از نظر زیبا و شیرین بودن کتاب شکی درش نیست، ولی اگر به کتاب های طولانی یا سبک کلاسیک انگلیسی عادت ندارید، یکم باهاش صبور باشید اولش ممکنه براتون جذاب نباشه ولی یکم صبور باشید ، فضای داستانش کاملا شما رو توی خودش غرق میکنه برای طرفدار عاشقانه کاملا ارزشش رو داره.
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
حرف اصلیش اینه که انرژی و توجه ما محدوده و بهتره آگاهانه انتخاب کنیم چه چیزهایی واقعاً ارزش اهمیت دادن دارن.
این کتاب یه رمان درباره قدرت عشق، آزادی هنر، و جنون آدمهاییه که حقیقت رو میبینن، توی دنیایی که حقیقت رو کشتن. خوندنش مثل یه رویای تبدار و جذابه که تا آخرین صفحه ولت نمیکنه. به نظرم از اون کتابهاییه که آدم تا تهش میره، میبنده و میگه این دیگه چی بود که خوندم؟! و تا مدتها توی ذهنش میمونه.
این کتاب دلهره آور بود و تا لحظه آخرش نمیدونید قراره چه اتفاقی بیوفته.پیشنهاد میشه.
درباره پیدا کردن معنا، رضایت و دلیل بیدار شدن از خواب در زندگی روزمره صحبت میکنه.برای کسی که دنبال یک کتاب سبک در حوزه سبک زندگی و خودشناسیه، انتخاب خوبیه.
این کتاب یه مشت آدم بدبخت و تنهاست که توی یه قفس طلایی به اسم کلیسا گیر افتادن. کوازیمودو فقط یه آدم زشت نیست، دردناکترین بخشش اینه که دلش پر از عشق و محبته ولی هیچکس اونو نمیبینه. اونقدر قشنگ عاشق اسمرالدا میشه که آدم دلش میشکنه. چیزی که بیشتر از همه توی ذهنم مونده: این که قشنگترین آدمهای کتاب (اسمرالدا و کوازیمودو) تهش بدترین سرنوشت رو دارن و اون کشیش فضلفروش (فرولو) که قرار بود مقدس باشه، تبدیل به بدترین آدم داستان میشه. ویکتور هوگو با کلیسای نتردام طوری برخورد کرده که انگار خودش یه شخصیت زندهست؛ ساکت، بزرگ و پر از راز.
کتاب زیبا و جالبی است، اما برای درک بیشتر باید بادقت خوانده شود.
I am a little sick, but I am not a person who is defined by my sickness I fell in love the way you fall asleep: slowly, and then all at once It would be a privilege to have my heart broken by you and And it was made into a movie in 2014
«اگر شما ناچارید حیوانهای فرودستتان را راضی نگه دارید، ما هم درگیر طبقات فرودستیم.» مزرعه حیوانات برای من داستان یک انقلاب بود؛ انقلابی که قرار بود همه چیز را تغییر دهد، اما در نهایت به همان چیزی تبدیل شد که علیه آن شکل گرفته بود. بزرگترین چیزی که از این کتاب فهمیدم این بود که فقر، فرودستی نمیآورد. گرسنگی و طبقه پایین بودن، دلیل فرودست بودن نیست. چیزی که انسانها و شاید تمام مخلوقات را پایینتر از یکدیگر قرار میدهد، ناآگاهی است. نفهمیدن، نخواندن، نیندیشیدن و استفاده نکردن از عقل.بارها از خودم پرسیدم اگر حیوانات دیگر هم خواندن و نوشتن بلد بودند، آیا سرنوشت مزرعه همین میشد؟ اگر میتوانستند گذشته را به خاطر بیاورند و دروغ را از حقیقت تشخیص دهند، آیا هر بار که تاریخ بازنویسی میشد آن را میپذیرفتند؟باکسر برای من غمانگیزترین شخصیت داستان بود. او ضعیف نبود، تنبل نبود و از کار فرار نمیکرد. برعکس، از همه بیشتر کار میکرد. اما در نهایت با پای خودش به سوی سرنوشتی رفت که دیگران برایش آماده کرده بودند. چون یاد نگرفته بود سؤال بپرسد.نکته دیگری که در این کتاب به چشمم آمد، قدرت رسانه و تبلیغات بود. ناپلئون هر اتفاقی را آنطور که میخواست تعریف میکرد. گذشته را تغییر میداد، واقعیت را عوض میکرد و دروغ را جای حقیقت مینشاند. حتی قهرمانان دیروز را به خائنان امروز تبدیل میکرد.
