زیبایی غریبی هست در موجود زندهای که اجزایش با هماهنگی خارقالعادهای با هم کار میکنند. و مرگ، مثل بیماری، مثل سالخوردگی، چیزی نیست مگر بر هم زدن این هماهنگی و به زشتی کشاندن آن زیبایی.
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
وقتی زنی عاشق میشود، دیگر درک کردنش ممکن نیست.
کاش تولد من هم میماند برای بعد، به کجای دنیا بر میخورد؟
بچه که بودم خیال میکردم همه چیز مال من است، دنیا را آفریدهاند که من سرم گرم باشد، آسمان، زمین، پدر، مادر، درختها، اسبها، کالسکهها و حتا آن گنجشکها برای سرگرمی من به وجود آمدهاند. بعدها یکی یکی همه چیز را ازم گرفتند.
گاهی احساس میكردم دنيا براساس عقل و منطق مردانه میگردد كه مردها شوهر زنها بشوند و صورتشان را چروكيده كنند، اگر توانستند بچه به دامنشان بيندازند و اگر نتوانستند اشكشان را در بياورند. زن موجودى است معلول و بیاراده كه همه جرئت و شهامتش را میكشند تا بتوانند برتريشان را به اثبات برسانند. مسابقۀ مهمى بود و مرد بايد برنده میشد. امّا نمیدانم آيا خدا اينجور تقدير كرده بود، يا من بداقبال بودم؟ اين چيزها را من هرگز نفهميدم.
دانستم که این هم باید از حقهبازیهای امثال رزمآرا باشد که حرفهای خودشان را از قول بزرگان نقل میکنند، یأس و ناامیدی را در دلها میکارند و بعد میگویند حالا ما آمدهایم که بهترش کنیم، قبلهتان را صاف کنیم، و آنچه ما میگوییم راه رستگاری است
خدا نكند آدم چيزى يا كسى را گم كند، مثل سوزن میشود كه اگر تمام خانه را زير و رو كنی پيداش نمیكنى، فرش را وجب به وجب دست میمالى، اما نيست. فكر میكنى خوب، حتماً يک جايى گذاشتهام كه حالا يادم نيست، بعد بیآنکه يادت باشد از ته دل فرياد جگرخراشى میكشى و مینشینی.
دویدم و در راه فكر كردم كه من چه يادى دارم، چرا يادم به وسعت همهٔ تاريخ است؟ و چرا آدمها در ياد من زندگى میكنند و من در ياد هيچ كس نيستم؟
گاهی بزرگترین گنجی که میشه پیدا کرد... عشقه.
هیچوقت نمیتوان بهدرستی دانست که چرا مردی این و نه آن زن را به همسری برمیگزیند
دیوانهتر از همه ، بیتردید کسانی هستند که در دیگران آثار جنونی را میبینند که در خود نمیبینند
پیش از این هرگز به این فکر نکرده بودم که رنگ مورد علاقه ام چیست چراکه هیچ رنگی شایسته این عنوان نبود. تا به امروز. با صدای کم جانی می گویم:(( آبی.))
من در جستجوی خدا نیستم، مبارز نیستم، شاعر نیستم، دانشمند هم نیستم، اما تلاش خواهم کرد صادق باشم، که عادلانه زندگی کنم، که همیشه یاد بگیرم و اگر دردمندی در نزدیکی خود ببینم بیاعتنا نباشم و به کمکش بشتابم؛ و البته که زندگیام را شورمندانه و برای همیشه دوست بدارم.
پروردگارا، لحظه ایی شادی! آیا این نعمت برای تمام مدت زندگی یک انسان بسنده نیست؟
عاشق کسانی هستین که دهانشون پر خاکه و حرف نمیزنند. میدونی چرا با مرده ها عادل تر و بخشنده تریم؟ دلیلش ساده است؛ نسبت بهشون تعهدی نداریم.
- مشکل من خود سفر نیست آقا ، مشکل فاصله است. دریا مانعی میان.. + میان چی، جین؟! - میان من و انگلستان و ثورنفیلد و.. + خب؟! - و شما خواهد بود.
"The mind is it's own place and in itself can make a Heaven of Hell and so forth"
- جین ، تو که جادوگر هستی به من بگو ، آیا هیچ راهی وجود ندارد که مرا به یک مرد خوش قیافه تبدیل کنی؟! + نه آقا ، حتی جادو هم نمی تواند از پس چنین کاری بر بیاید. و در دل اضافه کردم: تنها چیزی که احتیاج دارید ، یک جفت چشم عاشق است تا به شما خیره شود و زیبایی تان را درک کند.
ترجیح میدهم به جای با وقار بودن، همیشه خوشحال باشم…
مایه ی خوشبختی است که زمان می تواند حس نفرت و انتقام را التیام بخشد؛ من این زن را با نفرت و خشم ترک کرده بودم اما الان که نزد او بازگشته ام، احساسی جز ترحم نسبت به او ندارم.
