دادنشون فکر نکردم.
من میتونم تنهایی به زندگیم ادامه بدم.زندگی این رو خیلی خوب به من یاد داده.میدونم که کسی برای آدم نمیمونه.
نمیدانم اگر سالها بعد به گذشتهام نگاه کنم، چه میبینم. نمیدانم این زمستان برایم چقدر طول خواهد کشید. تا کی باید تنها کورسویی از روشنایی را حس کنم. نمیدانم آیا تنها کافی است تلاش کنم و یخبندان را از بین ببرم یا این یخ برای مدتی نرم میشود و دوباره سفت و سخت برمیگردد سر جای اولش.
زندگی را نباید تنها زندگی کرد، حتی در روز آخر.
از دست دادن شاید گاهی نوعی بدست آوردن باشد.
درست است که برای بیشتر مردان سر به هوا، نادانی زن کلّی به جذابیت شخصی زنان اضافه میکند؛ امّا بالأخره عدّهای از مردان هم آنقدر عقل و معلومات دارند که غیر از نادانی، طالب چیزهای دیگری هم در زنان باشند.
زندگی، یعنی از دست دادن همه چیز؛ یکی پس از دیگری!
چقدر بد است ک وقتی به زمان بیشتری احتیاج داریم نمیتوانیم چرخ روزگار را مثل چرخدندههای یک ساعت به هر طرفی ک بخواهیم بچرخانیم.
Digging a grave is hard work. My whole body hurts. Muscles I didn’t even know I had are screaming with pain. Every time I lift the shovel and scoop out a little more dirt, it feels like a knife is digging into a muscle behind my shoulder blade. I thought it was all bone, but clearly, I was wrong. I am acutely aware of every single muscle fiber in my whole body, and all of them hurt. So much.
نمی خواهم قدم در دنیایی بگذارم که قرار است پیش از موعد مرا به کام مرگ بکشاند.
