خانه کتاب بی

جامعه خانه کتاب بی

همه جمله‌ها و نقدهای کاربران

تازه‌ترین جمله‌های ماندگار و نقدهایی که کتاب‌خون‌ها درباره کتاب‌ها نوشته‌اند.

«مرگ ایوان ایلیچ» برای من فقط یک داستان درباره مرگ نبود؛ بیشتر شبیه آینه‌ای بود که بعضی از واقعیت‌های تلخ زندگی را نشان می‌داد. اولین چیزی که از این کتاب گرفتم این بود که شاید ما آن‌قدر که فکر می‌کنیم برای دیگران مهم نیستیم. خیلی وقت‌ها چیزی که برای دیگران ارزش دارد، حضور ما نیست؛ منفعتی است که از حضور ما می‌برند. این موضوع را می‌شود در رفتار بسیاری از اطرافیان ایوان ایلیچ دید. آدم‌هایی که تا وقتی او سالم و مفید بود کنارش بودند، اما وقتی درد و بیماری از راه رسید، کم‌کم فاصله گرفتند. یکی از چیزهایی که کتاب مدام به من یادآوری می‌کرد این بود که بعضی وقت‌ها بزرگ‌ترین ضربه‌ها را خودمان به خودمان می‌زنیم. همیشه قرار نیست دشمنی از بیرون به ما آسیب بزند. گاهی خودمان با انتخاب‌ها، سخت‌گیری‌ها و مسیرهایی که برای زندگی‌مان انتخاب می‌کنیم، زمینه رنج‌های بعدی را فراهم می‌کنیم. به همین خاطر موقع خواندن کتاب مدام به این فکر می‌کردم که شاید بعضی از دردهای زندگی، نتیجه رفتار ما با خودمان باشد. نکته دیگری که برایم جالب بود، نگاه ایوان ایلیچ به ازدواج بود. او ازدواج را بیشتر یک تصمیم اجتماعی و سیاسی می‌دید تا یک انتخاب عاشقانه. انگار همسر را انتخاب نکرده بود چون دوستش داشت؛ بلکه انتخاب کرده بود چون با جایگاه و موقعیت اجتماعی‌ای که می‌خواست به آن برسد سازگار بود. شاید همین باعث شد در سخت‌ترین روزها

من آندره‌یف را پیش‌تر با خندهٔ سرخ شناخته بودم و تنگنا دومین مواجهه‌ام با او بود؛ و چه تجربه عجیبی. روایت ذهن بیماری که حتی بیماری خودش را باور ندارد و گمان می‌کند با زیرکی در حال تمارض است تا از مجازات بگریزد. چیزی که بیش از همه برایم جذاب بود، هنرمندی آندره‌یف در به تصویر کشیدن کشمکش‌های روانی و پیچیدگی‌های ذهن انسان بود؛ اینکه چطور قدم‌به‌قدم ما را وارد ذهن آشفته قاتل می‌کند، بدون آنکه مرز میان عقل و جنون، واقعیت و توهم را برایمان روشن نگه دارد. آن‌قدر با ذهن او همراه می‌شویم که خودمان هم مدام در تشخیص حقیقت دچار تردید می‌شویم. شاید هولناک‌ترین بخش داستان همین باشد: آدمی که دیگر نمی‌تواند به ذهن خودش اعتماد کند، اما هنوز تصور می‌کند کاملا بر آن مسلط است.

تنگنا

آه غزاله علیزاده عزیز و قلم بی نظیرش،اون داستان بافی و اون جزئیات. خیلی کتاب قشنگیه و باهاش زندگی میکنید. کمی یکنواخت میشه اواسطش ولی باز هم ارزشش و داره.

مگر نه اینکه هرکاری که می‌کنیم ذیل جنایت در نظر گرفته می‌شود. کور باید باشی که این حقیقت را نبینی.

تنگنا

آه غزاله علیزاده عزیز و قلم بی نظیرش،اون داستان بافب و اون جزئیات. خیلی کتاب قشنگیه و باهاش زندگی میکنید. کمی یکنواخت میشه اواسطش ولی باز هم ارزشش و داره.

شیطان برای من بیش از آنکه درباره یک وسوسه ساده باشد، درباره میل سرکشی‌ست که آرام‌آرام اختیار انسان را از او می‌گیرد. یوگنی در ابتدا گمان می‌کند می‌تواند میان زندگی عقلانی و میل خودش مرزی روشن بکشد اما هرچه بیشتر می‌کوشد آن میل را سرکوب کند، بیشتر در آن فرو می‌رود. انگار چیزی که قرار بود تنها یک لغزش باشد، کم‌کم به نیرویی بدل می‌شود که تمام ذهن و زندگی او را تسخیر می‌کند. تراژدی یوگنی همین‌جاست، او به جای آنکه با حقیقت درون خودش روبه‌رو شود، آن را به چیزی بیرونی و شیطانی نسبت می‌دهد. در نهایت، شیطان شاید نه موجودی بیرون از انسان، بلکه همان میلی باشد که انسان حاضر نیست مسئولیت وجودش را بپذیرد. میلی که یک‌بار به آن مجال می‌دهی و بعد، دیگر نمی‌دانی صاحب آنی یا اسیرش.

شیطان

واییییی این بهترین رمانی بود که خوندم واقعااا از خط به خط داستان لذت بردم واقعاا زیبا بود و این رمان دربارهی کتاب میگه و خیلییی زیبا بوددد برای کسانی که از خوندن کتاب های که دربارهی کتاب و نویسنده ها هست به شدت این کتاب رو پیشنهاد میدم

آنتوان گفت: ایران خزانهٔ بزرگ جهان است. زر و گوهر موجود در ایران به‌تنهایی بیش از زر و گوهر همهٔ دنیا است و من هرچه زر و گوهر به دست بیاورم، از ایران خارج خواهم کرد و برای اینکه انتقام شکست کراسوس را بگیرم، صدها هزار تن از ایرانیان را اسیر خواهم کرد و قسمتی از آنها را برای بردگی به روم خواهم فرستاد و یک قسمت را هم به تو خواهم داد تا برده کنی و در مصر به کار بگماری.

کنیز ملکه مصر

تفاوت بین قصد داشتن و آرزو داشتن این است که وقتی انسان قصد دارد، هر کار که بخواهد می‌کند، ولی وقتی آرزو داشت، باید منتظر باشد تا دیگری آن کار را بکند.

کنیز ملکه مصر