اصلا قصد نداشتم عاشق او شوم ؛ اما در آن لحظه ، با دیدنش همه ی زحماتم به هدر رفت. او بی آنکه به من نگاه کند ، مرا عاشق خود کرده بود.
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
کنترلی بر روی چشم هایم نداشتم، مدام چشم هایم به سمت او می چرخید و بر روی صورتش ثابت می شد و در نهایت ، من تسلیمشان شدم؛ نگاهش کردم، آن هم با لذت! لذتی گرانبها اما در عین حال تند و سوزان. همچون سوزنی از طلای ناب که نوک تیزش پوست را می سوزاند و یا همچون فرد تشنه ای که به برکه یی پر از آب می رسد و با این که می داند آب آن برکه فاسد است ، خم می شود و جرعه جرعه از آن نعمت خدادادی می نوشد.
چقدر در آن لحظه به او نزدیک بودم! از آن زمان چه اتفاقی افتاده که رابطه ی من و او را اینقدر تحت تاثیر قرار داده؟! الان چقدر از هم دور و چقدر با هم بیگانه ایم؛ آن قدر بیگانه که اصلا انتظار نداشتم به سویم بیاید و با من صحبت کند. بنابراین هنگامی که او به سمت دیگر اتاق رفت و مشغول صحبت با دیگر خانم ها شد ، اصلا تعجب نکردم.
میدونم وقتی بمیرم یکی گوشتم رو تو بازار سیاه میفروشه، برای همینه که سیگار میکشم و مشروب مینوشم، تا مزه ی گوشتم بد شه و کسی هیچکس از مرگم لذت نبره.
هرگز نخواهم که در جهانی عاری از رنج باشم، زیرا در چنین جهانی هیچ درک و شفقتی هم وجود نخواهد داشت.
مسئله این است که، به جز عشق ورزیدن، باید کشتن را هم بلد باشی.
سعی کن بفهمی. وقتی مهلت کسی دارد تمام میشود، جلویش را نگیر. نمیتوانی چیزی بهش بدهی که جای زندگی را برایش بگیرد.
به آخر خط رسیده بود. فکر میکنی چرا هیچوقت آه و نالهاش تمامی نداشت؟اگر نشود به کسی کمک کرد، پس خودش کمک نمیخواهد.
چرا بعضی از دخترها باید همه چیز گیرشان میآمد و بعضی دیگر هیچی؟ عادلانه نبود!
وقتی نمیتوانی طعمه به قُلاب کنی، رفتن پی ماهیگیری بیفایده است.
ما انسان را آنگونه که واقعا هست شناختیم . او اتاق های گاز اشویتس را اختراع کرد و در عین حال با ذکر خداوند بر لب و دعا وارد آن اتاق ها شد .
آیا خیلی از اونها دست روی دست نذاشتند تا وقت از دست بره و دیگه قادر به تغییر چیزی نباشند؟ آیا خیلی از اونها با تعقیب الههی قدرتمند موفقیت، رویاهای جوانی خودشون رو هدر ندادند؟ حالا خیلی از این آقایون غذای گلهای نرگس شدن! حالا پسرها، اگه کمی نزدیکتر بشین میتونید زمزمهی اونها رو بشنوید. برید جلو، یالا.
من این کتاب رو خیلی دوست دارم روند داستان جوری بود که من خیلی زود کتاب رو تموم کردم فقط پایانش خیلی ساده بود ولی پیشنهادش میکنم برای کسایی که داستان های ماجراجویی طور دوست دارن میتونه جذاب باشه
داستانش رو من دوست داشتم ولی این نکته رو بگم که این کتاب اسم اصلیش به فارسی دختر مدرسه ای هستش و در نشر های دیگه هم با این اسم هست و این کتاب ها یکی هستن و این نشریه با اسم صبح خاکستری منتشر کرده . اشتباهی مثل من کتاب تکراری نگیرید .
داستان جالبی داشت ولی متنش به نظرم راحت خوانده نمیشد ولی ارزش یک باز خواندن رو داره
اسپویل نیست چون یک کتاب تاریخی و مستند هست و شاید تلنگری باشه برای مطالعه: آصفالدوله، حاکم خراسان، با سیاستهای سختگیرانه مالیاتی، از مردم خواست تا مالیات خود را به صورت گندم پرداخت کنند. اما وقتی محصول کشاورزی نابود شد و مردم توان پرداخت مالیات را نداشتند، راهحل تلخی انتخاب شد: فروش دختران به جای پرداخت مالیات. بر اساس اسناد تاریخی، مأموران حکومتی به خانوادههای فقیر قوچان اعلام کردند که اگر مالیات گندم خود را نپردازند، باید دختران خود را به عنوان جایگزین تحویل دهند. این دختران که برخی حتی در سنین کودکی بودند، از خانههایشان ربوده شده و به ترکمانها و ارامنه عشقآباد فروخته شدند.
تاریخ پر است از آدم هایی که هیچ نداشتند،اما تصمیم گرفتند ادامه دهند.
"تو همیشه میخواستی همه چیز رو درست کنی به جای اینکه بشینی و فکر کنی که اصلا چرا اون چیز خراب شده. اگه پایه ترک داشته باشه،ساختن سخته."
"حس و حالش را ندارم دربارهی چیزی که کاملا مطمئنم که حتی نمیتوانم برای خودم هم توضیحشبدهم سوال و جواب بشوم"
و درست همانطور که فرض قانون در کشورهای متمدن این است که ندای وجدان به همه انسانها میگوید «قتل مکن!» بهرغم آنکه امیال و گرایشهای طبیعی انسان ممکن است گاهی مرگبار باشند، قانون کشور هيتلر نیز اقتضا میکرد که ندای وجدان به همه بگوید «قتل بکن»، هرچند که سازماندهندگان کشتارها بهخوبی میدانستند که قتل، خلاف امیال و گرایشهای طبیعی اغلب افراد است. شر در رایش سوم آن ویژگیای را که اغلب انسانها به آن میشناسند، از دست داده بود؛ ویژگی وسوسه، بسیاری از آلمانیها و بسیاری از نازیها شاید اکثریت قاطعی از آنها لابد وسوسه شده بودند که دست به قتل نزنند، سرقت نکنند، اجازه ندهند همسایگانشان را به کام مرگ بفرستند(چون قطعا میدانستند که یهودیان دارند به کام مرگ فرستاده میشوند، هرچند بسیاری از آنها شاید از جزئیات مخوف بیخبر بوده باشند) و با سودبردن از این جنایتها در آنها همدست نشوند؛ اما الحق که یاد گرفته بودند چطور در مقابل وسوسه مقاومت کنند.