«اگر شما ناچارید حیوانهای فرودستتان را راضی نگه دارید، ما هم درگیر طبقات فرودستیم.» مزرعه حیوانات برای من داستان یک انقلاب بود؛ انقلابی که قرار بود همه چیز را تغییر دهد، اما در نهایت به همان چیزی تبدیل شد که علیه آن شکل گرفته بود. بزرگترین چیزی که از این کتاب فهمیدم این بود که فقر، فرودستی نمیآورد. گرسنگی و طبقه پایین بودن، دلیل فرودست بودن نیست. چیزی که انسانها و شاید تمام مخلوقات را پایینتر از یکدیگر قرار میدهد، ناآگاهی است. نفهمیدن، نخواندن، نیندیشیدن و استفاده نکردن از عقل.بارها از خودم پرسیدم اگر حیوانات دیگر هم خواندن و نوشتن بلد بودند، آیا سرنوشت مزرعه همین میشد؟ اگر میتوانستند گذشته را به خاطر بیاورند و دروغ را از حقیقت تشخیص دهند، آیا هر بار که تاریخ بازنویسی میشد آن را میپذیرفتند؟باکسر برای من غمانگیزترین شخصیت داستان بود. او ضعیف نبود، تنبل نبود و از کار فرار نمیکرد. برعکس، از همه بیشتر کار میکرد. اما در نهایت با پای خودش به سوی سرنوشتی رفت که دیگران برایش آماده کرده بودند. چون یاد نگرفته بود سؤال بپرسد.نکته دیگری که در این کتاب به چشمم آمد، قدرت رسانه و تبلیغات بود. ناپلئون هر اتفاقی را آنطور که میخواست تعریف میکرد. گذشته را تغییر میداد، واقعیت را عوض میکرد و دروغ را جای حقیقت مینشاند. حتی قهرمانان دیروز را به خائنان امروز تبدیل میکرد.
دو بار خوندمش و هر دوبار غمی تو قلبم نشست و کلی گریه کردم.اگر دوست دارید قلبتون بشکنه این کتاب و بخونید.😭
متوسط
خیلی غصه خوردم حین خوندن کتاب اما همچنان برام جذاب بود و گیرا
ترسناکترین بخش داستان، خودِ سوسک شدن نیست؛ واکنش اطرافیانه. همونهایی که تا دیروز بهش نیاز داشتن، به محض اینکه از مدار سودمندی خارج میشه، آرومآروم با نگاههای سردتر و فاصلههای طولانیتر، وجودش رو از انسان بودن ساقط میکنن. و تلختر اینکه توی زندگی واقعی، ما خودمون هم گاهی بیآنکه بفهمیم، همون نقش رو بازی میکنیم.
«مرگ ایوان ایلیچ» برای من فقط یک داستان درباره مرگ نبود؛ بیشتر شبیه آینهای بود که بعضی از واقعیتهای تلخ زندگی را نشان میداد. اولین چیزی که از این کتاب گرفتم این بود که شاید ما آنقدر که فکر میکنیم برای دیگران مهم نیستیم. خیلی وقتها چیزی که برای دیگران ارزش دارد، حضور ما نیست؛ منفعتی است که از حضور ما میبرند. این موضوع را میشود در رفتار بسیاری از اطرافیان ایوان ایلیچ دید. آدمهایی که تا وقتی او سالم و مفید بود کنارش بودند، اما وقتی درد و بیماری از راه رسید، کمکم فاصله گرفتند. یکی از چیزهایی که کتاب مدام به من یادآوری میکرد این بود که بعضی وقتها بزرگترین ضربهها را خودمان به خودمان میزنیم. همیشه قرار نیست دشمنی از بیرون به ما آسیب بزند. گاهی خودمان با انتخابها، سختگیریها و مسیرهایی که برای زندگیمان انتخاب میکنیم، زمینه رنجهای بعدی را فراهم میکنیم. به همین خاطر موقع خواندن کتاب مدام به این فکر میکردم که شاید بعضی از دردهای زندگی، نتیجه رفتار ما با خودمان باشد. نکته دیگری که برایم جالب بود، نگاه ایوان ایلیچ به ازدواج بود. او ازدواج را بیشتر یک تصمیم اجتماعی و سیاسی میدید تا یک انتخاب عاشقانه. انگار همسر را انتخاب نکرده بود چون دوستش داشت؛ بلکه انتخاب کرده بود چون با جایگاه و موقعیت اجتماعیای که میخواست به آن برسد سازگار بود. شاید همین باعث شد در سختترین روزها
خیلی قشنگ بود ولی خیلی طولانی بود پیر شدم تا تموم شد:)
این کتاب بی نظیری امیدوارم از خوندنش لذت ببرید
در خاندان ادریسی او اوّلین و آخرین زنی بود که در چارچوبها نگنجید.
من آندرهیف را پیشتر با خندهٔ سرخ شناخته بودم و تنگنا دومین مواجههام با او بود؛ و چه تجربه عجیبی. روایت ذهن بیماری که حتی بیماری خودش را باور ندارد و گمان میکند با زیرکی در حال تمارض است تا از مجازات بگریزد. چیزی که بیش از همه برایم جذاب بود، هنرمندی آندرهیف در به تصویر کشیدن کشمکشهای روانی و پیچیدگیهای ذهن انسان بود؛ اینکه چطور قدمبهقدم ما را وارد ذهن آشفته قاتل میکند، بدون آنکه مرز میان عقل و جنون، واقعیت و توهم را برایمان روشن نگه دارد. آنقدر با ذهن او همراه میشویم که خودمان هم مدام در تشخیص حقیقت دچار تردید میشویم. شاید هولناکترین بخش داستان همین باشد: آدمی که دیگر نمیتواند به ذهن خودش اعتماد کند، اما هنوز تصور میکند کاملا بر آن مسلط است.
کتاب بسیار خوبی بود. می تونه کمکی باشه برای کسایی که غرق در روزمرگی زندگیشدند.
