خانه کتاب بی

جامعه خانه کتاب بی

همه جمله‌ها و نقدهای کاربران

تازه‌ترین جمله‌های ماندگار و نقدهایی که کتاب‌خون‌ها درباره کتاب‌ها نوشته‌اند.

جامعه‌ای که برای حمایت از فرد بنا شده بود، بر اساس قراردادی اولیه بود که آزادانه بین شهروندانش منعقد شده بود؛ به همین ترتیب حاکمیت دولتی بر پایه قراردادی بین مردم مختار و نمایندگان آنها استوار است و وظیفه دارد تا از حقوق لاینفک مردم که از سوی خداوند به ایشان اعطا شده، صیانت کند.

خواندن این مجموعه‌ یک رویارویی عمیق با جامعه‌ای است که در حال فروپاشی و بازسازی است. لوفور در این اثر، برخلاف بسیاری از مورخان که انقلاب را صرفا در تالارهای سیاسی پاریس یا زیر تیغ گیوتین خلاصه می‌کنند، دوربینش را به لایه‌های زیرین اجتماع می‌برد. چیزی که اعتبار این اثر را در ذهن من تثبیت کرد، نگاه جزئی‌نگر و متمایز او به «انقلابِ دهقانی» بود؛ جایی که او ثابت می‌کند انقلاب نه یک حرکت یکپارچه، بلکه سنتزی از چهار انقلاب مجزا (اشرافی، بورژوازی، شهری و دهقانی) است که هرکدام موتور محرک و مطالبات خاص خود را داشتند.  وقتی لوفور را با مورخانی مثل «توکویل» مقایسه می‌کنم، می‌بینم که اگر توکویل بر تداوم ساختار قدرت و تمرکزگرایی تاکید داشت، لوفور بر «روان‌شناسی جمعی» و گرسنگی توده‌ها دست می‌گذارد و نشان می‌دهد که چگونه «ترس بزرگ» در روستاها، ابعاد سیاسی انقلاب را از کنترل نخبگان خارج کرد. این دقت وسواس‌گونه‌ی او در تحلیل ساختار ارضی و پیوند آن با فروپاشی فئودالیسم، به مخاطب اجازه می‌دهد که بفهمد چرا انقلاب فرانسه تا این حد خونین و در عین حال ناگزیر بود. در حالی که مورخان رمانتیک‌تر مثل «میشله» غرق در حماسه‌سرایی پیروزی ملت هستند، لوفور با خونسردی یک دانشمند، تضادهای طبقاتی و فشارهای اقتصادی را کالبدشکافی می‌کند و به ما می‌فهماند که آزادی، پیش از آنکه یک شعار زیبا باشد، نتیجه‌ی مستقیم بحران نان و مالیات بود. خواندن جزئیات مربوط به چگونگی انتقال قدرت از اشرافیت زمین‌دار به بورژوازی نوپا و درگیری بی‌پایان آن‌ها با توده‌های پابرهنه (سان‌کولوت‌ها)، دیدگاهی به من داد که دیگر نمی‌توانم به هیچ واقعه‌ی تاریخی به صورت تک‌بعدی نگاه کنم. لوفور با این اثر به ما می‌آموزد که برای درک یک تغییر بزرگ، نباید فقط به نوک کوه یخ که همان نطق‌های آتشین روبسپیر یا دانتون است نگاه کرد، بلکه باید به اعماق اقیانوس رفت، جایی که فشارهای خردکننده و جریان‌های بی‌صدای اقتصادی و اجتماعی، مسیر حرکت کوه یخ را تعیین می‌کنند. این مجموعه، نه تنها دانش من را درباره‌ی فرانسه، بلکه درک من را از مفهوم قدرت و تحول اجتماعی به کلی دگرگون کرد و نشان داد که چرا لوفور را باید معمار نوین تاریخ‌نگاری انقلاب دانست. این اثر برای هر کسی که می‌خواهد از سطح کلیشه‌های رایج تاریخی فراتر برود و با منطق درونی تغییرات بزرگ بشری آشنا شود، یک ضرورت اجتناب‌ناپذیر است.

واقعا محشره قلم این نویسنده خیلی رئاله و من خیلی لذت میبرم، من موقع کتاب خوندن خیلی خنثی میخونم و احساساتمو کنترل میکنم اما صفحات اخرش اشکم سرازیر شد، بنظرم مثل داستایفسکی خیلی توصیف های زیاد از حد نمیکنه و خیلی قضیه رو حاد نشون نمیده هی از احساس ادما حرف نمیزنه هی حالتای پرش افکاری نداره، خط فکری و محور منظم و محکمی داره و من واقعا لذت میبرم و این اثرش هم عالی بود، اثر شیطانش رو هم پیشنهاد میکنم👌🏻

آناکارنینا

بین اثار مک فادن این جز اون چندتاییه که به بقیه پیشنهاد میدم، کشش خیلی خوبی داشت و پیچش داستانو دوست داشتم البته که فریدا تو اکثر کتاباش دست و انگشت قطع شده و... داره😂🙄 اما بدون اون ها هم جذاب بود👌🏻

اجاره نشین

من قلم این نویسنده رو بشدت میپسندم و اثارشرو خوندم اما حقیقتا از این خیلی لذت نبردم. اونجوری که ترند شد جالب نبود. از نظر من بیشتر درمورد تنهایی و تمنای محبت و توجه از دیگریه

بنظرم دارکه و در دسته سادومازوخیستی قرار میگیره و یجورایی نویسندش بیماره😂 اما خب دارکه دیگه البته ربطی به عنوانش نداره😉

اتاق قرمز

برخلاف نظراتی که میگفتن خیلی کتاب سنگینیه و ادمو از مواجهه باهاش دور میکردن، بنظرم بشدت واضح و روانه و تمام لایه‌های عمیق اون درک میشه، از بین همه ی اثارش واقعا از این لذت خاصی بردم البته هنوز برادران کارامازوف رو نخوندم اما در کنار بقیه اثارش واقعا این شاهکاره، فقط فضای بشدت سنگینی داره جوری که حس افسردگی رو منتقل میکنه و جاهایی مجبور میشی عمیق نفس بکشی اما ارزش خیلی بالایی داره و به همه پیشنهاد میکنم بخوننش👌🏻

هیچوقت در «جنایت» نبودن کارم اطمینان نداشتم، هیچوقت در اعتقادم اینطوری مطمئن و با ایمان نبودم...

، و دانستم كه درك او آسان تر از بوييدن يك گل است، كافى بود كسى او را ببيند. و من نمى دانم آيا مادرش هم او رابه اندازه من دوست داشت؟ آيا كسى مى توانست بفهمد كه دوست داشتن او چه لذتى دارد، و آدم را به چه ابديتى نزديك مى كند؟

، و دانستم كه درك او آسان تر از بوييدن يك گل است، كافى بود كسى او را ببيند. و من نمى دانم آيا مادرش هم او رابه اندازه من دوست داشت؟ آيا كسى مى توانست بفهمد كه دوست داشتن او چه لذتى دارد، و آدم را به چه ابديتى نزديك مى كند؟

سوفی! اگر من می خواستم در اين درس ها تنها يک چيز به تو ياد دهم، آن بود كه " در قضاوت عجله نكن ".

دنیای سوفی