«مخالف همه بودن و مخالف زمانه بودن کار چندان آسانی نیست. تا حدی، همگی ما زمانی که به یک دو راهی میرسیم، وسوسه میشویم همان جادهای را انتخاب کنیم که اکثریت انتخابش کردهاند. ما دوست داریم به آنهایی ملحق شویم که به خیالمان راه و مقصد را بلدند. قدرت اراده عمومی بیکران است. مقاومت کردن در برابر چنین قدرتی سختتر از آن است که عموما تصور میشود، و ما جملگی تحت تأثیر زمانهای هستیم که در آن زندگی میکنیم.»
این بخش بیش از هر چیز دربارهی سختیِ مستقل ماندن است. ما معمولا فکر میکنیم اگر با چیزی مخالفیم، کافی است دلیل خودمان را داشته باشیم؛ در عمل، فشارِ تعلق داشتن خیلی قویتر از چیزی است که تصور میکنیم. آدم دوست دارد انتخابهایش تأیید شود و احساس نکند از مسیری که همه در آن حرکت میکنند جا مانده است. این مسئله امروز حتی پیچیدهتر شده. موجهای فکری، مدام به ما نشان میدهند چه موضعی «درست» به نظر میرسد. گاهی قبل از اینکه دربارهی چیزی فکر کنیم، با دیدن نظر اکثریت جای خودمان را پیدا میکنیم. برای همین استقلال فکری، توانایی مکث کردن در لحظهای است که وقتی همه با اطمینان به یک سمت میروند، از خودمان بپرسیم آیا واقعا به این نتیجه رسیدهام یا فقط نمیخواهم تنها بمانم. به نظرم دشوارترین شکل آزادی همین است.
















