زمان هایی هست که انسان باید بار یک جهان را بر دوش بکشد.
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
... همچون جانورانی در قفس که از جانورانی در قفس که از جانورانی در قفس که از جانورانی در قفس که از جانورانی در قفس زاده شده و در قفس مُرده، زاده شده و سپس مُرده است، در قفس زاده شده و سپس در قفس مُرده، در لغت مانند یک جانور، در یکی از لغاتشان، مانند چنان جانوری... که وجودم را از وحشت آکند...
... و چنان حالت انسان گونه ای داشت که وجودم را از وحشت آکند...
آدمیزاد یک بار به دنیا میآید اما در هر جدایی یک بار تازه میمیرد. مرگ دردی است که درمانش را با خود دارد، چون وقتی برسد دیگر دردی نمیماند تا درمانی بخواهد اما: دردیست غیر مُردن، کان را دَوا نباشد پس من چگونه گویم کاین دَرد را دَوا کن
وقتی آدم میبیند که چه کسان نازنینی چه دردهای ناسزاواری داشتهاند از نالههای خودش خجالت میکشد و کمی آرام میگیرد.
چقدر دل گرفته و غمناکم و چقدر جای او در دل من خالیست. نمیخواهم بر این اندوه غلبه کنم. آخر تا کی آدم میتواند هر چیز را که نشانه انسانیتی است در خود بکشد...
همیشه از خود پرسیدهام که چگونه باید زیست، اما خود زیستن سؤال ندارد باید زیست چون باید زیست.
من در تن مادرم زندگی کردم و اکنون او در اندیشه من زندگی میکند. من باید بمانم تا او بتواند زندگی کند؛ تا روزی که نوبت من نیز فرا رسد به نیروی تمام و با جانسختی میمانم. امانت او به من سپرده شده است؛ دیگر بر زمین نیستم، خود زمینم و به یاری آن دانهای که مرگ در من پنهانش کرده است باید بکوشم تا بارور باشم...
هر قدم که در راه زندگی برمیداریم به پیشباز مرگ میرویم و از همان لحظه که به دنیا میآییم برای مردنیم.
مرگ هرچند به اندازه زندگی طبیعی و عادی است ولی با این همه پدیده عجیبی است؛ همه چیز را دگرگون می کند و از همه بیشتر عادی بودن زندگی را.
باری روزهای سیاه و سخت به سراغ من هم آمدهاند و من طعم تلخ اندوه را چشیدهام؛ اما روزهای اخیر نه سیاه بود و نه سخت؛ این چیز دیگری است. خدا میداند که هرگز روح من این همه دردناک و بیچاره نبوده ولی خدا نمیداند! اگر میدانست محال بود که بتواند چنین ظلمی بکند! اگر میدانست نمیتوانست...
هر کس که چشمی برای دیدن و گوشی برای شنیدن داشته باشد از رنج و شادی بی نصیب نیست. آن وقت که انسان هیچ رنجی احساس نکند جای آن دارد که در انسانیت خود شک کند. و البته کسی که به چنان حالی برسد از چنین تردیدی بسیار به دور است...
در دلم آشوب و غوغایی بود؛ انگار میخواستم همه چیز را درهم بریزم و خراب کنم. گاه گاه گرفتار این حالت می شوم. میل به ویرانی مثل سیل بر من غلبه میکند و در چنین حالی میخواهم این اجتماع و محیط گرداگرد را که مثل باتلاق اندک اندک مرا میبلعد و خفه میکند درهم بریزم و خودم را بیرون بکشم...
فرار ما از تنهایی ، شبیه فرار از خودمان است. شبیه به این است که میخواهیم بخشی از بدنمان را نپذیریم چون دیدن و لمس کردن و حس کردنش درد آور است. فقط کافی است روزی مجبور شویم با آن بخش درد آور مواجه شویم. آن روز، روز غمگینی خواهد بود اما پس از آن ، پذیرش شروع می شود و زمانی که درد را پذیرفتیم ، درد شبیه به جریانی بیدار کننده در ما می چرخد و از بدنمان بیرون می رود و ما تغییر را حس خواهیم کرد.
درد دقیقا آن چیزی است که مخالف میل ما باشد. میل به داشتن چیزی که نمیتوانیم داشته باشیم! مثالا ما میل داریم که همه ی آدم ها با ما خوب باشند و از ما خوششان بیاید و این اتفاق نمی افتد و این دردناک است…
اگر تمام موهبات شگفت انگیز و خارق العاده ای را هم كه در زندگی وجود دارد در نظر آوريم، باز چیزی با ذهن انسان برابرى نمى كند. نيرويى لاهوتى در آن است، وديعه اى فناناپذير است و از چنان نيروى بى حدى سرشار كه چیزی را ياراى ايستادن در مقابلش نيست.
آنگاه که به دنبال رویاهایت میروی، هیچ چیز نمیتواند تو را متوقف کند.
تنها با قلب میتوان خوب دید. آنچه ضروری است، با چشم دیده نمیشود.
برای یک بزرگسال مدت هاست که نجات دهنده در گور خفته ، بهتر است اجازه دهیم فعلا خفته باشد تا برویم و بدون رویا و توهم دنیا را کشف کنیم.
«یک لحظه دوستی، از یک عمر کینه ارزشمندتر است.»
