در دنیای کودک همه چیز شبیه یک آرزو است و هرچه آرزو کند باید برآورده شود. پس منتظر می شود تا شخصی آرزویش را بر آورده کند. کودک می نوازد و دنیا باید برقصد. دنیای واقعی هیچ وقت شبیه تصویری که کودک توقع دارد نیست. دنیای واقعی نمی رقصد، نه به ساز ما نه به ساز خودش. دنیا می گذرد؛ هر لحظه و هر ثانیه. دنیا برای لحظه ای هم توقف ندارد…
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
از این میترسم که اگر روزی رویایم به تحقق بپیوندد،دیگر دلیلی برای ادامه حیات نداشته باشم.
احساس کردم با این که آدم از همه جا رانده شده ای هستم ، هنوز طبیعت مرا دوست می دارد و من که از انسان ها چیزی جز بی اعتمادی ، توهین و طرد شدن ندیده بودم ، همچون یک فرزند به آغوش طبیعت روی آوردم.
روح من لابهلای این کتاب جا مونده:)
"قصه ی کهنه دروغ بود، من و ما بچگی کردیم که به جای قصه خوندن، قصه رو زندگی کردیم در آرزو رو بستیم، دلمون به قصه خوش بود؛ رستم کتاب کهنه ته قصه بچه کش بود..."
گمان کنم یک صبح زیبای تابستانی بود؛ اما من نه به خورشیدی که طلوع می کرد، نه به آسمانی که لبخند می زد و نه به طبیعتی که بیدار شده بود توجه نمی کردم. وقتی کسی را از یک جاده سرسبز و پر دار و درخت به محل اعدام می برند، او اصلا به گل های شکفته ی مسیر نگاه نمی کند بلکه به کنده ی چوب و ببه تبر می اندیشد و تنها چیزی که در پیش روی خود می بیند ، قبر و استخوان های داخل آن است و…
مطمعن هستم شما مرا فراموش میکنید، خیلی زودتر از آنکه من شما را فراموش کنم.
درکل کتاب جالبی بود. شاید باید کمتر همدیگه رو قضاوت کنیم هرکی یجوریه تو زندگی.
برای آنکه همه چیز به پایان برسد، برای آنکه احساس کنم کمتر تنها هستم کافی بود آرزو کنم روز اعدامم جمعیت زیادی حاضر شوند و مرا با فریاد های نفرت استقبال کنند.
من درون خودم بادامهایی دارم. شما هم دارید. کسانی که به آنها عشق یا تنفر میورزید هم دارند. هیچکس نمیتواند آن بادامها را درون خود حس کند. فقط میدانید که آنجا هستند.
«شایو» در زبان ژاپنی به معنای پایین رفتن خورشید است، و کتاب داستانیست راجع به سقوط، فرود و افول یک خانوادهی اشرافزادهی متمول ژاپنی. راوی داستان کازوکوست، دختر خانواده، که با مادر بیمار خود روزگار میگذراند و برادری معتاد که پس از جنگ به خانه بازنگشته و بازگشتش نیز مایهی دیگر دردسرهاست. کازوکو پی بازپسگرفتن حق خود از روزگار است، درحالیکه از زندگی زناشویی ناموفق خود شاکیست، پی یافتن دوبارهش عشق است. او محافظهکار است و مراعات دیگران سبک گذران زندگانی اوست و گاهوبیگاه در تلاش است مادر اصیل خود را الگو قرار دهد. در تلاش است که زندگیای سالم و زیبا داشته باشد اما در نهایت هرگز موفق نمیشود و تباهی را پیش رو دارد. داستان از زبان اول شخص بیان میشود، ساده و صمیمی از سختترین روزها و حوادث زندگیاش، زندگیای که هرگز مسیر سبز را نمییابد و اینجا و آنجا پنداری راوی زندگی ماست به گونهای متفاوت.
انقلاب رخ خواهد داد ولی اخلاقیات پیشین دستنخورده در جهان خواهند ماند و سد راهمان خواهند شد. هرچقدر هم که موجهای سطح دریا بخروشند آبهای زیرین آنها، به دور از هیاهوی انقلاب، بیحرکت دراز کشیدهاند. بیدارند اما خود را به خواب زدهاند.
تابآوردن. در زندگیمان لذت، خشم، اندوه و هزاران حس دیگر را تجربه میکنیم، ولی همهی این حسها روی هم بهزور یکدرصد از زمان زندگیمان را در بر میگیرند. نود و نه درصد دیگر را دندان روی جگر میگذاریم. من هر لحظه با حسی که سینهام را پاره پاره میکند در انتظار صدای پای خوشبختی در راهروام. هیچ... آه، زندگی سرشار از رنج است. مُهر تأییدیست بر این باور: که کاش زاده نمیشدیم.
من فقط به خاطر اینکه آن زن دیوانه است، از او متنفر نیستم. فکر میکنی اگر تو دیوانه بودی از تو متنفر می شدم؟!
اما هر آدم شروری شرایط خاص خودش را دارد: نوع شرارت من تمایل به قتل غیر مستقیم کسی نیست ، حتی اگر آن کس موجودی باشد که از او متنفر باشم.
درباره ی بعضی از کتاب هایی که کارتونشون ساخته شده آدم حوصلش نمیگیره بعد از اینکه کارتونو دیده ،بخونتش ولی دربارهی این کتاب مهشر وقتی میخونیش یه حس و حال خاصی بهت دست میده که من با صد تا فیلم عوضش نمیکنم.
یه داستان بهظاهر ساده با تصاویری زیبا و در عین حال پیچیده که مفهومی خاصی رو در خودش پنهان کرده.
اگر کاری کنید تا کوچکتر به نظر برسید دکمه پرخاشگری در مغز فرد سلطه جو خاموش میشود
تا مدتها تنها آرزوم یکی از این زیردریاییا بود
به خاطر این کتاب بود که من از اپرا بدم میاد:)
